فضای در حال ِ کوچکشدن
نوشتهی کورت مارتی ۱
برگردان از نیما
مرد جوانتر گفت: تو که نخواهی شد. مرد مسنتر گفت: اِ، نه. میان ِ آندو یک پارچ قرار داشت و داخلش شراب بود. مرد مسنتر گفت: زندگی یعنی فضایی که در حال ِ کوچکشدن است. مرد جوانتر گفت: هر بار زیباتر میشود، خیلی گَند است، اما هر بار زیباتر میشود. مرد مسنتر با سرسختی گفت: زندگی یک فضای در حال ِ کوچکشدن است که دورتادورت تنگ و کوچک میشود. مرد جوانتر گفت: شاید منظورت چین و چروک است. مرد مسنتر گفت: نه، اینطور نیست، من واقعاً بهفضایی فکر میکنم که دارد پشت ِ ما کوچک میشود. مرد جوانتر گفت: تو خیلی سخت میگیری. مرد مسنتر گفت: گذشته تو را از پشت مثل ِ قطار زیر خواهد گرفت. مرد جوانتر گفت: پَرت و پلا میگویی. مرد مسنتر گفت: قطار زیرت میگیرد و تو نیز دقیقاً آگاه هستی که میآید و تو را از پشت زیر میگیرد. مرد جوانتر گفت: اما در خیابان که چنین اتفاقی نمیافتد. مرد مسنتر گفت: همه جا؛ همه جا فضا کوچکتر میشود و هوای تنفسی هم تمام میشود. مرد جوانتر گفت: هرگز؛ هوا هرگز تمام نمیشود. مرد مسنتر گفت: بله ، تو هنوز جوانی و فضا داری. مرد جوانتر گفت: ولی نه بیشتر از تو. مرد مسنتر گفت: تو هنوز هم میتوانی بروی، اما من نه. مرد جوانتر گفت: من نمیخواهم بروم. مرد مسنتر گفت: اما تو میتوانستی ، اگر فقط میخواستی، من در برابر نه، حتی اگر که میخواستم. همین است دیگر، کسی که پیر میشود، محکوم بهماندن در این دهکوره است. مرد جوانتر گفت: تو یک آلونک برای خودت داری، پس چندان هم محکوم نیستی. مرد مسنتر گفت: بله، فضای من بهاندازهی یک آلونک کوچک شده است. مرد جوانتر گفت: تو یک باغ و یک همسر داری. مرد مسنتر گفت: درست است، اما تو فراموش میکنی که هزار باغ و هزار زن ِ دیگر هم وجود دارد. مرد جوانتر گفت: عجب، نمیدانستم که تو چنین انسانی هستی! مرد مسنتر گفت: اینطور نیستم، خودت هم خوب میدانی که من چنین انسانی نیستم. مرد جوانتر گفت: بله، درست است. مرد مسنتر گفت: و کسی که چنین انسانی نیست هم به چیزهایی که میتوانستند ممکن باشند، فکر میکند. مرد جوانتر گفت: بله، خیلی چیزها ممکن هستند. مرد مسنتر گفت: بعد اما فضا تنگ و کوچک میشود و تو ناگهان متوجه میشوی که دیگر بههیچ وجه دوست نداری تفکر کنی، همانگونه که تو اکنون فکر میکنی، چون که جوانتر هستی. مرد جوانتر گفت: این برای من خیلی بغرنج است. مرد مسنتر گفت: نه، خیلی ساده است؛ فضا کوچکتر میشود. مرد جوانتر گفت: چه مزخرفاتی. مرد مسنتر گفت: همه چیز آرامآرام کوچک میشود و در آخر تنها یک نقطه باقی میماند. مرد جوانتر گفت: چه چیزها؛ زندگی ادامه دارد. مرد مسنتر گفت: فضا تنگ و کوچک میشود و تو نیز این را خواهی دید و روزی خواهد آمد که دیگر نمیتوانی تنفس کنی، زیرا که تنها و بدون ِ فضا هستی. مرد جوانتر خندید. پارچ ِ میان ِ آندو خالی بود.
~~~~~~~~~
۱ شاعر و نویسندهی سوییسی Kurt Marti , *1921
