تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


چند سروده از رُزه آوسلِندر ۱

برگردان از نیما

 

رُزه آوسلِندر در سالِ ۱۹۰۱ در شهر چِرنوویتس به دنیا آمد. آن شهر نخست ازآنِ امپراتوري اتريش بود و پس از جنگ جهانی ِ نخست در قلمرو خاك روماني جای گرفت، و هنگامی‌که جنگ جهاني دوم به پايان رسيد، نخست به شوروي و سپس به جمهوري اوكراين پيوست. او تحصیلاتِ مقدماتی را در شهرهای چرنوویتس، وین و لیزویم گذراند. سپس به مدت یک سال در دانشگاهِ چرنوویتس ادبیات و فلسفه خواند؛ ولی پس از مرگ پدرش آنجا‌ را رها کرد، و یک سال بعد - در سالِ ۱۹۲۱-  به ایالاتِ متحده‌ی آمریکا مهاجرت کرد. تا سالِ ۱۹۶۶ که برای همیشه به آلمان رفت؛ چندین بار آمریکا را ترک کرد، و در چرنوویتس و بخارست اقامت گزید. او سرانجام و پس از ۲۲ سال زندگی در آلمان، در سالِ ۱۹۸۸ و در شهر دوسِلدورف درگذشت. از میانِ مهمترین آثار او می‌توان به دفتر ِ شعر «تابستانِ کور» اشاره کرد که با استقبالِ ادیبان و خوانندگان روبه‌رو شد.

 

 

پرسش‌ها  ۲

 

تابستان می‌پرسد

چرا باید گل‌هایم را

به خاک بسپارم

 

برگ‌های در حالِ افتادن می‌پرسند

به کجا پرواز می‌کنیم

 

انسان‌ها می‌پرسند

چه باید بکنیم

و می‌جنگند

 

ستارگان نمی‌پرسند

آن‌ها به فرمانی گوش می‌سپارند

که به آن‌ها دستور می‌دهد

تا حرکت کنند

و بدرخشند

 

 

    ***

 

     

خدایان ۳

 

خدایان

آری

     آن‌ها می‌دانستند

که ما به چه نیاز داریم

 

آن‌ها

    هر آن‌چه را یافتند

به ما بخشیدند

آتش آب هوا

زمین ِ بی‌ریا

 

این خیلی زیاد بود

 

ما زمین را به آتش می‌کشیم

دود هوا را آلوده می‌کند

ابرها بر آب‌ها می‌بارند

ما آبِ آغشته به سم را

                             می‌نوشیم

 

خدایان

        خود را

به سوی دورترین آسمان

عقب‌کشیدند

 

 

    ***

 

نفس ِ من ۴

 

در ژرفای رویاهایم

زمین

      خون می‌گرید

 

در چشمانم

               ستارگان

                          لبخند می‌زنند

 

انسان‌ها

با پرسش‌های رنگارنگ

                           می‌آیند

من پاسخ می‌دهم                           

بروید نزد ِ سقراط

 

گذشته

         مرا سروده است

من

    آینده را

             به ارث برده‌ام

 

نام ِ نفس ِ من

                  اکنون است

 

 

     ***

 

موج‌ها ۵

 

چه کسی می‌داند

که خوشبختی

کجا

     آغاز می‌شود

در چه هنگام

به درونِ آب می‌افتد

کدامین موج‌ها

آن را با خود می‌برند

چگونه مو

سفید و سخت می‌شود

 

معما را

        حل کن

 

 

     ***

 

زیر ِ یک سقف ۶

 

شباهنگام

که افکار

           از ذهن می‌گذرند

مردگان

از مخفی‌گاه‌های خویش

                             بیرون می‌آیند

 

چشم‌هایشان

مرا به زانو درمی‌آورند

صدای پیرشان

مرا مجاب می‌کند

 

با هم

درباره‌ی چیزهای زمینی

به گفتگو می‌نشینیم

همه‌چیز

          برای آن‌ها

                      جالب است

من

توانِ پاسخگویی

                   به پرسش‌هایشان را

                                             ندارم   

آن‌ها آگاه‌ترند

گه‌گاه

گفتگویی

          درباره‌ی هولدرلین و اسپینوزا

                                            درمی‌گیرد

 

هیچ‌گاه

از این‌که آن‌ها مرده‌اند

سخنی در میان نیست

گفتارشان

             روشن است

نور و سایه

             پخش شده‌اند

 

ما

پیشامد ِ مرگ را

فراموش می‌کنیم

ما که این‌جاییم

کنار ِ یکدیگر

زیر ِ یک سقف

هیچ‌چیز

مانعم نمی‌شود

تا تصور کنم

که هنوز

زنده‌ام              

 

------------------

۱   Rose Ausländer

۲   Fragen

۳   Die Götter

۴   Mein Atem

۵   Wellen

۶   Unter einer Decke

 

+  نیما | 85/10/24



نویسنده: هاینریش بُل*
برگردان از نیما

 

هاینریش بُل، نویسنده و منتقد ِ آلمانی در سال ۱۹۱۷ و در شهر کُلن چشم به جهان گشود. تحصیلاتِ ابتدایی و دبیرستان را در همان شهر گذراند. در سال ۱۹۳۹ تحصیل ِ زبان و ادبیاتِ آلمانی را در دانشگاهِ کلن آغاز کرد، ولی در همان سال به جبهه‌های جنگ فراخوانده شد. تا سال ۱۹۴۵ در جبهه‌های جنگ بود و سرانجام به دست نیروهای آمریکایی دستگیر شد و پس از گذشتِ چهار ماه آزاد گشت. پس از جنگ به شکل ِ جدی به نوشتن پرداخت و بر آثارش نام ِ «ادبیاتِ ویرانه‌ها» را نهاد؛ و به همراه گونتر گراس «گروه ادبی ۴۷» را بنیان گذاشت. هدفِ نویسندگانِ این گروه، انتقاد از گذشته‌ی آلمان، و هم‌دردی با قربانیان و بازماندگان جنایت‌های نازی‌ها بود. بُل در سال ۱۹۷۲ موفق به دریافتِ جایزه‌ی نوبل شد و در سال ۱۹۸۵ و پس از چندین عمل ِ جراحی، چشم از جهان فروبست. از او چندین رمان و داستانِ بلند و کوتاه به جای مانده که از میان آنها می‌توان به «آبروی بربادرفته‌ی کاتارینا بلوم» اشاره کرد.

 

در قفس**

یک کسی کنار حصاری ایستاده بود و اندیشناک از میانِ جنگلی از سیم‌ها بیرون را می‌نگریست. مرد که بیهوده به دنبال چیزی انسانی می‌گشت، هیچ‌چیز نیافت به جز سیم‌های درهم‌ریخته‌ای که به‌طرز وحشتناکی نظام‌مند بودند. سپس موجودات گرسنه‌ای را دید که در گرمای شدید تلوتلوخوران به‌سوی مستراح می‌رفتند، و از پس آن‌ها خاکِ رُس بود و خیمه‌ها تا بی‌نهایت. با خود اندیشید که سیم‌ها حتماً یک‌ جایی تمام خواهند شد؛ ولی این‌ را باور نکرد. چهره‌ی خیره، برافروخته و بی‌نقص آسمانِ آبی ِ مایل به سفید انسانی نبود، و خورشید نیز یک جایی در بی‌رحمی ِ خویش غوطه می‌خورد. تمامی ِ جهان به شعله‌ای راکد می‌مانست، و همچون تنفس ِ حیوانی در افسونِ هراسانِ نیم‌روز رفتار می‌کرد. گرمای شدید که به برجی هولناک از شعله‌های برهنه شبیه بود، بر روی مرد - یک کسی - قرار داشت و همچنان بیشتر می‌شد.
مرد در برابر ِ خود چیزی انسانی ندید و پشتِ سَرش نیز - آن‌جا را حتی بهتر هم می‌دید، بی‌آن‌که لازم باشد سرش را برگرداند - وحشتِ محض حکم‌فرما بود. آن‌ها گرداگرد زمین ِ فوتبالِ تعرض‌ناپذیر (زیرا زمین ِ فوتبال مقدس، مقدس، مقدس بود!) ایستاده بودند؛ دیگرانی که همچون ماهیانِ در حالِ فاسد‌شدن به‌یک‌دیگر چسبیده بودند. سپس مستراح‌هایی که بیش از اندازه تمیز شده‌ بودند، آمدند (زیرا بهداشت نیز سه بار مقدس بود!). و یک جایی در پشت مرد بهشت قرار داشت: خیمه‌های سایه‌دار... خالی...خالی، که توسط پلیس‌های چاق محافظت می‌شدند...
مرد به ناگاه سرش را طوری خم کرد که انگار گردنش زیر ِ چکش ِ شعله در حالِ شکستن باشد، و این‌جا بود که نگاهش به چیز دل‌پذیری افتاد: سایه‌های کوچک و زیبای سیم‌ها بر روی زمین که مانند ِ ریشه‌‌ای نرم، سبک بودند. مرد گمان کرد این حلقه‌های لطیف که به همدیگر وصل شده‌اند، حتماً باید بی‌اندازه خنک باشند. آری، به نظر او چنین آمد که انگار سایه‌ها داشتند در سکوت و آرامش لبخند می‌زدند؛ و خود ِ او نیز طوری لبخند زد که انگار در آیینه‌ای لطیف نگریسته است.
مرد ناگهان به تمامی دولا شد و دستش را با احتیاط به سوی زمین دراز کرد، و یکی از شاخه‌های لطیف و زیبا را چید، و آن‌ را روبه‌روی چهره‌اش گرفت، و طوری لبخند زد که گویی بادبزنی نرم جلویش تکان‌خورده باشد. سپس بیشتر و بیشتر خم شد و هر دو دستش را به سوی زمین برد، و مشت‌هایش را از سایه‌های شیرین و دوست‌داشتنی پُر کرد. آن‌گاه به سمت چپ و راستِ جنگل نگریست، و به دنبالِ آن، خوشبختی ِ نهفته در چشمانش به خاموشی گرایید، و به جایش میلی وحشی و سرمست از نو روشن شد، زیرا آن‌ها را در آن‌جا دید: تعداد ِ بی‌شماری از حلقه‌های کوچک که می‌بایست ابدیتی از سایه‌های باارزش و خنک باشند. مردمکانِ چشم‌های مرد ناگهان طوری گشاد شدند که انگار می‌خواستند از درونِ کره‌ی چشم فرار کنند، و او خود را با فریادی دل‌خراش بر روی جنگل انداخت، و هر چه بیشتر در قلاب‌های کوچک و بی‌رحم فرو‌رفت، مانند ِ مگسی که درون تار عنکبوت گرفتار آمده، تقلای وحشیانه‌اش نیز بیشتر شد، و دستانش بیشتر به سوی ریشه‌ی دوست‌داشتنی ِ سایه‌ها رفتند...
مرد از دست‌ و پا زدن افتاده بود که پلیس‌های چاق آمدند و او را با سیم‌چین از خوشبختی‌اش جدا کردند. چهره‌ی پلیس‌ها همچون چهره‌ی وظیفه‌ی عریان خشک و انعطاف‌ناپذیر بود، زیرا آن مرد در پیش‌گاهِ فوتبالِ الهی چیزی نبود، و در پیش‌گاهِ بهداشتِ الهی ارزشی باز هم کمتر داشت. آن مرد فقط یک انسان بود - یک کسی.

-----------------------
*  Heinrich Böll
**  Im Käfig

+  نیما | 85/10/10



 

در این وبلاگ به «ادبیات و فیلم» می‌پردازم. ولی اکنون که چهار دوست بسیار عزیز، پژوهنده، امید، رویا و ساتگین مرا نیز به بازی «یلدا در وبلاگستان» فراخوانده‌اند؛ دعوتشان را می‌پذیرم و از این دوستان بسیار سپاس‌گزارم.

۱- انسانی حساس و از جنبه‌ی عاطفی وابسته هستم؛ به گونه‌ای که دوری و یا رنج ِ عزیزانم، مرا شدیداً متأثر می‌کند.
۲- در دبیرستان ادبیات و علوم انسانی خواندم. من که در واقع به عشق شعر و داستان این رشته را برگزیده بودم، کارم شده بود از بَر کردن ِ تاریخ ِ میلاد و مرگِ شاعران از رودکی تا بهار! از شاعران نوپرداز هم خبری در کتاب‌های درسی‌مان نبود. روزی از دبیر ِ قافیه‌ و عروض که همیشه به هدایت ناسزا می‌گفت، علت این ناسزا‌گفتن‌ها  را پرسیدم. او در پاسخ گفت: «آخه هدایت خودکشی کرده».
۳- کتاب‌خواندن را به طور ِ جدی از نوجوانی و با رمان‌های آگاتا کریستی آغاز کردم. آن‌زمان شیفته‌ی ریزبینی و همچنین سلول‌های خاکستریِ عالی‌جناب پوآرو شده بودم. سپس به رمان‌های علمی-تخیلی علاقه‌مند شدم. تا این‌که به یک‌باره شعر را یافتم، و مابقی از دستم رها شد!
۴- با فیلم‌های کارول رید و برتولوچی توجه‌ام به سینما جلب شد؛ اکنون اما آن‌دو را فیلم‌سازان برجسته‌ای نمی‌دانم. از سینمای ایران خوشم نمی‌آید! گُله و بیضایی هر دو فیلم‌سازانی مستعد بودند که در کشور گل و بلبل تباه شدند!
۵- هشت سال است که ایران را ترک کرده و در آلمان روزگار می‌گذرانم؛ و پنج سال آخر آن‌ را در کنار همسر نازنین و مهربانم هستم. در این‌جا چیزهای بسیاری را آموخته‌ام؛ چیزهای که در کشور خودم نه توانستم و نه گذاشتند که فرابگیرم. شاید هم از این روست که می‌توانم این‌جا را - با همه‌ی انتقادی که به چیرگی ِ سرمایه‌داری ِ افسارگسیخته‌ بر سامانه‌های انسانی‌اش دارم - به عنوان وطن دوم خویش بپذیرم.

من می‌توانم تنها چهار نفر را معرفی کنم:
گوباره (ابراهیم هرندی)، من و مهاجرت (شاهرخ)، چو ایران نباشد تن من نباد (مهران معمارزاده)، اتاق تاریک (سیاوش خائف)

---------------------
* این بیت از حافظ است. 

+  نیما | 85/10/06



دو سروده از روبرت گِرنْهارت
برگردان از نیما

 

درباره‌ی شاعر: روبرت گِرنهارت۱ در سال ۱۹۳۷ در شهر تالین در اِستلند پا به جهان گذاشت. خانواده‌ی او متعلق به اقلیتِ آلمانی ِ ساکن اِستلند بودند؛ و در سال ۱۹۳۹ به لهستان مهاجرت کردند. پدرش در سال ۱۹۴۵ و در جنگ جان سپرد. او به همراهِ مادر و دو برادر دیگر از کاشانه‌ی‌شان توسط روسها و لهستانیها رانده شدند؛ و در شهر ِ گوتینْگِن ِ آلمان سکنا گزیدند. او پس از پایانِ دبیرستان، نخست به تحصیل در رشته‌های نقاشی و هنرهای تجسمی پرداخت؛ سپس در دانشگاهِ آزاد برلین زبان و ادبیاتِ آلمانی خواند. در سال ۱۹۶۴ به شهر فرانکفورت رفت و به عنوان نویسنده، نقاش، طراح و کاریکاتوریست تا هنگام ِ مرگش در همان شهر ماند؛ و سرانجام در میانه‌ی سال ۲۰۰۶ چشم از جهان فروبست. از او یک رُمان و چندین دفتر شعر و داستان و دست‌نوشته به جای مانده است. دو شعر زیر از دفتر ِ «نورها شعرها» برگزیده شده‌اند.


خوب و دوست‌داشتنی ۲

بیایید ،
می‌خواهیم نانِ خوبِ شمال را
در روغن ِ خوبِ جنوب
تکه‌تکه
         سُرخ‌ کنیم ،
آن‌گونه که پدران کردند.
به هنگام ِ غذا‌خوردن
از شرابِ خوبِ باختر می‌نوشیم ،
تا فقر ِ مهرآمیز ِ خاور را
تکه‌تکه
          فراموش‌ کنیم.

                 ***

همه‌چیز درباره‌ی هنرمند ۳

هنرمند بر روی یخ ِ نازک راه می‌رود.
آیا او در کارِ آفرینش ِ هنری‌ست؟
یا فقط گند می‌زند؟

هنرمند بر روی راه‌آهن ِ تاریک می‌دود.
آیا راه‌آهن به شُهرت ختم می‌شود؟
یا به وهم؟

هنرمند سقوط ِ آزاد می‌کند.
آیا همچون سنگ به سوی هیچ؟
یا ستاره به سوی فضا؟

-----------------------
۱  Robert Gernhardt
۲  GUT UND LIEB
۳  ALLES ÜBER DEN KÜNSTLER

+  نیما | 85/10/03