نویسنده: برتُلت برشت
برگردان از نیما
آقای کوینِر و سِیلاب*
آقای کوینِر داشت از میان درهای میگذشت که ناگهان متوجه شد پاهایش درونِ آب هستند. اینجا بود که فهمید درهاش در واقع کفِ دریاست، و زمان آمدنِ سیلاب نیز نزدیک است. او ناگهان از حرکت بازایستاد و بهپیرامونش نگریست تا شاید زورقی پیدا کند، و تا زمانیکه بهامید زورق بود، همانجا ایستاد.
اما هنگامیکه زورقی ندید، امیدش را به آن از دست داد، و به این امید بست که شاید آب بالاتر نیاید. تازه وقتیکه آب تا چانهاش رسید، این امیدش را نیز از دست داد، و شروع کرد بهشناکردن. او دریافته بود که خودش یک زورق است.
این پرسش که آیا خدایی وجود دارد**
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدا وجود دارد. آقای کوینر گفت: «توصیه میکنم درینباره تأمل کنی که آیا رفتارت بسته به پاسخ به این پرسش ممکن است تغییر کند. اگر تغییر نکند، آنگاه میتوانیم این پرسش را رها کنیم. اگر تغییر کند، آنگاه میتوانم کمی بدین شکل کمکت کنم که بگویم تصمیمت را گرفتهای: تو به یک خدا نیاز داری.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
* Herr Keuner und die Flut
** Die Frage, ob es einen Gott gibt
برگزیده شده از مجموعهی «داستانهای آقای کوینر»