دو شعر از راینر ماریا ریلکه*
برگردان از:
نیما
تنهایی
تنهایی باران را ماننده است.
از دریا بهسوی غروبها برمیخیزد؛
از سطحهایی که پرت و دورافتادهاند،
بهسوی آسمانی میرود که او را هماره در خود دارد.
و سرانجام از آسمان بهروی شهر میبارد.
باران فرومیبارد در ساعات گرگومیش،
آنگاه که تمامی ِ کوچهها رو به بامداد میآورند
و تَنها از پس ِ دستنایافتن به چیزی،
غمگین و نومید یکدیگر را رها میکنند؛
و آنهنگام که آدمیانِ ز هم بیزار،
باید در تختخوابی کنار هم بیارمند:
آنگاه تنهایی همراه با رودخانهها میرود...
(پاریس، ۱۹۰۲)
******
ساعت ِ جدی
آنکه میگرید اکنون جایی در جهان ،
بیبهانه میگرید در جهان ،
میگرید بر من.
آنکه میخندد اکنون جایی در شب ،
بیبهانه میخندد در شب ،
میخندد بر من.
آنکه میرود اکنون بهجایی در جهان ،
بیبهانه میرود در جهان ،
میرود بهسوی من.
آنکه میمیرد اکنون جایی در جهان ،
بیبهانه میمیرد در جهان :
مرا مینگرد.
(برلین، ۱۹۰۰)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
* Rainer Maria Rilke, * 1875 in Prag, † 1926 in Valmont