تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


سه سروده از هاینریش هاینه

برگردان از نیما

 

 

پرسش‌ها

 

کنار دریا، دریای متروک و شب‌زده

مردِ جوانی ایستاده است،

سینه‌اش مالامالِ درد، سَرَش سرشار از تردید،

و با لبانی غم‌گرفته از موج‌ها می‌پرسد:

 

«معما را برایم حل کنید،

معمایی درد‌آور و کهنه

که پاره‌ای از سرها را به‌اندیشیدن واداشته،

سرهایی در کلاه‌های هیروگلیفی،

سرهایی در عمامه و کلاهِ سیاهِ رسمی،

سرهایی با کلاه‌گیس

و سرهای بینوا و عرق‌کرده‌ی هزاران انسان ِ دیگر -

به‌من بگویید که انسان به چه معناست؟

از کجا آمده است؟ به‌کجا می‌رود؟

چه کسی آن بالا روی ستاره‌های درخشان زندگی می‌کند؟»

موج‌ها زمزمه‌ی همیشگی‌شان را زیر لب تکرار می‌کنند،

باد می‌وزد، ابرها پا به‌فرار می‌گذارند،

ستارگان می‌درخشند، بی‌تفاوت و سرد،

و دیوانه‌ای در انتظار پاسخ است.

 

***

 

در غربت

 

چیزی تو را

از جایی به جایی دیگر می‌کشاند،

تو حتی نمی‌دانی چرا؛

در باد صدای واژه‌ی لطیفی می‌آید،

شگفت‌زده به‌پیرامونت می‌نگری.

 

عشقی که آن پشت مانده،

به‌نرمی صدایت می‌زند:

بازگرد، تو را دوست دارم،

تو تنها خوشبختی ِ من هستی!

 

ولی ادامه بده، ادامه بده، بدونِ توقف،

تو نباید از حرکت بازایستی؛

آن‌چه را بسیار دوست داشتی،

نباید دوباره ببینی.

 

***

 

بهار ِ نو

 

نشسته در زیر درختی سپید،

فریادِ بادها را از دوردست می‌شنوی،

می‌بینی که چطور ابرهای بی‌کلام آن بالا

پوششی از مه

                  به‌دورشان می‌پیچند؛

 

می‌بینی که چطور

جنگل و چمن‌زار ِ پایین‌دست مُرده‌اند،

که چطور تا مرز ِ عریانی چیده ‌شده‌اند؛ -

گرداگردت زمستان، در اندرونت زمستان،

و قلبت یخ‌ زده است.

 

به‌ناگاه دانه‌های سپیدی بر سَرَت می‌بارند،

و تو با خاطری آزرده

چنین می‌اندیشی که انگار

درختْ انبوهی از برف را ‌

رویت سرازیر کرده است.

 

ولی این برف نیست،

این را بزودی با وحشتی مسرت‌بخش درمی‌یابی؛

این‌ها شکوفه‌های عطراگین ِ بهاری‌اند،

که تو را می‌پوشانند و سر‌به‌سرت می‌گذارند.

 

چه جادوی ترش‌و‌شیرینی!

زمستان به ماهِ مه بدل شده،

برف به‌هیأت شکوفه درآمده،

و قلبت از نو عشق می‌ورزد.

 

 

+  نیما | 86/05/25



چند سروده از یوهان ولفگانگ فون گوته

برگردان از نیما 

 

 

سکوتِ دریا

 

سکوتِ ژرفی آب را فراگرفته است،

دریا بی‌حرکت آرمیده است،

و کشتیران به‌سطح ِ صافِ پیرامونش

اندوهناک می‌نگرد.

از هیچ سویی هوا نمی‌آید!

سکوتِ مرگ‌بار ِ وحشتناک!

در گستره‌ی بی‌انتها

هیچ موجی نمی‌جُنبد.

 

***

 

ترانه‌ی شام‌گاهی

 

آرامش بر فراز ِ تمامی ‌ِ قله‌هاست،

بر نوکِ تمامی ِ درختان

به‌سختی نسیمی احساس می‌کنی؛

در جنگل پرندگان ِ کوچک خاموشند.

فقط حوصله کن! بزودی

تو نیز می‌آرمی.

 

***

 

بمان، کنارم بمان

 

بمان، کنارم بمان،

ای ناآشنای دل‌پذیر، عشق ِ شیرین،

عشق ِ شیرین ِ دل‌پذیر،

و قلب را ترک مکن!

آه، چه دیگر‌گونه، چه زیبا

آسمان زندگی می‌کند، زمین زندگی می‌کند،

آه، چگونه احساس می‌کنم، چگونه این زندگی را

برای نخستین‌بار احساس می‌کنم!

 

***

 

مشکل

 

چرا همه‌چیز این‌قدر اسرارآمیز است؟

خواستن این‌جاست، نیرو این‌جاست؛

خواستن می‌خواهد، نیرو آماده است

و همان کنار زمانِ دراز ِ زیبا.

پس ببینید، که کجا جهانِ خوب

پایدار می‌ماند!

ببینید، که کجا فرو‌می‌پاچد!

 

 

***
می‌توانید آوازی که فرانتس لیست روی سروده‌ی «ترانه‌ی شام‌گاهی» نوشته، در وبلاگ «خُنیا» گوش کنید. 

 

+  نیما | 86/05/16



نویسنده: پتر بیکسل

برگردان از نیما

 

 

آقای گیگون

  

آمین. زن‌ها اتاق را ترک کردند. آن‌ها سرفه‌ها‌ی کوتاهی کردند و شال‌گردن‌هایشان را مرتب کردند و پالتوهایشان را پوشیدند و در انتهای ردیفِ نیمکت‌ها منتظر زنِ همسایه شدند. به‌زن لبخند زدند و گروه کوچکی را تشکیل دادند و شروع کردند به‌پچ‌پچ‌کردن. چندتایی از آن‌ها شوهرانشان را همراهِ خود آورده بودند. مردها لبه‌ی کلاه‌هایشان را گرفته بودند و پشتِ سر زن‌ها می‌رفتند و آماده بودند تا کلاه‌ها را بر سر بگذارند. آقای گیگون جلوی نیمکت‌ها ایستاده بود. کتابِ مقدس در دستان تاشده‌اش قرار داشت. سرش را آهسته به‌سوی چهره‌های گشاده تکان داد. دوباره واژگانش در او فرورفتند.

مرد به‌نیمکت‌های خالی نگریست. بر روی چوبِ نیمکت‌ها که به‌رنگِ قهوه‌ای تیره بودند، بُرش‌های عمیقی دیده می‌شد که توسط چاقوهای جیبی ِ جوانانِ داوطلب برای پذیرش به‌عضویتِ کلیسا به‌وجود آمده بودند.

مرد زمان زیادی جلوی نیمکت‌ها ایستاد. آن‌ها تسلی‌بخش بودند. تازه پس از مدتی به‌سوی کسانی که آن‌جا مانده بودند، برگشت؛ به‌پرسش‌هایشان پاسخ گفت و سپاس‌گزاری کرد؛ دست‌هایشان را فشرد؛ در چشمانشان نگریست؛ از این‌که آمده بودند سپاس‌گزاری کرد؛ و با نگاهش آن‌ها را بدرقه کرد.

اکنون اتاق دوباره سبز بود، سبزیِ نومید‌کننده از رنگِ‌روغن ِ چرب که همه‌جا مالیده‌ شده ‌بود، یک میز ِخطابه، یک اُرگ، نیمکت‌ها، تابلوی چهار حواری اثر دور ِرْ *، چهار پنجره که با شیبی تند به‌سوی بالا می‌رفتند و روزها نیز نور زیادی را به‌درون راه نمی‌دادند، زیرزمینی در زیر ِ کلیسا، آشپزخانه‌ای کوچک در اتاق ِ پهلویی برای هیأتِ مبلغان، و نیمکت‌های قهوه‌ایِ تیره با بُرش‌هایشان و نام‌هایشان. مرد نشست و یک دستش را روی پیشانی و چشم و بینی‌اش گذاشت و سپس بر صورتش کشید؛ در خود فرورفت و گفت: خداوندا.

مرد صورتش را لمس کرد. او نمی‌دانست که آیا هنوز داشت نیایش می‌کرد یا نه. در دستِ راستش کتابِ مقدس قرار داشت. کتاب را محکم نگرفته بود و از همین‌‌رو نزدیک بود کتاب از دستش لیز بخورد. با انگشت‌های شست و میانی تخم ‌‌‌‌‌‌‌ِ‌‌‌‌‌‌‌ چشم‌هایش را در زیر پلک‌ها لمس کرد، و انگشت‌هایش را تا روی بینی‌اش کشید. او نمی‌دانست که آیا هنوز داشت نیایش می‌کرد یا نه؛ و دیگر آمین نگفت. در این میان دوباره گفت: «خداوندا».

«خداوندا برایم مشروب‌خورها را بفرست، برایم روسپی‌ها را بفرست، دزدها را، تا بتوانم آن‌ها را به‌سوی تو رهنما شوم»، این نیایش متعلق به‌مدرسه‌ی واعظان بود. نیایش او حالا این شده بود: «خداوندا»، و در میانِ شنوندگانش یک نفر هم کمتر از او مؤمن‌ نبود. او این‌جا بود تا به‌آن‌ها بگوید: «شما چنین مؤمنانی هستید، آن‌قدر مؤمن همچون مؤمنان.» او در برابر چهره‌های گلگون سخن گفت، در برابر جان‌هایی که شادمانی‌شان مثال‌زدنی بود. کتابِ سیاه را سوگندخوران در برابر چشمانشان گرفت و ندا داد: «در اندرون این کتاب زندگی نهفته است». و آن‌ها سرهایشان را چونان شاگردانی ممتاز تکان دادند و در چهره‌هایشان این جمله نمایان شد: «بله، آقای گیگونِ عزیز.»

و مرد به‌پرسش‌هایشان پاسخ داد.

مرد به‌آن‌ها نگریست و سرش را تکان داد.

مرد نشست.

خداوندا.

و مرد بلند شد و به‌سوی میز ِ‌خطابه رفت؛ قفسه‌ی قربانیان را باز کرد؛ از درونِ کیفِ دستی‌اش کیسه‌ای بیرون آورد؛ محتویات درونِ قفسه را داخل کیسه گذاشت؛ کیسه و کتابِ مقدس را درونِ کیفِ دستی‌اش گذاشت؛ کیفش را با دو دستش گرفت؛ دوباره بر جایش ایستاد؛ دوباره به نیمکت‌ها نگریست و چیزی گفت.

 

 

~~~~~~~~~~

* Dürer   

آلبرشت دور ِر  (۲۱ مه ۱۴۷۱ – ۶ آوریل ۱۵۲۸)، نقاش، گرافیست و ریاضی‌دانِ آلمانی

 

+  نیما | 86/05/07