تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


نویسنده: روبرت موزیل

برگردان از نیما

 

زندگی یعنی زندگی‌کردن: برای کسی که این را نمی‌شناسد، توضیحش ممکن نیست. زندگی دوستی است و دشمنی، شوق و سرخوردگی، فشردگی و ایدئولوژی. یکی از هدف‌های اندیشه در کنار دیگر اهدافش ایجادِ نظم‌های روحی در این میان است. همچنین ویران‌ساختن آن‌ها. مفهوم از میانِ پدیده‌های متعدد ِ زندگی یک پدیده را می‌سازد، و در بسیاری مواقع نیز یک پدیده‌ از یک مفهوم، مفاهیم ِ متعددِ جدیدی را می‌سازد. چنان‌که همه می‌دانند، شاعرانِ ما دیگر نمی‌خواهند بیندیشند. این از وقتی‌‌ست که آن‌ها گمان می‌برند از فلسفه شنیده‌اند که اندیشیدن به ایده‌ها مجاز نیست، می‌بایست آن‌ها را زندگی‌ کرد.

مسببِ همه‌ی این‌ها زندگی‌ست.

اما به‌خاطر ِ خدا: زندگی‌کردن چیست؟


***


چقدر وضع یک سرباز سیه‌پوش ِ سواره‌نظام خوب است. سربازانِ سیه‌پوش ِ سواره‌نظام سوگند خورده‌اند که یا پیروز شوند یا ‌بمیرند، و هم‌اکنون دارند با یونیفُرم از برای شادیِ همه‌ی زنان می‌روند پیاده‌روی. این هنر نیست. این زندگی‌ست!

ولی چرا این‌طور ادعا می‌شود که این تنها یک تصویر زنده است؟

 -----

(قطعه‌های بالا از کتابِ روبرت موزیل، مجموعه ‌داستان‌ها برگزیده‌ شده‌اند)

Robert Musil, Sämtliche Erzählungen


+ نوشته شده در  89/02/05ساعت   توسط   | 

 

سروده‌ای از هوگو فُن هُفمانستال

برگردان از نیما

 

پیاده‌روی*

 

از میانِ کوچه‌های شب‌زده گذشتم

تا کرانه‌ی غبارگرفته‌ی کلان‌شهر

آنجا به دیواری چوبین رسیدم.

 

روی خاک‌ریز ِ متروکی از خاکِ رُس.

از رفتن بازایستادم

هر چند که در نور کامل و شفافِ ماه

آن سو دیده می‌شد.

 

تمامی ‌ِ جهان

آن پشت غرق و گُم بود

و تنها آسمان با جرقه‌های فراوانش

گسترده بود.

 

آسمانِ آبی ِ تیره

به‌قدری درخشان و زیبا بود،

که انگار دریای براق و نم‌ناکی

داشت زیر ِ آن می‌غلتید.

 

ستارگان طوری سوسو می‌زدند

که انگار داشتند به درونِ بیشه‌ی مرتفعی

از آ‌بهای تیره و ریز و درختانِ خروشان

می‌نگریستند.

 

آن ‌سو چه بود،

نمی‌دانم،

شاید اما تا دوردستها

تنها حفره‌های متروکِ شن و خاکِ رُس بود

و بوته‌های نیمه‌خشک ِ خار.

 

بگو، روح ِ من، کجا

چنین خوشبختی ِ بزرگ و آرامی هست،

گویی یله در پشتِ حصاری چوبین

می‌خواهم همچو خدا رؤیا ببینم،

 

اگر بر فراز ِ آوار و غبار و دود

چنین شکوهی نمایان ‌می‌شود،

این شکوه با نغمه‌ی اُرگ و رگبار ِ عظیم

دل را غنا می‌بخشد؟

-----

* Spaziergang

+ نوشته شده در  89/01/13ساعت   توسط   | 

دلم تا عشقباز آمد درو جز غم نمیبینم                         دلی بی‌غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید                         دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده                        ولیکن با که گویم راز، چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم                     تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه               که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

نم ِ چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم                  چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم؟

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد      به امید دمی با دوست و آن دم هم نمیبینم


برگرفته از «کلیات سعدی (بوستان، غزلیات)»، بر اساس نسخه‌ی محمد‌علی فروغی

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت   توسط   | 

در نا‌کجا سرگشتگان،

بی زمزمه ‌و بانگی

بی امیدِ تندبادی و خروشی.

سکوتِ زمان،

و جهانی که لب فروبسته بود.

دیری نپایید و

گام‌هایی سنگین

بر همه چیز لرزه ‌فکندند.

از دوردست‌ها

دیو  ِ مرگ

چهره برگشود!

 

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت   توسط  

نویسنده: یولیا فرانک / برگردان از نیما

شیرینی حلزونی [۱]

چهارده‌سالم بود که تلفن زنگ زد. از یک سال پیش دیگر با مادر و خواهرهایم زندگی نمی‌کردم، بلکه همراهِ دوستانم در برلین اقامت داشتم. صدای ناآشنایی خودش را معرفی کرد. مردی نامش را گفت. به من گفت در برلین زندگی می‌کند، و پرسید آیا می‌خواهم با او آشنا شوم. تردید داشتم و کاملاً مطمئن نبودم. گرچه درباره‌ی اینگونه دیدارها زیاد شنیده بودم و آن را بارها برای خودم تصور کرده بودم، اما وقت دیدار که رسید، احساس ناخوشایندی به من دست داد. با هم قرار گذاشتیم. مرد کت و شلوار جین به تن داشت. من آرایش کرده بودم. مرا برد به کافه ریشتر [۲] در میدانِ هینده‌میث [۳] و بعد رفتیم سینما. فیلمی از رومر. مرد دوست‌داشتنی بود و خجالتی به‌نظر می‌رسید. مرا با خود به رستوران برد. آنجا مرا به دوستانش معرفی کرد. لبخندِ ملیح و طنزآلودی به آنها زد. حدس زدم که لبخند گویای چه بود. چندین بار اجازه یافتم او را در محل کارش ببینم. نویسنده‌ی فیلمنامه و کارگردان بود. از خودم می‌پرسیدم که آیا وقتی همدیگر را می‌بینیم به من پول می‌دهد. اما پولی به من نداد و من هم جرأت نکردم سؤال کنم. عیبی هم نداشت. من که زیاد نمی‌شناختمش، پس چه توقعی از او داشتم؟ تازه خودم هم می‌توانستم نیازهایم را تأمین کنم. به مدرسه می‌رفتم و نظافت می‌کردم و از بچه‌ها نگهداری می‌کردم. به‌زودی به آن سنی می‌رسیدم که بتوانم به‌عنوان پیشخدمت کار کنم. شاید هم روزی یک آدم درست‌ و ‌حسابی می‌شدم. دو سال گذشته بود. من و مرد هنوز با هم کمی بیگانه بودیم. به من گفت که بیمار است. مرگش یک سال به درازا کشید. می‌رفتم ملاقاتش به بیمارستان. پرسیدم که چه میل دارد. گفت از مرگ می‌ترسد و می‌خواهد هر چه زودتر کار را به آخر برساند. پرسید آیا می‌توانم برایش مرفین تهیه کنم. یادم افتاد چند تا دوست دارم که مخدر مصرف می‌کنند. اما هیچ‌کدامشان مرفین را نمی‌شناخت. همچنین مطمئن نبودم آیا مسئولین ِ بیمارستان می‌خواستند به این موضوع پی ببرند که مرفین از کجا آمده. خواهشش را فراموش کردم. گاهی برایش گل می‌آوردم. سراغ مرفین را می‌گرفت، و من می‌پرسیدم آیا شیرینی میل دارد. هر چه باشد می‌دانستم که چقدر از خوردنِ کیک لذت می‌برد. گفت الآن چیزهای ساده برایش دوست‌داشتنی‌ترند – فقط شیرینی حلزونی می‌خواست، و نه چیز دیگری. رفتم خانه و برایش شیرینی حلزونی پختم. دو تا سینی ِ پُر. وقتی آنها را به بیمارستان بردم، هنوز گرم بودند. گفت دلش می‌خواست با من زندگی کند، حداقل دوست داشت امتحان کند. همیشه فکر می‌کرد که هنوز فرصت دارد. یک روزی – ولی الآن دیگر دیر شده. مدت کوتاهی بعد از هفدهمین سالروز تولدم درگذشت. خواهر کوچکم آمد برلین و با هم رفتیم به خاکسپاری. مادرم نیامد. تصور می‌کنم با کس دیگری مشغول بود. علاوه بر این پدرم را خوب نشناخت و دوستش نداشت.      

 -------------

۱ Streuselschnecke

۲ Richter  نام قهوه‌خانه – م.

۳  Hindemithplatz  

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت   توسط   | 

برگردان از نیما

سروده‌ای از گئورگ بریتینگ

بی‌قراری 1

بارها و بارها

می‌شکفند باغ‌ها،

می‌خوانند پرندگان

هر سال نغمه‌هاشان را.

 

 و ستارگان در آسمان

سفید و باشکوه،

و دوردست

همچو طلا

با عظمت پدیدار می‌شود.

 

گر نمی‌بود ماهِ زرین

بر فراز باغ ِ پرندگانت،

بر فراز خانه‌ی خاموشت،

انتظار ِ طولانی را

نمی‌آوردی تاب.

***

سروده‌ای از تئودور شتورم

عشق 2

عشق،

چه مه دلپذیری،

لیک اندر زندگی ِ زناشویی،

هنر آنجا نهفته است.

***

سروده‌ای ‌از برتولت برشت

گورنوشته 3

از ببرها گریختم

به ساس‌ها غذا دادم

میان‌مایگی‌ها

مرا بلعیدند.

---------------

1 Unruhe

2 Die Liebe

3 Epitaph

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت   توسط   | 

نویسنده: پتر بیکسل / برگردان از نیما 

 

جعبه‌های موسیقی*

زن یک‌بار گفت: «من یک پیانو می‌خواهم»، و مرد می‌دانست که به زودی هیولای سیاهی در اتاق قرار خواهد گرفت. مرد گفت: «نه، من پیانو نمی‌خرم.» زن گریست. مرد گفت: « من پیانو نمی‌خواهم»، و رفت به سراغ جعبه‌های موسیقی‌اش. آن‌ها در کِشوهای مخفی میز تحریرش پنهان شده بودند. هیچ‌کس از این موضوع خبر نداشت. هیچ‌کس نمی‌دانست که مرد همیشه یکی از آن‌ها را همراهِ خود داشت، همان که از چوب تیره با تراشه‌های سنگِ سفید مرغوبی ساخته شده بود. هیچ‌کس صدای آن را نمی‌شنید. جعبه‌های موسیقی آرامند، و مرد هر گاه اُرگِ بزرگِ بازار مکاره را می‌نواخت، آن را با پارچه می‌پوشاند. اُرگ در زیرزمین قرار داشت. زن می‌خواست یک پیانو داشته باشد و مرد یک پیانو خرید. مرد می‌توانست برای زن یک اُرگِ بازار مکاره بخرد، ولی با این کار خودش را لو می‌داد، زن می‌گریست و دیگر هیچ‌گاه به مرد سلام نمی‌کرد و نیمه‌شب‌ها بیدار می‌شد و ساعت زنگ‌دار مرد را خراب می‌کرد تا او را عصبانی کند. زن حتماً کشوهای مخفی را می‌شکست و باز می‌کرد. زن در مدرسه یاد گرفته بود که جعبه‌های موسیقی بی‌ارزشند. به او گفته بودند که انگلیسی‌ها خریدارانِ جعبه‌های موسیقی هستند. از وقتی این موضوع در مدرسه فرا گرفته می‌شود، مرد یک کشوی مخفی بر ضدِ هر چیزی که در مدرسه آموخته می‌شود مهیا کرد. زن که اکنون داشت پیانو می‌نواخت، گفت: «می‌دانم از موسیقی خوشت می‌آید.» و مرد به نواختن زن گوش داد و با خود فکر کرد که چه مغایرتی میان جعبه‌ی موسیقی و پیانو وجود دارد. مرد می‌بایست بگوید: «نمی‌خواهم تو پیانو بزنی»، و ترسید که ممکن است جعبه‌های موسیقی‌اش را از یاد ببرد، ممکن است کلید میز تحریرش را گم کند، ممکن است یک نفر کشوهای مخفی‌اش را بشکند و باز کند. شاید می‌بایست درین باره با زن صحبت کند، ولی زن او را به سرعت می‌فهمید و می‌گفت که از علاقه‌ی مرد به موسیقی آگاه است. و جرأت مرد برای نواختن جعبه‌های موسیقی‌اش همواره کمتر می‌شد، در اتاق می‌نشست، به نواختن زن گوش می‌داد، پیانو و انگشتان تازه‌کار ِ زن را می‌نگریست، و زن شامگاهان او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت: «می‌دانم از موسیقی خوشت می‌آید.»

---------------
Musikdosen 

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت   توسط   | 

داستانی از گئورگ بریتینگ / برگردان از نیما


بچه *

وقتی هِرمینه احساس کرد که مادر شده، زیاد تعجب نکرد. به دلیل ِ نامعلومی از همان آغاز طبیعی به نظر می‌رسید که چنین اتفاقی خواهد افتاد. در عین حال برایش کاملاً روشن بود که آنچه را انتظار می‌کشد اجازه ندارد هیچگاه اتفاق بیفتد. در زندگی‌اش جایی برای این بچه وجود نداشت. رابطه با پدرش را هنگامی که او را همراهِ بهترین دوستش در موقعیتِ مشخصی دیده بود، قطع کرد. از [شغل] ِ فروشندگی تنها آن‌قدر عایدش می‌شد که بتواند با قناعت امرار معاش کند. بچه برایش باری می‌بود که بر دوشش سنگینی می‌کرد. حرفِ مردم به سوزنی می‌مانست که بر تنش فرومی‌رفت و شکنجه‌اش می‌داد. پیشداوریِ جهان رسوایش می‌کرد. زن می‌خواست ازدواج کند. دوست داشت ازدواج کند. شاید بعدها با یک نفر. نمی‌خواست برای همیشه فروشنده‌ی جوراب بماند. بخت داشتن ِ یک زندگی ِ زناشویی ِ پایدار می‌بایست دست‌یافتنی باشد. اما فقط بدونِ بچه. چنین بود که شروع کرد به فراهم‌آوردنِ مقدمات کار. مسئول فروشگاه با دادن چهارده روز مرخصی به او موافقت کرد. نزدِ زنِ باتجربه‌ای پناه یافت و عمل جراحی را با دردِ اندکی از سر گذراند. احساس ِ گناه به سراغش نمی‌آمد. اثری از عذابِ وجدان نبود. فقط احساس ِ سبکی زیاد و بی‌نظیری می‌کرد. وقتی دستانِ جستجوگرش را بر روی خمیدگی ِ لطیفِ بدنش می‌‌کشید و روی کپل‌هایش خم می‌شد و همراهِ مفصل‌های متحرک بالا و پایین می‌شد، از شادیِ کودکانه‌ی بازیابی ِ فراغتِ بدن لبریز می‌شد.
چندی نگذشت که همان دوشیزه‌ای را ملاقات کرد که باعث خیانتِ معشوقش شده بود. زن هیچ‌گونه کینه‌ای از دوستش به دل نداشت، بدونِ خجالت با او صحبت کرد و با اعترافی مواجه شد که به اصابت ضربه‌ای بر سینه‌اش شبیه بود. نخ ِ چیزها که همین حالا آن را با دستِ محکمش پاره کرده بود، داشت دور همان قرقره کشیده می‌شد. از سنگینی ِ ناگزیر ِ سرنوشتی که آن را همچون گوی سنگینی از خود به سوی دیگری غلتانده بود به وحشت افتاد. راهِ گریز مسدود شده بود، زیرا هرمینه آن را با فرارش غیر قابل عبور کرده بود. برای او (دوستِ هرمینه) از خود گذشتگی باقی ماند و آن‌ها از آن دوری گزیدند.
هرمینه ماه‌های بعد را با انس و نزدیکی ِ بیشتری نسبت به تغییراتی که در بدنِ غریبه اتفاق می‌افتادند سپری کرد. او نیز بار ِ بدنِ سنگین، غلیانِ ناآرام خون و موهبت دردآور ِ رشد با حسی قوی را احساس می‌کرد و آن‌ها را تا حدی فرومی‌نشاند. وقتی مادر هنگام زایمان درگذشت، فرزندش را چونان هدیه‌ای که اول نمی‌خواهندش اما بعدتر از داشتنش عمیقاً شاد می‌شوند، نزد خود آورد.

---------------
Das Kind

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت   توسط   | 

داستانی از پتر بیکسل / برگردان از نیما


شیرها*

پدربزرگ هم می‌خواست مربی ِ حیوانات وحشی شود تا بتواند کسانی را که به او اعتماد نداشتند، عصبانی کند. می‌خواست همه را عصبانی کند. او هیچگاه درین باره صحبت نمی‌کرد. کنار برکه‌ی کوچک ِ مرغابی‌ها اقامت داشت، و اکنون مُرده است. او خیلی زیاد می‌نوشید.
مرد باید یک ‌بار در زندگی‌اش متوجه شده باشد که مربی ِ حیوانات وحشی نخواهد شد. از آن به بعد فهمید که ورود به سیرک خیلی گران است.
مرد با دوشیزه‌ی زیبایی ازدواج کرد و در یک تقویم چیزهایی را درباره‌ی وضعیت هوا، درجه‌ی حرارت و شدت باد یادداشت کرد. پس از مرگش پول‌های او تقسیم شدند. اکنون همه یک تکه پدربزرگ دارند.
به تازگی یکی از خوانندگانِ روزنامه از هیأت تحریریه پرسیده که آیا امکان دارد در ۴۳ سالگی و بدون شناختِ مقدماتی نواختن فلوت را فراگرفت. به او پاسخ دادند که اتفاقاً یکی را می‌شناسند. این شخص در ۶۴ سالگی نوازندگی را یاد گرفته است، البته با پشتکار، عشق، شکیبایی.
او وقتی مُرد، دیگر ارزشی نداشت. کوچک‌تر شد، غرورش را از دست داد، فهمش کمتر و کمتر شد، نیروی نگه‌داشتن لیوانِ آب را از دست داد، توانِ بستن بند کفش را نداشت، و وقتی مُرد، دیگر ارزشی نداشت. او مُرده شده بود.
مرد هنگام پیری در مراسم‌های تدفین ِ زیادی شرکت ‌کرد. با تأثر در گوشه‌ای روی نیمکتِ کلیسا می‌نشست و کلاهش را در دستش می‌چرخاند.
خوابش نامنظم بود. زیاد می‌خوابید، و همه جا خیلی زود خوابش می‌برد، و پس از مدتِ کوتاهی از خواب می‌پرید. شیرها از درونِ رویاهایش محو شده بودند و به همراهشان خودِ رویاها نیز رفته بودند.  زیبایی ِ دوشیزگان را دیگر درک نمی‌کرد، و به پیشخدمت بیش از حد انعام می‌‌داد.
اکنون پول‌هایش تقسیم شده‌اند. نوه‌ها شیرها را با خود بردند و آن‌ها را با دقت زیر تختخواب‌هایشان پنهان کردند. این هم برای مرد خوب بود و هم برای ما.
هرگز از پدربزرگ سؤال نمی‌شد، او عاقل نشده بود، اما پیر شده بود. این خیلی مهم است که انسان پیر شود. این که باید شیرها را ترک کرد، دردناک است. شیرها آهسته رفته بودند. پدربزرگ متوجه آن‌ها نشد. او مُرده، چون خیلی زیاد می‌نوشید.

--------------
* Die Löwen

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت   توسط   | 

چند سروده از گئورگ بریتینگ
برگردان از
نیما


مرگ و بیمار

«دوش بغایت خوب خوابیدم.»
به چه می‌گویی خوب؟ «اینک: دل‌انگیز، ژرف و استوار،
آنگونه که پرنده در آشیانه‌اش می‌خوابد
آنگونه که کودکی در مأمن ِ مادر
بی‌خیال در گهواره‌ای نرم می‌آرمد،
آنگونه که مُشتان ِ گره‌کرده بر چهره فرومی‌روند.»
خوابت چنین بود؟ «آری، چنین! ضیافت بود این!
بسیار زیبا بود! هنوز در خونِ خویش احساسش می‌کنم!»

و تا چه هنگام خوابت به درازا کشید؟
«اینک، سراسر شب!»
تنها این چند ساعت! این که زیاد نیست!
و تو بسی ارزشمندش می‌نمایانی؟
اینسان اندک و اینچنین شکرگزار؟
این را همچو ستایشی می‌پذیرم
پیشکش به من برای آینده!
به‌اندرون آی! اینجا خانه‌ی من است!


***

نور شمع

میان ِ باغ،
در نیمه‌شبِ سیاه،
زیر ِ ستارگان،
آنگاه که بوته به ‌لرزه می‌افتد –
برافروز شمع را!

پرپرزنان می‌گذرد خفاش
و پروانه‌ی آبی،
و خارپشت،
سرشار از خار،
راهِ خود را دارد اندر پیش،
و غوکِ زرین‌چشم.

شب است این تنها
برادر ِ سیاهِ روز
و تا آن زمان که روز
دیگر بار بَرَت پرتو افکند –
می‌سوزد همچنان این آتش ِ شمع.

تهی کن پیاله‌ی می را!
بنگر رُخ ِ زرین ِ شعله را!
نمی‌دانی؟
هیچ تصویری فریب نیست.

بشنو این سخن از نور ِ شمع:
زیر ِ گردش ِ ستارگان –
پرواز ِ پروانه، پرواز ِ عقاب،
کوتاه یا بلند:
کافی‌ست.


***

دریاچه

دریاچه دَم‌می‌زند آرام،
با چهره‌ای کودکانه، معصوم، درخشان.
اما تو می‌دانی که در آن اعماق
چه چیز لانه دارد:
ماهیانِ سیاه، گربه‌ماهی
و ماهی ِ بزرگ و درنده اردک‌ماهی.

حبابِ نقره‌ای گه‌گاه
از درونِ آب می‌رود به‌هوا،
نی‌زار در خلیج
گه‌گاه آوازخوان می‌خورد تکان:
اردک‌ماهی ِ درنده آیا اکنون
بی‌رحم و پُرشتاب
در ژرف‌ترین ِ اعماق
سرگرم ِ شکار است؟

***

همچو برف سپید است شراب!
همچو خون سرخ است شراب!
بنوشید! بنوشید! و مترسید!
بر گونه‌ی یکی کودک
می‌توانید دو رنگ را ببینید
که در صلح کنار ِ هم ایستاده‌اند!

 
                                               ********


دریاچه، هِپْوُرث: شام‌گاه، گوزنی در حال نوشیدن آب (۱۸۲۹)
ویلیام ترنر

 

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت   توسط   |