تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


 

« همه‌ی آن‌ها که کار هنری می‌کنند، علتش یا لااقل یکی از علت‌هایش یک جور نیاز ِ ناآگاهانه است به‌مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این‌ها آدم‌هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند، و می‌فهمند. و همین‌طور مرگ را. »*

-----

* فروغ فرخزاد: مصاحبه، دفترهای زمانه، صفحه‌ی ۸۹

  فروغ در ۲۴ بهمن سالِ ۱۳۴۵ و در سی‌و‌دوسالگی درگذشت.

  

+  نیما | 85/11/25



 

نویسنده: برتُلت برشت
برگردان از نیما 

آقای کوینِر و سِیلاب*

آقای کوینِر داشت از میان دره‌ای می‌گذشت که ناگهان متوجه شد پاهایش درونِ آب هستند. اینجا بود که فهمید دره‌اش در واقع کفِ دریاست، و زمان آمدنِ سیلاب نیز نزدیک است. او ناگهان از حرکت بازایستاد و به‌پیرامونش نگریست تا شاید زورقی پیدا کند، و تا زمانی‌که به‌امید زورق بود، همان‌جا ایستاد.
اما هنگامی‌که زورقی ندید، امیدش را به ‌آن از دست داد، و به ‌این امید بست که شاید آب بالاتر نیاید. تازه وقتی‌که آب تا چانه‌اش رسید، این امیدش را نیز از دست داد، و شروع کرد به‌شناکردن. او دریافته بود که خودش یک زورق است.

 

این پرسش که آیا خدایی وجود دارد**

 

یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدا وجود دارد. آقای کوینر گفت: «توصیه می‌کنم درین‌باره تأمل کنی که آیا رفتارت بسته به‌ پاسخ به این پرسش ممکن است تغییر کند. اگر تغییر نکند، آن‌گاه می‌توانیم این پرسش را رها کنیم. اگر تغییر کند، آن‌گاه می‌توانم کمی بدین شکل کمکت کنم که بگویم تصمیمت را گرفته‌ای: تو به ‌یک خدا نیاز داری.»  

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 *  Herr Keuner und die Flut

 **  Die Frage, ob es einen Gott gibt

 

 

برگزیده شده از مجموعه‌ی «داستان‌های آقای کوینر»

 

+  نیما | 85/11/22



دو سروده از ماری لوییزه کاشنیتس

برگردان از نیما

 

 

تو نباید*

 

تو نباید تماشایم کنی

هنگامی ‌که چهره‌ام

آینه را

       درهم‌می‌شکند،

آن‌گاه ‌که رویم را

به‌سوی پنجره

به‌سوی دیوار

برمی‌گردانم

و دستمال‌های کتان

آه ِ عمیق می‌کشند.

 

تو نباید ببینی

که من

        چگونه

زنجیر ِ شکست‌هایم را گرفته‌ام

و کورمال‌کورمال

                    به‌جلو می‌روم

(به این هم می‌توان تکیه داد)

و هنوز

        حضور دارم

زیرا که ابیاتِ پُرشورم را

                              می‌خوانم.

 

یک‌بار

       فقط

            نیاز به یک واژه

                               از تو بود

تا از شدتِ دویدن‌ها بر پُشتم

کاسته شود.

تنها دستِ تو

بر گونه‌ام کشیده شد

و من

      به‌خواب رفتم. 

 

 

---------------

 

 

غریبه‌

خطاها را

بی‌درنگ

           تشخیص می‌دهد،

ضرورت‌ها را

بسیار ‌بسیار

                 دیرتر.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* Du sollst nicht  

 

دو سروده‌ی دیگر از کاشنیتس را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

 

+  نیما | 85/11/06