گربه در برف یخ بسته بود *
ولفگانگ بُرشرت
برگردان از: نیما
شب که مردها زمزمهکنان وارد خیابان شدند ، پشت ِ سرشان لکهی سرخی پیدا بود. این لکهی سرخ که خیلی هم زشت مینمود ، دهکدهای بود که داشت میسوخت. آتش را مردها برافروخته بودند ؛ آنها سرباز بودند و جنگ هم برقرار بود. برف زیر کفشهای زمختشان فریاد دردناکی میزد. گِرد خانههایی که در حال سوختن بودند ، آدمها با قابلمه و پتو و کودکی زیر بغل ایستاده بودند ، و گربهها درون برف خونین که مثل آتش قرمز شده بود ، جیغ میکشیدند ؛ ولی برف ساکت مانده بود. دلیلش شاید این بود که چون آدمها لال و سردرگم دور تا دور ِ خانههایی ایستاده بودند که خِشخِشکنان و با ناله فرومیریختند ، برف هم دیگر نای فریادزدن نداشت.
چند نفری قابهای کوچکی از طلا و نقره در دست داشتند ، و بر روی یکی از آنها چهرهی بیضی شکل مردی با ریش ِ آبی نقش بسته بود. آدمها به طرز عجیبی به چشمان ِ مرد ِ خوشرو خیره شده بودند ، در حالی که خانهها بیشتر و بیشتر میسوختند.
در کنار این دهکده ، دهکدهی دیگری نیز وجود داشت و ساکنانش در آن شب پشت پنجرهها ایستاده بودند. برفی که همچون ماه روشن مینمود ، از تأثیر شعلههای آنطرف ، گهگاه صورتیرنگ به نظر میرسید ، و ساکنان دهکده نیز سرگرم تماشا بودند. جانوران تن خود را محکم بر دیوار ِ اسطبل میکوفتند ، و آدمها شاید در خلوت خویش تنها سر تکان میدادند.
مردان ِ سَرتاس کنار میز ایستاده بودند. یکی از آنها دو ساعت قبل با مداد ِ قرمز خطی روی نقشه کشیده بود. روی خط نقطهای وجود داشت که همان دهکده بود. مدتی بعد یکی تلفن زد و بهدنبال آن سربازان لکهای را به شب وارد کردند : دهکدهی خونین ِ در حال سوختن ، با گربههای در حال یخبستن بر روی برف صورتیشده. همزمان مردان ِ سرتاس سرگرم شنیدن موسیقی ِ آرامی بودند و دخترکی آواز میخواند ، و گاهی نیز چیزی از دور میخروشید ؛ چیزی از دوردستها.
غروب مردها زمزمهکنان وارد خیابان شدند. در آنجا بوی درختان گلابی به مشام میرسید. جنگی وجود نداشت و آنها نیز سرباز نبودند ؛ با این حال لکهی خونینی بر آسمان نمایان شد. اینجا بود که مردان از زمزمه کردن دست کشیدند و یکی گفت : " نگاه کن ، خورشید." و به رفتن ادامه دادند ، ولی دیگر کسی زمزمه نمیکرد ؛ زیرا که برف ِ صورتی ِ زیر گلابیهای تازه رسیده داشت فریاد میزد ؛ برف صورتی هیچگاه آنها را رها نکرد.
در دهکدهای کوچک کودکان سرگرم بازی با چوبی سوخته بودند که یک تکه چوب ِ سفید پیدا کردند. یک قطعه استخوان ؛ بچهها آنرا برداشته و بر دیوار اسطبل کوفتند ؛ پژواک ِ صدای آن طوری بود که انگار کسی داشت طبل میزد. استخوان صدای تُک و تُک و تُک میداد ، و پژواک ِ صدای آن طوری بود که انگار کسی داشت طبل میزد. بچهها خوشِشان آماده بود. همه جا روشن و زیبا بود ، و تکه استخوان به یک گربه تعلق داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
Die Katze war im Schnee erfroren
