تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


 
زمان را
گویی سر ِ باز ایستادن نیست ؛
پس از فراز و فرودهای بسیار
در جستجوی
نشانی از چیزی
بر لب پرت‌گاه ِ بودن و نبودن
به سرانجام رسیدم و
آنچه یافتم
جز آن
که چه سبک‌بال می‌گذشت
هیچ چیز نبود ؛
پس به‌ ناچار
در پیش‌گاه ِ همسرایی ِ شب و روز
نشستم و
آرزوی دست‌نایافتنی ِ خویش را
به دست ِ بادها سپردم.

آن‌گاه دریافتم که:
آری،
زمان را
سر ِ باز ایستادن نیست.

 

+  نیما | 84/10/29



 

تب گل سرخ
در شبِ یخبندانی ِ گلخانه
تا نخستین نگاه آفتاب
بر ساحت انزوای گل
؛
آنگاه
بخار آب بر شیشه‌ی غبار گرفته
و
 خُنکی ِ صبحگاه
بر گونه‌های شکفته شده.

 

+  نیما | 84/10/25



 

چشم  ِ خدا

ولفگانگ بُرشرت*
برگردان از: نیما


چشم ِ خدا گِرد و سرخ میان بشقاب سفید سوپ‌خوری قرار داشت و بشقاب روی میز آشپزخانه‌ی ما بود. ماهی ِ بزرگی با اسکلت ِ سفیدرنگ و درون ِ خونین روی میز را به صحنه‌ی جنگ شبیه ساخته بود. چشم ِ درون بشقاب سفید متعلق به یک ماهی محلی بود که به شکل تکه گوشت‌های بزرگ و سفید در قابلمه داشت می‌پخت. چشم تنها مانده بود، آخر چشم ِخدا بود.
مادرم گفت: " نباید چشم توی بشقاب رو مدام با چنگال این‌طرف و اون‌طرف سُر بدی."
چشم گِرد و صاف را بروی سراشیبی ِ لبه‌ی بشقاب کشیدم و پرسیدم: " چرا که نه؟ اون وقتی داره می‌پزه که دیگه حالیش نمی‌شه."
مادرم گفت: " آدم که با چشم بازی نمی‌کنه. این چشم رو هم خدای مهربون همون طوری آفریده که مالِ تو رو آفریده."
از کشیدن چشمِ ماهی روی لبه‌ی بشقاب به ناگاه دست کشیدم و پرسیدم: " یعنی این متعلق به خدای مهربونه؟ "
مادرم در جواب گفت: " معلومه که چشم متعلق به خدای مهربونه."
همان‌طور که چنگال را فرو می‌بردم ، گفتم: " پس مال ِ ماهی نیست."
" چرا ، ولی در اصل متعلق به خدای مهربونه."
وقتی که سرم را از روی بشقاب بلند کردم ، متوجه گریه‌ی مادرم شدم. آخر در آن روزی که ما ماهی داشتیم ، پدربزرگم نیز از دنیا رفته بود. مادرم گریه‌کنان به بیرون رفت. من بشقاب را با چشم تنهایی که داخلش بود ، چشم قرمزی که گویا به خدا تعلق داشت ، به طرفم کشیدم و دهانم را به آن نزدیک کردم و نجوا‌کنان گفتم:
" تو چشم خدای مهربون هستی؟ پس شاید می‌تونی به من بگی که چرا امروز پدربزرگ یکدفعه مُرد. جواب بده! "
چشم پاسخی نداد.
پچ‌ پچ ‌کنان و پیروزمندانه گفتم: " این رو نمی‌دونی ، تازه می‌خوای چشم خدای مهربون هم باشی و نمی‌دونی که چرا پدربزرگ مرده." و بعد از روی بشقاب پرسیدم: " پدربزرگ دیگه برنمی‌گرده؟ می‌دونی که او دوباره می‌آد ، بگو که می‌دونی. تو باید اینو بدونی. یعنی دیگه هرگز بر‌نمی‌گرده؟ "
چشم پاسخی نداد.
دهانم را تا نزدیک چشم برده و با لحنی جدی و هشدار‌دهنده ، دوباره پرسیدم: " هِی تو، آیا پدربزرگو دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینیم. هی تو ، حرف بزن دیگه؛ آیا دوباره می‌بینیمش؟ حتماً می‌تونیم برای یک بار هم که شده ، یک جایی ملاقاتش کنیم، درسته؟ بگو دیگه ، دوباره می‌بینیمش؟ بگو خب ، تو که متعلق به خدای مهربون هستی ، پس بگو اینو! "
چشم پاسخی نداد و من بشقاب را با خشم از جلوی خودم پرتاب کردم. چشم از روی بشقاب غلتید و بر زمین افتاد و همانجا ماند. کنجکاوانه به چشم نگاه کردم. چشم روی زمین مانده بود و آن چشم ِخدا بود. چشم خدا روی زمین بود و چیزی نمی‌گفت. دوباره نگاه کردم: " نه، هیچی." به آرامی بلند شدم تا به این وسیله به خدا زمان بیشتری داده باشم. خیلی آرام به سوی در آشپزخانه رفتم؛ دستگیره‌ی در را گرفتم و آهسته به سمت پایین فشار دادم. پشت به چشم کنار در آشپزخانه برای چند لحظه‌ی طولانی منتظر ماندم. پاسخی نیامد. خدا چیزی نمی‌گفت و من بدون آن که به چشم نگاه کنم از میان در گذشتم.

-------------------

* ( Wolfgang Borchert 1921-1947 ) نویسنده و شاعر آلمانی

 

+  نیما | 84/10/18



  

شب‌هنگام
که ستاره می‌درخشد و
خورشید بر بستر خویش
آرام گرفته،
دریای خسته
خروشیدن را
وامی‌نهد و کوه‌ها
به خوابی سنگین
فرو‌می‌روند؛
پس آن‌گاه من
با چشمانی گشاده‌‌‌‌‌
به آسمان بی‌پهنا نظاره کرده و
با خود می‌گویم که
فردا
ستاره به خواب خواهد رفت و
دریا خروشیدن را
از سر خواهد گرفت،
خورشید سوزان است و
کوه‌ها گرم خواهند شد،
که از پی آن
دیگربار
چنین شبی و چنان خوابی
پس
فردا و فرداهای دیگر

و
لحظه‌ای بعد
نا‌آگاه از بامداد خویش
به خوابی سنگین
فرو‌می‌روم.

 

+  نیما | 84/10/14



 

پاییز
که برگ‌های رو به زردی گذاشته
با تلنگر سبکِ نسیمی
فرو‌می‌ریزند و
بر تن سرد زمین
ردای طلایی می‌پوشانند،
درخت پیر تنومند
سبکی ژرفِ تهی بودن را
بر گرده‌ی خویش
احساس می‌کند؛
و شانه‌های من نیز
در گردشی شبانه
آنجا که طنین خِش خِش برگ‌ها
زیر پایم
به غریوی یکپارچه بدل می‌شوند،
سنگینیِ ژرف تهی بودن را
احساس می‌کنند.

 

+  نیما | 84/10/12



نخست از دوست عزیز و فرهیخته‌ام «پژوهنده» بخاطر تشویق من به نوشتن و همکاری در برپایی این وبلاگ بی‌اندازه سپاسگزارم؛ باشد تا او نیز هر چه زودتر به این وادی بپیوندد.
به گفته‌ی احمد شاملو شاعر بزرگ معاصر « آرمان هنر، تعالی ِ تبار انسان است»؛ و به گمان من تلاش هنرمند در راستای رسیدن به این آرمان بیش از هر شاخه‌ی دیگری در شعر امروز است که می‌تواند تأثیرگذار و ثمربخش باشد و او را به آرمانش نزدیکتر کند. شعر امروز شعر بیداری و آگاهی‌ست و باید گفت که بخش بزرگی از این آگاهی را مدیون شاعران بزرگ دیگر کشورهاست. شاعرانی چون لورکا، نرودا، برشت، الوآر، پاز و دیگران.
کوشش من در اینجا افزون بر گذاشتن سروده‌های خود، بررسی ِ آثار و اندیشه‌ی برخی شاعران و نویسندگان ِ معاصر در قالب ترجمه و نقد خواهد بود. گذشته از شعر و داستان، به فیلم نیز نیم‌نگاهی خواهم داشت.

+  نیما | 84/10/11