تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


 

نگاهی کوتاه به‌فیلم ِ «لولا» ، ساخته‌ی راینر ورنر فاسبیندر

 

از میان دل‌مشغولی‌های گوناگون ِ فاسبیندر، چگونگی ِ برپایی و پیشرفت ِ جمهوری فدرال آلمان پس از جنگ - در زمینه‌های اقتصادی و اجتماعی - از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. فاسبیندر همان‌گونه که خود نیز اشاره کرده است، در سه فیلم ِ زندگی ِ زناشویی ِ ماریا براون، لولا، و حسرت ِ ورونیکا فوس کوشیده تا نمایی کلی از آلمان را پس از گذشت ِ یک دهه از جنگ، به‌دست دهد. او می‌خواسته تا به‌یاری ِ این سه فیلم، به‌درک بهتری از این سامانه‌ی دموکراتیک کمک کند؛ هم‌چنین نقاط ِ ضعف و خطرهای آن را نیز گوشزد کند.
لولا جدای از دو فیلم ِ دیگر، برداشتی‌ست از رُمان ِ «پروفسور اونرات» نوشته‌ی هاینریش مان، که فاسبیندر آن را در آلمان ِ دهه‌ی پنجاه ِ میلادی به‌تصویر می‌کشد. در همین زمان بود که خرابه‌های به‌وجود‌آمده از جنگ کم کم ناپدید می‌شدند و آلمان می‌رفت تا جامه‌ای نو به‌تن کند.
پروفسور ِ رُمان ِ هاینریش مان، در اینجا به رییس ِ اداره‌ی ساختمان‌سازی تبدیل شده است. فون بوم* که از شرق گریخته است، مردی‌ است با اصول ِ اخلاقی ِ معین که با مجموعه‌ی فساد ِ محلی پیوندی ندارد. کارمند ِ او که آثار باکونین را می‌خواند، اما از انقلاب متنفر است، خود را به‌آسانی به‌پیمانکار(شوکِرت) ِ شهر می‌فروشد. و رییس ِ فون بوم نیز با آن‌که از فساد و رشوه‌خواری آگاه است، اما با آن کنار آمده است. سرانجام فون بوم هم نه با پول، بلکه با یک زن خریده می‌شود. این‌چنین است که یکی از درون‌مایه‌های بنیادین ِ آثار فاسبیندر، یعنی ساخت‌کار ِ «عشق به‌مثابه ابزار ِ سرکوب» دیگر بار چهره می‌گشاید.
فون بوم که نخست تنها یک بیگانه در شهر بود، آرام آرام با چهره‌ی راستین ِ مناسبات آشنا می‌شود. او  درمی‌یابد که پایداری‌اش در برابر این مجموعه نتیجه‌ای به‌دنبال نخواهد داشت و سرانجام تسلیم ِ آن شده و به گروه ِ آشنایان می‌پیوندد.
آنچه را که با بررسی ِ نشانه‌ها و نمادهای فیلم می‌توان به‌آن دست یافت، و به‌گمان من اندیشه‌ی نهفته در هر سه فیلم نیز هست؛ در واقع، در کُنش ِ فرجامین ِ فون بوم پنهان است. هم رییس ِ او و هم کارمندش این مناسبات را پذیرفته‌اند و با آن «به‌توافق» رسیده‌اند؛ چیزی که فون بوم نیز برای رسیدن به‌عشقش باید بپذیرد و در آخر هم می‌پذیرد.
فاسبیندر با به‌تصویرکشیدن ِ این توافق، تلویحاً نشان می‌دهد که توسعه‌ی سیاسی و معجزه‌ی اقتصادی ِ دهه‌ی پنجاه در آلمان، برآمده از درون ِ همین توافق‌ها بوده است. فاسبیندر بر آن نیست تا با ساختن این فیلم، به یک نتیجه‌ی اخلاقی برسد، بلکه می‌کوشد تا وضعیتی را نشان دهد که محصول ِ سکوت ِ غیراخلاقی ِ شهروندانی است که لولا و شوکِرت سمبل‌های آنها هستند.
اکنون جای دارد که به استفاده‌ از رنگ در این فیلم نیز اشاره‌ای کنم؛ زیر تأثیر فیلم‌های رنگی ِ اواسط ِ دهه‌ی پنجاه ِ آمریکا و به‌ویژه فیلم‌های نیکلاس ر ِی، مانکیِویچ و سیرک که رنگ در آنها ابزاری بود تا بوسیله‌ی آن، غیرواقعی بودن تصاویر به‌بیننده القا شود، فاسبیندر به‌یاری ِ فیلم‌بردارش** می‌کوشد تا به‌رنگ‌ها طرحی زیبایی‌شناسانه ببخشد. رنگ ِ سرخ برای لولا و رنگ ِ آبی برای فون بوم است: در اینجا رنگ‌ها و نور و سایه هستند که نقش تأویل‌گر ِ یکایک ِ تصاویر را برعهده می‌گیرند.


ــــــــــــــــــــــــــــــ

* von Bohm در کنار لولا شخصیت ِ اصلی ِ فیلم؛ با بازی ِخوب ِ Armin Mueller-Stahl در نقش فون بوم
** Xaver Schwarzenberger

 

+  نیما | 85/04/30



نویسنده: اینگه‌بُرگ باخمان (۱)
برگردان از نیما

 

اینگه‌بُرگ باخمان، شاعر و نویسنده‌ی اتریشی در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۲۶ در شهر کلاگن‌فورت چشم به‌جهان گشود. کودکی و نوجوانی‌اش را در شهر کِرنتِن، در جنوب اتریش گذراند. در سالهای پس از جنگ (۱۹۴۵-۱۹۵۰) به‌تحصیل رشته‌های فلسفه، روان‌شناسی و زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه‌های شهرهای اینسبروک، گراتس و وین پرداخت. دکترای خود را در رشته‌ی فلسفه و با نوشتن ِ رساله‌ای درباره‌ی هایدگر گرفت. از سال ۱۹۵۲ به‌نویسندگی روی آورد و یک سال بعد جایزه‌ی ادبی ِ «گروه ۴۷» را به‌خاطر دفتر شعر زمان تمدیدشده ازآن ِ خود کرد. او سال‌های زیادی ساکن شهر رُم بود و همان‌جا در یک سانحه‌ی آتش‌سوزی به‌شدت زخمی شد و چند روز ِ بعد، در تاریخ ۱۷ اکتبر ۱۹۷۳ بر اثر جراحات زیاد، جان خود را از دست داد.

***


در آسمان و بر زمین (۲)


سایه‌ی سرخی از روی پیشانی ِ آمِلی(۳) گذشت. زن از جلوی آینه کنار رفت و چشمانش را بست. اینجا بود که اثر ِ ضربه‌ی دست ِ جاستین(۴) بر صورتش، برای لحظه‌ای ناپدید شد. مرد تنها یکبار زن را کتک زده بود و بعد خود را شتابزده به‌کناری کشیده بود تا از لو‌رفتن ِ زودهنگام ِ خود جلوگیری کند. سراسر ِ وجود ِ مرد را چنان توفان ِ افسارگسیخته‌ای فراگرفته بود، که زدن ِ هزار ضربه به آملی هم نمی‌توانست او را آرام کند.
مرد زیر لب گفت: «ای خدا»، و دستانش را شست. او اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خشمش را نشان دهد. آمِلی وحشتزده‌تر از آن بود که به‌مرد نزدیک شود؛ اما زن به‌خوبی می‌دانست که اگر از مرد سؤالی بشود، حالش بهتر خواهد شد و به‌همین خاطر از انتهای اتاق خیلی آرام پرسید: «چی...؟» با این وجود زن جرأت نکرد که بپرسد: چی شده؛ چه اتفاقی برایت افتاده؛ آیا کسی به‌تو توهین کرده؟ زیرا ‌که دلیل ِ خشم ِ مرد مطمئناً خود ِ زن بود. زن پس از مدت کوتاهی به‌خود قبولاند که چیزی بگوید و چهره‌اش سرخ شد: «آیا می‌توانم جبران کنم؟»
جاستین فریاد زد: «نه، پول ِ ازدست‌رفته را که دیگر نمی‌توانی...»، مرد از فرط ِ خستگی حرفش را ناتمام گذاشت و سپس با لحنی تمسخرآمیز رشته‌ی سخن را دوباره به‌دست گرفت: «جبران کنم! جبران کنم! تو لابد دیوانه‌ای. علیه این ناکس‌ها که کاری نمی‌شود کرد!»
زن نجواکنان گفت: «کسی سَرَت را کلاه گذاشته؟»
مرد در پاسخ گفت: «نه، من سر ِ آنها را کلاه گذاشتم؛ حقِشان بود. پولی که آنها استحقاقش را ندارند، از ایشان پس گرفتم. می‌فهمی؟ آنها استحقاقش را ندارند.»
زن گفت: «بله»، و با خاطری آسوده دید که چطور داشت پیشانی ِ مرد صاف می‌شد.
مرد اندکی بعد رفت. آملی شروع به‌کار کرد و کوشید تا ساعت‌هایی که مجبور بود هم‌صحبت ِ تک‌گفتارهای مرد باشد، جبران کند. انگشتان ِ زن از روی ابریشمی که او می‌بایست کوک‌های رنگارنگ ِ زیادی به‌آن بزند، لیز می‌خوردند. زن در این میان شتابزده به‌ساعت نگاه کرد و به‌جای آن‌که آرزو کند تا مرد زودتر به‌خانه بازگردد، آرزو کرد که بازگشت ِ او به‌عقب افتد. اما همه‌ی آرزوها در نهایت آن‌گونه که دلخواه ِ جاستین بود، برآورده می‌شدند. نیمه‌های شب بود که زن کوشید تا از روی زمین بلند شود، اما کمرش سفت شده بود، و این نشان ‌می‌داد که او می‌بایست به‌کارش ادامه دهد. خواب‌آلودگی ِ عجیبی در مَفصل‌های زن جریان گرفت، و هنگامی که متوجه گام‌های جاستین شد و خواست بلند شود، توانش را نداشت. زن به‌مرد خیره ماند.
مرد با لبخندی که باعث شد تا زن همه چیز را فراموش کند، پرسید: «چرا نمی‌روی بخوابی؟» زن با خوشحالی ِ وحشیانه‌ای از جایش پرید و به‌شدت زمین خورد. زن دستان ِ مرد را که برای کمک به‌ او آمده بودند، پَس زد و تته‌پته‌کنان گفت: «چیزی نیست». چهره‌ی مرد در تاریکی روبه‌روی زن قرار داشت: «تو که مریض نیستی؟ قرار هم نیست برای من دَردِسر درست کنی!» زن کوشید تا مرد را آرام کند: «تنها بدنم از نشستن ِ زیاد سخت شده است».
مرد گفت: «آملی»، و صدایش در اثر سوءظن ِ بیدارشده بلند شد: «می‌خواهی انکار کنی که نشستَنَت تنها به‌این دلیل بوده که می‌خواستی بدانی من چه هنگام به‌خانه بازمی‌گردم؟»
زن چیزی نگفت و تکه ابریشمی که از دستش رها شده بود، دوباره برداشت.
زن جسورانه گفت: «باز هم مست کردی؟»
مرد بی‌درنگ گفت: «منتظر ماند‌ه‌ای تا این را بفهمی؟ من آخرین پولم را از دست داده‌‌ام و تو اینجا نشَستی و منتظری تا من را سرزنش کنی.» مرد صدایش را بلند‌تر کرد تا بدین‌وسیله سکوت ِ زن را تحت‌الاشعاع ِ خود قرار دهد. سپس مرد با لحنی بسیار مهربانانه که انگار می‌خواست با یک بچه صحبت کند، گفت: «آملی، بیا با هم عاقلانه حرف بزنیم. این درست نیست که تو در خانه بنشینی و سَربار ِ من باشی و سرزنِشَم کنی. این را قبول داری؟»
زن سرش را به‌نشانه‌ی تصدیق تکان داد و به‌گونه‌ای تحسین‌برانگیز به‌مرد نگاه کرد.
«گمان می‌کنم به‌اندازه‌ی کافی از این زندگی که به یک بازار ِ مکاره‌ی وحشی شبیه است، عذاب کشیده‌ام.» مرد این را گفت و خود را بر ‌روی صندلی ِ راحتی انداخت؛ جیبهای کُتَش را بیرون کشید و پشت و رویشان کرد. «به‌غارت رفته، به‌تماشا گذاشته شده»، مرد پس از این توضیح، به آملی که اکنون خونش از جریان بازایستاده بود، خندید. سپس زن خود را آرام و خاموش به‌سوی کمد تکان داد و یک پاکت ِ نازک را از زیر ِ لباسهایش بیرون کشید، و آن را با شتاب به‌مرد داد: «همه‌اش اینجاست. زمانی که تو در خانه نبودی، خیاطی می‌کردم.»
مرد پاکت را در جیبش گذاشت و پرسید: «چند وقت است؟»
زن پاسخی نداد و روی تخت دراز کشید. پس از آن که زن چراغ را خاموش کرد، مرد نفس عمیقی کشید: «این موضوع که تو مدت ِ زیادی است چیزی را از من پنهان نگه داشته‌ای، شدیداً منقلبم کرد». مرد سینه‌اش را صاف کرد: «شدیداً منقلب شدم»، مرد این را چندین بار تکرار کرد و روی هر هجا نیز تأکید نمود. زن چراغ را دوباره روشن کرد و با حالتی طلبکارانه به‌چهره‌ی مرد نگریست. زن از جایش برخاست و دوباره مشغول به‌کار شد. مرد با خونسردی و بدون آن که به‌زن نگاه کند، گفت: «فکر نکن که چون به‌کارت ادامه می‌دهی، دلم برایت خواهد سوخت». زن برای مدت کوتاهی به‌خیاطی ادامه داد، سپس مجبور شد تا از کار دست بکشد، چونکه اشکهای زیادی از چهره‌اش سرازیر شدند و او نمی‌دانست که چگونه باید آنها را پنهان کند.
مرد به‌آرامی گفت: «بیا پیش ِ من».
زن اطاعت کرد.
مرد کلیدی در دست ِ زن گذاشت: «تو اکنون به‌کارخانه‌ی قدیمی ِ من می‌روی و از گاوصندوق ِ داخل ِ دفتر، پوشه‌ی سیاهی که من در هنگام بازگشت فراموشش کرده‌ام، برمی‌داری و با خود می‌آوری.»
زن گفته‌ی مرد را تصحیح کرد: «پوشه‌ی قهوه‌ای».
مرد دوباره گفت: «یک پوشه‌ی سیاه، من آن را به‌تازگی خریده‌ام.»
زن یادآور شد: «اکنون هیچ کس آنجا نیست»، مرد سر به‌هوا پاسخ داد:«بله، معلومه. اما تو لطف ِ بزرگی در حق من می‌کنی، اگر اکنون به‌آنجا بروی. اصلاً مسئله‌ای نیست، چون همه از این موضوع آگاه هستند.»
زن تذکر داد: «سعی کن بخوابی»، و آرام از اتاق بیرون رفت...
هنگامی که زن بازگشت، با تعجب دید که مرد هنوز بیدار است. زن فهمید که اعلام ِ آمادگی‌اش باعث شده تا مرد با او آشتی کند، و شهامت این را یافت که با چشمانی درخشان و ملودی ِ آرامی زیر ِ لب، وسایل ِ خیاطی ِ خود را جمع کند. سپس زن آهسته به‌رختخواب رفت و نجواکنان به‌مرد گفت: «شب بخیر!»، و شادمانه پاسخ ِ سلامش را شنید.
بامداد زیبا و آفتابی بود. زنگ به‌صدا درآمد. آملی گلها را کنار پنجره گذاشت و به‌سوی در رفت. زن به‌طرز دوستانه‌ای به‌پرسشهای سه مأمور پلیس پاسخ داد و از آنها خواهش کرد تا وارد شوند. جاستین خواب‌آلود به‌آنها پیوست، و وانمود کرد که از چیزی خبر ندارد و خود را وارد گفتگوی‌شان نکرد. شکیبایی ِ آملی باعث ِ شگفتی ِ مأموران شد و یکی از آنها مستقیماً از زن پرسید که آیا او پوشه را از داخل ِ دفتر دزدیده است. زن در پاسخ گفت: «نه، من آن را شب ِ پیش آوردم.»
جاستین از معصومیت ِ نهفته در چشمان ِ آملی بی‌اندازه خشمگین شد. مأمور از زن خواست تا همراه ِ آنها برود، اما زن حاضر به‌انجام این کار نشد. زن به‌مأمور لبخندی آمیخته به‌گذشت زد و چهره‌ی خندانش را به‌سوی جاستین برگرداند. اینجا بود که پاکی از چشمان ِ زن فروریخت و جایش را به‌ژرفای آگاهی‌ای داد که به‌یکباره مرد و زن و تار و پود ِ رابطه‌ی‌شان را با هم در خود فروبُرد. زن بی‌آن که بخواهد سؤالی بکند، و یا از چیزی آگاه شود، به‌سوی پنجره دوید و خود را به‌درون ِ حیاط ِ تاریکی پرتاب کرد، که چونان گودالی سیاه، مربع ِ کوچکی را در برابر ِ آسمان، خالی نگه داشته بود.
جاستین زیر ِ لب گفت: «ای خدا، ای خدا»، چون مرد اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خَشمش را نشان دهد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱)  Ingeborg Bachmann
(۲)  Im Himmel und auf Erden
(۳)  Amelie
(۴)  Justin 

+  نیما | 85/04/23



دو شعر از ماری لوییزه کاشنیتس *
برگردان از  نیما

 

ماری لوییزه کاشنیتس شاعر و نویسنده‌ی آلمانی در ۳۱ ژانویه‌ی ۱۹۰۱ در شهر کارلسروهه‌ی آلمان چشم به‌جهان گشود. در برلین و پوتسدام بزرگ شد؛ از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴ دوره‌ی آموزش کتابداری را در وایمار و مونیخ گذراند و از سال ۱۹۲۴ در شهر رُم مشغول به‌کار شد. در سال ۱۹۲۵ با باستان‌شناس گیدو-فرایهِر فون کاشنیتس-واین‌بِرگ ازدواج کرد و از آن پس در بسیاری از پژوهشهای همسرش در ایتالیا، یونان، آفریقای شمالی و ترکیه همراه ِ او بود. آشنایی و برخورد با دوران باستان تأثیر ژرفی بر آثارش گذاشت؛ برای نمونه می‌توان به دو مجموعه‌ی «اسطوره‌های یونان» و «پیرامون ِ رُم» اشاره کرد. کاشنیتس پس از مرگ همسرش در سال ۱۹۵۸ اغلب ساکن شهر فرانکفورت بود و یا در منزل برادرش در بولشوایل اقامت داشت، و گه‌گاه برای خواندن آثارش به ایالات متحده و آمریکای جنوبی سفر می‌کرد.
او از سال ۱۹۶۰ به تدریس ِ فن ِ شعر در دانشگاه فرانکفورت پرداخت و در سال ۱۹۶۷ موفق به دریافت دکترای افتخاری ِ فلسفه از همان دانشگاه شد. او جوایز ادبی گوناگونی دریافت کرد، برای نمونه: «جایزه‌ی گئورگ بوشنِر». ماری لوییزه کاشنیتس در دهم اکتبر ۱۹۷۴ در شهر رُم چشم از جهان فروبست.

***

هیروشیما

مردی که مرگ را بر هیروشیما افکند
به صومعه رفت و ناقوس‌ها را به‌صدا درآورد.
مردی که مرگ را بر هیروشیما افکند
از روی صندلی پرید ، خود را بر دار آویخت 
                                                          و خفه شد. 

مردی که مرگ را بر هیروشیما افکند
مجنون شده و سد‌هزار شبح را
که به‌خاطر او از خاکستر برخاسته‌اند
و شبانه به او حمله‌ور می‌شوند
                                            به‌عقب می‌رانَد.

هیچ‌یک از اینها بازگو‌کننده‌ی حقیقت نیستند.
به‌تازگی او را دیدم
در باغچه‌ی خانه‌اش نزدیک ِ شهر.
پرچین‌ها هنوز کوتاه بودند و غنچه‌های گل ِ سرخ
                                                                    هنوز ناشکفته.
آنها به‌سرعت رشد نمی‌کنند تا کسی بتواند
به‌آسانی خود را در پشت‌شان پنهان کند
                                                        در جنگل ِ فراموشی.
خانه‌ی برهنه‌ی بیرون ِ شهر
به‌خوبی دیده می‌شد ، و زنی جوان
در پیراهن ِ گُل‌دار
با دخترکی در دستانش
کنار مرد ایستاده بود
بر پشت ِ مرد پسرکی نشسته بود
و بر فراز ِ سرش تازیانه‌ای می‌چرخید.
مرد به‌خوبی قابل ِ تشخیص بود.
چهار دست و پا بر روی چمن ، چهره‌اش
به‌هم ریخته از خنده ، زیرا که عکاس
پشت ِ پرچین ایستاده بود ، چشم ِ جهان.

 

                         ***

در ساحل

امروز تو را دیگربار در ساحل دیدم
کف ِ موج‌ها تا زیر ِ پاهایَت می‌آمد
و تو با انگشتَت نشانه‌هایی بر روی ماسه کشیدی
که هیچ‌کدامشان بر جای نماندند.

به‌تمامی در بازی‌ات غرق شده بودی
همراه با ناپایداری ِ ابدی ،
موج آمد و ستاره و دایره ویران شدند
موج رفت و تو باز هم آماده بودی.

خندان به‌سوی من بازگشتی
بی‌خبر از دردی که من آن را می‌شناختم:
زیرا که زیباترین موج به ساحل برآمد و
جای پایَت را با خود بُرد.


~~~~~~~~~~~~~~~
* Marie Luise Kaschnitz

+  نیما | 85/04/10