تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


شعری دیگر از راینر ماریا ریلکه
برگردان از: نیما

 

چشم‌براه ِ انتخابم مباش

چشم‌براه ِ انتخابم مباش ، درخواست کن ،
تو توانمندی ، از آن‌رو که نیازی نداری.
همان‌گونه که خویش را
سرمست و بی‌مهابا ،
بر مسیر من افکندی.
اما نیاز من
همچنان در طلب ِ پرهیز
از امواج خروشان تو بود.
لیکن چه کسی
ضامن ِ کدامین دیواره‌هاست
آن‌هنگام که دریای جهان
به‌سوی آسمان‌ها بلند می‌شود.

(پاریس، ۱۴ - ۱۹۱۳)

 

+  نیما | 85/01/25



دو شعر از راینر ماریا ریلکه* 
برگردان از: نیما

 

تنهایی

تنهایی باران را ماننده است.
از دریا به‌سوی غروب‌ها برمی‌خیزد؛
از سطح‌هایی که پرت و دورافتاده‌اند،
به‌سوی آسمانی می‌رود که او را هماره در خود دارد.
و سرانجام از آسمان به‌روی شهر می‌بارد.

باران فرومی‌بارد در ساعات گرگ‌و‌میش،
آن‌گاه که تمامی ِ کوچه‌ها رو به بامداد می‌آورند
و تَن‌ها از پس ِ دست‌‌‌نایافتن به چیزی،
غمگین و نومید یکدیگر را رها می‌کنند؛
و آن‌‌هنگام که آدمیانِ ز هم بیزار،
باید در تختخوابی کنار هم بیارمند:

آن‌گاه تنهایی همراه با رودخانه‌ها می‌رود...



(پاریس، ۱۹۰۲)

******

 ساعت ِ جدی

آن‌که می‌گرید اکنون جایی در جهان ،
بی‌بهانه می‌گرید در جهان ،
می‌گرید بر من.

آن‌که می‌خندد اکنون جایی در شب ،
بی‌بهانه می‌خندد در شب ،
می‌خندد بر من.

آن‌که می‌رود اکنون به‌جایی در جهان ،
بی‌بهانه می‌رود در جهان ،
می‌رود به‌سوی من.

آن‌که می‌میرد اکنون جایی در جهان ،
بی‌بهانه می‌میرد در جهان :
مرا می‌نگرد.


(برلین، ۱۹۰۰)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
*  Rainer Maria Rilke, * 1875 in Prag, † 1926 in Valmont

 

+  نیما | 85/01/22



 

 

پیش از ترجمه: درباره‌ی فرانتس کافکا به اندازه‌ی کافی گفته و نوشته شده است و چند واژه‌ای که در پی خواهد آمد، چیز تازه‌ای نیست؛ با این وجود سه ویژگی ِ مهم در آثار او را از نگاه خویش به‌صورت فشرده برخواهم شمرد؛ همان ویژگی‌هایی که او را نزد من به یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات جهانی و همچنین نویسنده‌ای به تمامی مدرن بدل ساخته است:
۱. ایجاز در توصیف: توصیف‌ او از شخصیت‌ها و رخدادها دارای ایجاز شگرفی‌ست؛ اینگونه توصیف‌های موجز به پشتوانه‌ی زبان گویا و صریح ، تأثیری دوچندان به روایت می‌بخشند. تنها تعداد انگشت‌شماری از نویسندگان برجسته توانسته‌اند به این شگرد دست یابند.
۲. ساده‌نویسی: کافکا با پرهیز از استفاده‌ی پیچیده از زبان، به شیوه‌ای نو و روان در روایت دست یافته است که با ایجاز او بی‌پیوند نیست.
۳. جهان‌بینی ِ تراژیک: این جهان‌بینی که شاید بتوان گفت مضمون اصلی ِ بخش بزرگی از آثار او را تشکیل می‌دهد (به‌ویژه داستان‌‌های کوتاه)، سوگواری ِ هستی‌شناختی شخصیت‌هایی‌ست که از سرشت عارضی هستی به ستوه آمده‌اند؛ و شاید کوششی‌ست برای معنا بخشیدن به هستی در جهانی که عرفی شدن اندیشه‌های خردگرایانه، قطعیت فرجام‌شناختی آسمانی را از میان برداشته‌اند. این جهان‌بینی بر دستاوردهای خرد و علم ارج می‌نهد، در عین حال نگاه تند و انتقادی خود را بر جنبه‌ی ابزاری آنها می‌افکند؛ این نگرش به خوبی دریافته است که با همه‌ی کوشش‌های خرد و علم، آنها نمی‌توانند همه‌ی جنبه‌ها و سایه‌روشن‌های هستی ِ آدمی را دریابند؛ از این روست که جهان‌بینی ِ تراژیک با اندوه و تنهایی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند (برای نمونه تنهایی ِ انسان از مضامین پررنگ در داستان‌های کافکاست). ترجمه‌ای که به دنبال می‌آید، شاید نمونه‌ی خوبی‌ست که در آن ردِپایی از سه ویژگی ِ نامبرده را می‌توان دید.

***

فرانتس کافکا *
برگردان از: نیما

نگرانی ِ پدر ِ خانه **

بعضی‌ها می‌گویند که تبار واژه‌ی اُدرادِک*** اسلاوی‌ست، و از این راه می‌کوشند تا چگونگی ِ ساخته شدن این واژه را توضیح دهند. بعضی دیگر اما معتقدند که این واژه در اصل آلمانی‌ست و از اسلاوی فقط تأثیر گرفته است. عدم اطمینان در هر دو تعریف حقیقتاً منجر به این نتیجه می‌شود که هیچ‌ یک از آندو درست نباشد؛ و در هیچ‌کدام نیز معنی ِ واژه یافت نمی‌شود.
این موضوع روشن است که اگر موجودی به‌نام اُدرادک وجود نداشت، کسی هم حاضر نبود پژوهشی درباره‌اش انجام دهد. این موجود در نگاه نخست به یک قرقره‌ی صاف و ستاره‌گون ماننده است و واقعاً هم به‌نظر می‌رسد که با نخ پوشیده شده است، که البته این می‌بایست تنها از قطعات کهنه‌ی بریده شده و بهم‌گره‌خورده و درهم پیچیده‌ی تکه‌نخ‌هایی از انواع و رنگ‌های گوناگون باشد. ولی این فقط یک قرقره نیست، چون از وسط ستاره یک دسته‌ی کوچک به‌طور عرضی بیرون آمده است و در کنارش سمت راست یک دسته‌ی دیگر هم به آن وصل شده است. با کمک این دسته از یک سو و یکی از تشعشعات ستاره از سوی دیگر، او می‌تواند به‌راحتی روی دو پا بماند.
آدم سعی داشت چنین فرض کند که این چیز، در گذشته شکلی درخور و مناسب داشته است و اکنون فقط شکسته است؛ گمانی که به‌نظر نمی‌رسد درست باشد؛ دست ِ کم نشانه‌ای در این باره یافت نمی‌شود؛ هیچ کجا اثری یا نشانی از شکستگی که به این موضوع اشاره کند، نیست. گرچه همه چیز بی‌معنی جلوه می‌کند، ولی در نوع خود خاتمه یافته است. در این باره جزییات بیشتری نمی‌توان گفت، از آنجا که اُدرادک فوق‌العاده چالاک است و به دام نمی‌افتد.
او زمانی در پستو بسر می‌بَرَد، زمانی در راه‌پله‌هاست و گاهی نیز در سرسراست. بعضی وقت‌ها چندین ماه دیده نمی‌شود و معلوم است که به خانه‌های دیگری نقل مکان کرده است؛ عاقبت ولی ناگزیر به منزل ما بازمی‌گردد. گاهی که او در راه‌پله‌ها لم داده است، و آدم همان موقع از در وارد می‌شود، بدش نمی‌آید که با او صحبت کند. طبیعی‌ست که آدم پرسش‌های سخت از او نمی‌کند، بلکه با او -فسقلی بودنش موجب می‌شود- مثل یک بچه رفتار می‌کند. از او سؤال می‌شود: "اسم تو چیست؟" و او می‌گوید: " اُدرادِک."  "تو کجا زندگی می‌کنی؟" می‌خندد و پاسخ می‌دهد: "محل ِ اقامت نامشخص."؛ اما این تنها یک خنده است، بدون آن که از ته دل بیرون آمده باشد؛ و طنینش به خِش‌خِش برگ‌های بر زمین افتاده می‌ماند. اینجاست که گفتگو معمولاً به‌پایان می‌رسد؛ تازه همیشه هم این پاسخ‌ها داده نمی‌شوند؛ بیشتر وقت‌ها او مثل چوب ساکت است، آنچه که او در ظاهر می‌باشد.
از خود به‌عبث می‌پرسم که چه بر سر او خواهد آمد. آیا او اصلاً می‌تواند بمیرد. هر چیزی که می‌میرد، پیش از این، گونه‌ای هدف و فعالیت داشته است که بر اثر آن فرسوده شده است و از بین رفته است؛ ولی در مورد اُدرادک این موضوع صدق نمی‌کند. آیا او یک‌بار هم جلوی پای فرزندانم و فرزندان ِ فرزندانم با رشته‌نخ‌های آویزان و پر سر و صدا از پله‌ها پایین خواهد رفت؟ او در ظاهر به کسی آسیب نمی‌رساند؛ ولی تصور این که او پس از من نیز خواهد زیست، برایم تقریباً دردناک است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
*  Franz Kafka, Geboren 3.7.1883 in Prag, gestorben 3.6.1924 in Kierlang bei Wien

** Die Sorge des Hausvaters

*** Odradek

 

+  نیما | 85/01/17