تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


سه سروده از تئودور فونتانه ۱

برگردان از نیما

تئودور فونتانه، نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار آلمانی در سی‌ام دسامبر سالِ ۱۸۱۹ در شهر  نُی‌روپین در شمالِ شرقی آلمان چشم‌ به‌جهان گشود. دوران دبیرستان را در همان شهر به‌پایان رساند؛ سپس به‌برلین رفت و در آن‌جا دوره‌ی آموزش ِ داروخانه‌داری را گذراند. پس از نه سال حرفه‌ی داروخانه‌داری را رها کرد و از سال ۱۸۵۵ به‌مدت چهار سال در انگلستان اقامت گزید. از سال ۱۸۶۰ که به‌برلین بازگشت، تا سال ۱۸۷۶ با سمت‌های سردبیر و منتقدِ تأتر در دو روزنامه فعالیت کرد، و پس از آن نیز به‌عنوانِ نویسنده‌ی آزاد در برلین سکونت داشت. فونتانه در بیستم سپتامبر ۱۸۹۸ در برلین چشم‌ از جهان فروبست. او را از پیش‌گامانِ رئالیسم ِ شاعرانه می‌دانند. او چندین رمان و داستانِ بلند و یک مجموعه‌شعر از خود به‌‌جای گذاشته؛ «اِفی بریست» و «پیش از توفان» از مهم‌ترین رمان‌هایش به‌شمار می‌روند.

 

 

زندگی‌ام ۲

 

زندگی‌ام به‌دشواری یک زندگی است،

به‌آن‌جا می‌روم

                   انگار که در خواب باشم.

 

انسان‌ها به‌آن‌جا می‌روند

بی‌سروصدا

              همچون سایه‌ها،

یکی از آن سایه‌ها

خودِ من هستم.

 

و در قلبم خستگی ِ ژرف‌ –

همه‌ به‌من می‌گویند: وقتش رسیده...

 

---

 

نیم‌روز ۳

 

درختِ کاج در حاشیه‌ی جنگل خواب می‌بیند،

بر آسمان تنها ‌ابرهای کوچکِ سفید؛

همه‌جا آن‌قدر ساکت است که من ‌آن را می‌شنوم،

آرامش ِ ژرفِ طبیعت را.

 

نور ِ آفتاب از هر سو بر چمن‌زار و راه‌ها،

نوکِ درخت بی‌حرکت، هوا بیدار نیست،

و با این وجود صدایی می‌آید،

گویی که باران

                  با طنینی آهسته

بر بامی از برگ جاری می‌شود.  

 

---

 

در باغ ۴

 

دیوارهای بلندِ تمشک

تو را

     و مرا

          جدا می‌کنند،

لیکن دست‌هایمان

                       در میانِ شاخ‌وبرگ‌ها

خودشان

          همدیگر را یافتند.

 

پرچین توانِ مقابله را نداشت،

هر چند که همیشه بلند بود؛

تمشک‌ها را به‌تو می‌دهم،

و تو دهانت را به‌من می‌دهی

 

در گردشی تند

یک‌بار ِ دیگر

از میانِ باغ گذشتی،

چه مشتاقانه می‌خواستم منتظر بمانم،

ساعت‌ها منتظر.

 

                      

------

   Theodor Fontane  ۱

۲  Mein Leben

۳  Mittag

۴  Im Garten

 

+  نیما | 86/01/24



نویسنده: اینگِبُرگ باخمان

برگردان از نیما

 

 

کاروان و رستاخیز*

 

پیرمردی که مُرده بود، پس از آن‌که چند گام ِ کوتاه برداشت، پشتِ سرش را نگاه کرد، و متوجه نشد که چرا صحرای بی‌کرانِ روبه‌رویش، پشتِ سرش نیز گسترده شده بود. او نمی‌توانست بگوید که آن‌چه به‌‌راحتی بر رویش راه می‌رفت، شن بود یا آسفالتِ صاف؛ زیرا نوری که بر آن منطقه‌ی خالی می‌تابید، همانی نبود که او قبلآ می‌شناخت. نه رنگی داشت، و نه سایه‌ای؛ نمی‌درخشید و ملموس هم نبود؛ امواجش احتمالآ قابل ِ اندازه‌گیری نبودند؛ و سرعتش را نیز نمی‌شد تشخیص داد. بنابرین نوری در کار نبود؛ با این وجود پیرمرد نام ِ نور را روی آن گذاشت.

جایی که مرد در آن گرفتار آمده بود، وضعیتِ ساده‌ای داشت. معلوم نبود که او از کجا وارد این محیط شده. به‌نظرش این‌طور می‌آمد که گویا این‌جا آغاز و پایانی ندارد؛ با این وجود می‌دانست که تازه واردِ این دشت شده. او به‌یادِ دردهای تحمل‌ناپذیری افتاد که در روزهای آخر زندگی‌اش دچارشان شده بود؛ و تعجب کرد که چرا پس از التیام ِ دردها و بازیابی ِ قدرتِ بدنی‌اش، باز هم احساس ِ ناراحتی می‌کرد.

مدتی بعد هنگامی‌که مرد رویش را برگرداند، دید که دیگر تنها نیست. پشتِ سرش و در فاصله‌ای که نمی‌توانست مقدارش را تشخیص دهد، پسر‌بچه‌ای شادمانه سرش را بالا گرفته بود و قدم‌رو می‌رفت. سپس متوجه دختربچه‌ای شد که چند گام عقب‌تر از پسرک بود. سر ِ دختر در سیلابی از مو غرق شده بود، و گویی به‌سختی می‌توانست موجودی نحیف و مبتلا‌به‌سِل را حمل کند.

پیرمرد احساس کرد که آن‌دو هم متوجه او شده‌اند، و هم متوجه یکدیگر؛ اما نمی‌دانست که چگونه باید با آن‌ها ارتباط برقرار کند. شاید بهتر این می‌بود که همان‌جا می‌ایستاد و منتظر می‌ماند تا آن‌ها به او برسند. مرد هر کاری کرد تا سر ِ جایش متوقف بماند، نشد؛ این‌جا بود که فهمید: این را می‌گویند مرگ؛ این‌جاست که دیگر نمی‌توان متوقف ماند.

مرد چندین بار رویش را برگرداند و به‌همراهانش نگاه کرد که اکنون دو نفر دیگر نیز به‌آن‌ها اضافه شده بودند. پشتِ سر ِ دخترکِ نحیف، مردِ جوانی با دو چوب در زیر ِ بغل‌هایش به‌پیش می‌آمد. پشتِ مردِ علیل پیرزنی گوژپشت بود و موقتآ آخر کاروان را تشکیل می‌داد.

هر اندازه که راه‌پیمایی بیشتر طول می‌کشید و بی‌اعتنایی و یک‌نواختی تأثیر ِ بیشتری بر این دسته‌ی کوچک از آدم‌ها می‌گذاشت، همان‌قدر نیز راه‌پیمایی ِ بی‌هدف و بی‌راه برای یکایکِ آن‌ها حزن‌انگیزتر و بی‌معنی‌تر می‌شد؛ هر چند که اندوهِ واقعی دیگر نمی‌توانست هیچ‌یک از آن‌ها را در خود فروبَرَد. اندیشه و احساس آن‌ها به‌هیچ‌رو از بین نرفته بودند، اما از محتوای زنده تهی شده بودند؛ به‌طوری که فقط سرگرم ِ خودشان بودند؛ بی‌جهت و تنها می‌چرخیدند؛ و افکار ِ خسته دوباره به‌افکار پیوند می‌خوردند.

پیرمرد گاهی با خود می‌اندیشید: وقتی‌که مُردم، بهار بود و باد بر پنجره می‌کوفت. پسرم با ویولن کوچکش می‌نواخت؛ سازی بسیار کوچک که حتی من هم می‌توانستم آن‌ را خیلی خوب بشنوم. دخترم گفت: «بابا!»- و چندین بار تکرار کرد: «بابا!».

خورشید در آن سال برای سومین بار درخشید.

دخترک با خود اندیشید: وقتی‌که مُردم، بهار بود و باد بر پنجره می‌کوفت. پزشکِ نزدیک‌بینی دستم را گرفته بود و گاه‌گداری آن را فشار می‌داد و می‌گفت: «چه موهای قشنگی دارد!»

مردِ جوان پاهایش را گه‌گاه به‌تندی به‌سمتِ جلو می‌بُرد و در بین ِ آن طوری رفتار می‌کرد که انگار دارد دستانش را در حین ِ راه‌رفتن به‌سوی جیبش می‌بَرَد تا سیگاری درآورد: بهار بود و من فکر کردم که خدا مُرده است. خدا دستِ سنگینش را بر دهان کسی می‌فشارد تا او نتواند فریاد بزند؛ و باد را می‌فرستد تا بر سینه‌ها، چشم‌ها و پیشانی‌ِ‌مان بکوبد؛ و پیش از آن‌که بشود فریاد زد، سیگار خاموش شده است.

پیرزن هرازگاهی و از سر ِ حوصله زیر لب می‌گفت: ای کاش یک کسی بخاری را روشن می‌کرد، و جوراب‌های کلفت را از پایم درمی‌آورد، و مرا به‌رختخواب می‌بُرد. باد با دو مشتش بر پنجره کوفت و صدا زد: «خوابت نَبَرَد، بخاری را روشن کن، کلاهِ پشمی را بر سرت بگذار، و برای نوه‌ی کوچکت قصه‌ای اختراع کن!». ای کاش بچه می‌آمد و از من خواهش می‌کرد تا داستانِ بره‌ی عیدِ پاک را که تبدیل به‌یک تکه ابر شد، برایش تعریف کنم. ای کاش باد از میانِ پنجره می‌گذشت و آتش را روشن می‌کرد...

تنها پسربچه‌ بود که نه از ویولن‌هایی که به‌آرامی صدا می‌دهند، اطلاعی داشت، و نه از دختربچه‌هایی که می‌گویند «بابا»، و نه از موهایی که قشنگند، و نه از خدایی که مُرده و با این حال می‌تواند پاها را از بدن جدا کند؛ حتی از مادربزرگ‌هایی که منتظر ِ نوه‌های کوچکشان می‌مانند و بخاریِ‌شان را هم نمی‌توانند روشن کنند، اطلاعی نداشت.

پسربچه دوست داشت بپرسد که بهار چیست؟ آن‌چه شما درباره‌اش حرف می‌زنید که بهار نیست! شما باید آن را برای یک بار هم که شده نشانم دهید؛ همان بهار ِ معجزه‌آسا و زرد‌آبی‌ای که می‌آید و شکوفه‌های گیلاس و کلید‌های آسمان را که جرنگ‌جرنگ صدا می‌دهند، همراهِ خود می‌آورد؛ و در ماشین‌های ابری‌اش فرشتگان در حالِ حرکتند، و خورشید را همچون پلاکی آتشین که تیرهای زمستان را درهم‌می‌شکند، با خود حمل می‌کنند. آه، شما از بهار چه می‌دانید!

پسربچه حرفِ هیچ‌یک از آن‌ها را که می‌گفتند بهار آمده است، باور نمی‌کرد، هنگامی‌که بادها چرخ‌زنان بر پنجره‌های یتیم‌خانه‌ای می‌کوفتند که او سراسر ِ زندگی‌اش را در آن‌‌جا بی‌سر‌و‌صدا و در محلی ثابت به‌سر برده بود.‌ اشتیاق ِ فروخورده‌اش در انتظار صداهایی بود که هنوز نمی‌شناختشان؛ و واژگانی که تاکنون هرگز بر زبان نیاورده بود؛ و انسانی که هنوز از میانِ مردگان برنخاسته بود، یا از مرگش مدتِ زیادی می‌گذشت.

سرزمین ِ وسیع و خالی‌ای که او خود را اکنون در آن می‌یافت، خالی‌تر از جایی نبود که او پیشتر در آن زیسته بود، و به‌نظرش ‌رسید که هنوز چیزی عوض نشده، و خیلی چیزها هستند که می‌بایست تغییر کنند.

هر گامی که پسرک برمی‌داشت سرشار از نشاط بود و او دوست داشت تا دیگران را نیز از آن باخبر کند. اما این سرزندگی نامی نداشت و او نمی‌توانست آن را بر زبانش جاری کند؛ حتی اگر در این مورد امکانی وجود می‌داشت.

ناگهان لرزشی در دلِ یک‌نواختی و خلع ِ غیر قابل توصیف افتاد و بر اثر آن پسرک تلوتلو خورد و نزدیک بود درهم‌شکسته شود؛ با این حال به‌رفتنش ادامه داد، و رفتارش نیز تغییری نکرد. با لرزش ِ دوم پسرک توانست دستانش را تکان دهد و دهانش را باز کند؛ از میانِ دهانش آوای بی‌کرانِ شگفتی بیرون جهید؛ در حالی‌که برای پیرمرد و دیگرانی که پشتِ سر ِ او بودند، چنین اتفاقی نیفتاد. و زمانی‌که برای سومین بار آوای سرمست و غرنده با پسرک برخورد کرد، او فهمید که ناقوس‌ها با این قدرتِ عظیم با کاروان که کارش به‌انزوا و شکست انجامیده بود، برخورد کرده‌اند؛ و لحظه‌ی تصمیم‌گیریِ راه‌پیمایان فرارسیده تا راهِ بی‌هدفشان را به‌پایان برسانند و به‌خانه بازگردند؛ جایی که در آن هیچ‌گاه یا همیشه در خانه بودند.

پسربچه با چالاکی‌ای که هرگز از خود سراغ نداشت، از صفی که هیچ‌کس آن را برهم‌نزده بود، بیرون جهید و خود را جلوی پیرمرد انداخت. پیرمرد متوجه قدرتی که پسرک به‌دست آورده بود، شد؛ قدرتی که نه خودش آن را در اختیار داشت و نه کس ِ دیگری؛ اما نفهمید که آن بچه با لب‌های لرزان چه می‌گفت.

بچه داشت این را می‌گفت: «پیرمرد»؛ بچه‌ای که به‌یک باره و بدون آن‌که حتی یک زبان را هم بلد باشد، حالا همه‌ی زبان‌ها را بر لبانش داشت: «ناقوس‌ها برای چهارمین و پنجمین بار است که دارند به‌صدا درمی‌آیند! ناقوس‌ها را نمی‌شنوی که صدا می‌زنند پدر؟»

وقتی پسربچه متوجه شد که پیرمرد صدای ناقوس‌ها را نمی‌شنود، خود را به‌عقب پرتاب کرد و با خواهش‌های منقلبانه به‌دخترک هجوم برد: «گوش کن! شش‌بار... هفت‌بار... ناقوس‌ها به‌صدا درمی‌آیند...» اما دخترک سرش را بالا نیاورد و بی‌اعتنا به‌راه‌رفتن ادامه داد. پسربچه فکر کرد که لابد مردِ علیل هم صدای ناقوس‌ها را نمی‌شنود، و به‌شمردنِ صدای آن‌ها ادامه داد، هشت... نه...

شاید پیرزن متوجه شود که من نوه‌ی کوچکش هستم. «مادربزرگ، به‌محض ِ این‌که کلاهِ پشمی‌ات را سرت کنی و به‌ناقوس‌ها گوش دهی، باد هم بر پنجره می‌کوبد و آتش را روشن می‌کند، ده... مادربزرگ!» پیرزنِ غریبه! یازده...

پسربچه هق‌هق می‌گریَد و شعله‌های آتش از درونش زبانه می‌کشند و او دوست دارد صدایش را داشته باشد؛ صدایی قوی‌تر از ناقوس ِ بزرگ و تیره و قدرتمندی که برای دوازدهمین و آخرین بار در سرزمین ِ وسیع و خالی به‌صدا درمی‌آید.

و گرچه هیچ‌کس صدا را نمی‌شنود، اما همه دارند کودکِ آتشین را می‌بینند؛ زیرا که آن‌ها هنوز می‌بینند و راه‌می‌روند، پیرمرد، مردِ علیل، دخترکِ مبتلا‌به‌سِل و مادربزرگ. و ناقوس برای دوازدهمین بار به‌صدا درمی‌آید، و از آن‌چه تاکنون به‌گوش ِ آن‌ها خورده، قوی‌تر است، و آن‌ها از حرکت بازمی‌ایستند.

و از سرزمین ِ وسیع و خالی دیگر خبری نیست؛ و از راه دیگر خبری نیست؛ و از خودِ راه‌پیمایان نیز دیگر خبری نیست.

تنها در جایی‌که بچه شروع به‌سوختن کرد، شعله‌ای کوچک در تاریکی ِ بی‌اندازه وجود دارد که تمامی ِ نور ِ تاریک‌روشن را در خود بلعیده است.

 

------

Die Karawane und die Auferstehung *

 

 

+  نیما | 86/01/09