تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


سروده‌ای از هاینریش هاینه ۱ 

برگردان از نیما

 

 

 

بافندگانِ شلِزینِی ۲

 

در چشم ِ غم‌زده اشکی نیست

آن‌ها پشتِ دستگاهِ بافندگی نشسته‌اند

و دندان‌های به‌هم‌فشرده‌ی‌شان را نشان می‌دهند:

آلمان، ما کفنت را می‌بافیم،

درونش نفرین ِ سه‌لایه را می‌بافیم -

ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

 

نفرین بر خدایی که بر او نماز گزاردیم

در سرمای زمستان و در قحطی و فقر؛

بیهوده امید بستیم و به‌انتظار نشستیم -

او دستمان انداخت، به‌بازیمان گرفت،

و به‌انتظار ِ خود نشاند -

ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

 

نفرین بر شاهی که پادشاهِ توانگران است،

شاهی که توانِ کاستن از بدبختیمان را نداشت

شاهی که واپسین سکه‌هایمان را

با تهدید از ما گرفت

و ما را همچو سگان به‌جوخه‌های آتش سپرد -

ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

 

نفرین بر میهن ِ دروغین،

جایی که در آن تنها ننگ و شرم

می‌رویند و به‌بار می‌نشینند،

جایی که در آن هر گل ِ نورَسی خم می‌شود

جایی که در آن تعفن و پوسیدگی

جانی تازه به‌کِرم می‌بخشند -

ما می‌بافیم، ما می‌بافیم!

 

میز به‌هوا می‌رود،

دستگاهِ بافندگی به‌شدت صدا می‌دهد،

ما روز و شب یک‌نفس می‌بافیم -

آلمانِ پیر، ما کفنت را می‌بافیم،

درونش نفرین ِ سه‌لایه را می‌بافیم،

ما می‌بافیم، ما می‌‌بافیم!

 

 

-------------------

۱  هاینریش هاینه این شعر را در سال ۱۸۴۴ و زیر تأثیر «قیام بافندگانِ شلِزینی» سروده است. در همین زمان موج ِ انقلابِ صنعتی و ایجاد کارخانه‌ها و استثمار طبقه‌ی کارگر، اروپا را درنوردیده بود.

۲  Die schlesischen Weber

شلِزیِن (Schlesien) نام منطقه‌ای‌ست در اروپای مرکزی که در زمان سرایش این شعر متعلق به‌دولت پروس بود. بخش‌ بزرگی از این منطقه اکنون در کشور لهستان قرار گرفته.

 

+  نیما | 86/06/30



سه سروده از هاینریش هاینه

برگردان از نیما

 

 

من به‌آسمانی که

کشیش از آن سخن می‌گوید،

ایمان ندارم؛

تنها چشم ِ تو را باور می‌کنم،

این نور ِ آسمانی ِ من است.

 

من به‌خدایی که

کشیش از آن سخن می‌گوید،

ایمان ندارم؛

تنها قلبِ تو را باور می‌کنم،

خدای دیگری ندارم.

 

من نه پلیدی‌ را باور می‌کنم،

نه ‌جهنم و دردِ جهنمی را؛

تنها به‌چشم ِ تو ایمان دارم،

و به‌‌قلبِ شرورت.

 

***

 

از درد‌های بزرگم

 

از دردهای بزرگم

ترانه‌های کوچک را می‌سازم؛

آن‌ها پر و بالش را بلند می‌کنند

و بال‌زنان به‌درونِ قلبش می‌روند.

 

آن‌ها راهِ صمیمی‌شدن را یافتند؛

لیکن دوباره بازمی‌گردند و شِکوه دارند،

و شِکوه دارند و نمی‌خواهند بگویند،

که در قلبش چه دیدند.

 

***

 

در خواب گریستم،...

 

در خواب گریستم،

خواب می‌دیدم

که تو در گور دراز کشیده‌ای.

بیدار شدم، و اشک

هنوز از گونه‌ام سرازیر بود.

 

در خواب گریستم،

خواب می‌دیدم

که تو ترکم کرده‌ای.

بیدار شدم، و همچنان

به‌تلخی گریستم.

 

در خواب گریستم،

خواب می‌دیدم

که تو کنارم مانده‌ای.

بیدار شدم، و سیلابِ اشکم

هنوز هم جاری‌ست.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

سروده‌ی نخست عنوان ندارد.

 

+  نیما | 86/06/26



 

(سالوادور آلنده در کنار پابلو نرودا)

 

بخشی از واپسین سخنرانی سالوادور آلنده در یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳، دقایقی پیش از مرگ:

«...من که در موقعیتی تاریخی قرار گرفته‌ام، تعهدم به‌ملت را با زندگی‌ام خواهم پرداخت...

آن‌ها(سربازانِ شیلیایی، فرماندهانِ کل ِ فعلی) قدرت دارند، آن‌ها می‌توانند به‌سوی برده‌داری بازگردند، لیکن روندهای اجتماعی را نه می‌توان از راهِ جنایت و نه از راهِ قدرت از حرکت بازایستاند. تاریخ به ما می‌آموزد که خلق‌ها سازنده‌ی روندهای اجتماعی‌اند...»

 

+  نیما | 86/06/20



نویسنده: آرتور شنیتسلِر* 

برگردان از نیما

 

 

آرتور شنیتسلِر، پزشک و نویسنده‌ی اتریشی در ماه مه سال ۱۸۶۲ در وین چشم به‌جهان گشود. در خانواده‌ای یهودی بزرگ شد و دوران دبیرستان را در وین گذراند. سپس در دانش‌گاه پزشکی خواند و در سال ۱۸۸۵ دکترایش را گرفت. در همین زمان شروع به‌ نویسندگی کرد و نخستین اثرش در سال ۱۸۸۰ منتشر شد. او در کنار هُفمانستال و  بِر-هوفمان از بانیانِ محفل ِ ادبیِ «وین ِ مدرن» بود. شنیتسلر کوشید تا همزمان با فروید مسئله‌ی جنسیت و تابوهای جنسی را در داستان‌هایش پژواک دهد. او سرانجام در اکتبر سالِ ۱۹۳۱ در وین درگذشت. شنیتسلر یکی از تأثیرگزارترین نویسندگانِ آلمانی‌زبان سده‌ی بیستم بود. فیلم «چشمان باز‌بسته» به‌کارگردانی استنلی کوبریک بر اساس داستانی از او با نام «داستانِ بلندِ رویایی» ساخته شده.

 

 

 

آمریکا

 

کشتی در بندر پهلو می‌گیرد؛ پایم را بر روی بخش ِ نوین ِ جهان می‌گذارم...

 

بامداد ِ پاییزی و ابراندود بر دریا و خشکی گسترده است. هنوز در زیر پایم همه چیز تکان می‌خورد. جریان ناآرام موج‌ها را همچنان احساس می‌کنم... شهر از میانِ مه پدیدار می‌شود... جمعیتِ زنده با چشمانِ باز از کنارم شتابزده می‌گذرند. آن‌ها به‌چیزهای ناآشنا توجه‌ای ندارند؛ توجه‌شان بیشتر معطوف به‌چیزهای نو است. می‌شنوم که چطور این یا آن رهگذر زمزمه‌کنان می‌گوید: آمریکا - گویی می‌خواهد به‌خود القا کند که الآن به‌راستی در این‌جاست، این‌قدر دور!

 

تنها کنار ساحل ایستاده‌ام. من به‌آمریکای نو نمی‌اندیشم، گرچه خوشبختی‌ای را از آن خواستارم که در وطنم از من دریغ شد -  به‌چیز دیگری می‌اندیشم.

 

من آن اتاق ِ کوچک را چنان واضح می‌بینم که انگار دیروز ترکش کرده‌ام، نه چندین سال پیش. روی میز لامپی با چتر آبی و مبل ِ راحتی ِ گل‌دوزی‌شده در گوشه‌ی اتاق. تابلوهای حکاکی‌شده روی دیوار آویزانند؛ تصاویر در سایه نامشخصند. آنا پیش ِ من است. جلوی پایم دراز کشیده و سرش را به‌زانویم تکیه داده. باید خم شوم تا چشم‌هایش را ببینم.

 

از گپ‌زدن دست کشیدیم؛ شام‌گاه همچنان ادامه دارد و اتاق ساکت است. باران آغاز شده و ما صدای برخوردِ آرام و سنگین ِ قطره‌ها را بر پنجره می‌شنویم. او می‌خندد و من به‌سوی دهانش خم می‌شوم. لبان و پیشانی و چشمانِ بسته‌اش را می‌بوسم. انگشتانم با گیسوان طلایی و نرم ِ جمع‌شده در پشتِ گوشش بازی می‌کنند. او را به‌عقب هل می‌دهم و پوستِ سفید و شیرین ِ پشتِ گوشش را می‌بوسم. او بالا را نگاه می‌کند و می‌خندد. شگفت‌زده و نجواکنان می‌گوید: «خبر جدیدی داری». لبانم را در پشتِ گوشش محکم به‌هم فشار می‌دهم. سپس با لبخند می‌گویم: «آره، یک چیز جدید کشف کردم!» او می‌خندد و مانندِ کودکان شادمانه فریاد می‌زند: «آمریکا!»

 

چقدر این در آن‌زمان بامزه بود! خیلی عالی و خیلی احمقانه! چهره‌اش را رو‌به‌رویم می‌بینم که چطور با چشمانِ شیطنت‌آمیزش به‌من می‌نگریست و با لبانِ سرخش می‌گفت: «آمریکا!» چقدر ما آن‌زمان خندیدیم و چقدر رایحه‌ای که از گیسوانش به‌سوی آمریکایمان سرازیر شد، مرا به‌وجد آورد.

 

و البته در حدِ این عنوانِ عالی هم ماند. نخست آن را با صدای بلند می‌گفتیم، هنگامی که در بین ِ بوسه‌های بی‌شمار یکی از ما راهش را در پشتِ گوش گم می‌کرد. سپس آن را زمزمه ‌کردیم - بعد تنها به‌آن اندیشیدیم؛ ولی این همیشه به‌هشیاری ختم می‌شد.

 

انبوهی از خاطرات در من زنده می‌شوند. یک‌ بار تصویر یک کشتی را بر روی ستونِ آگهی دیدیم و همان‌طور که به‌آن نزدیک می‌شدیم، خواندیم: «از لیورپول به نیویورک - از برمِن به نیویورک»... وسطِ خیابان شروع به‌خندیدن کردیم و او با صدای بلند، در حالی که آدم‌ها گرداگردمان ایستاده بودند، گفت: «ما همین امروز می‌رویم آمریکا!» مردم شگفت‌زده به‌او می‌نگریستند. مردِ جوانی با سبیل طلایی در میانشان بود که لبخند هم می‌زد. این موضوع مرا عصبانی کرد و با خودم گفتم: آره، لابد او هم می‌خواهد همراهِ ما بیاید...  

 

یک بار که رفته بودیم تأتر، به‌یاد نمی‌آورم کدام نمایش بود، یک نفر روی صحنه از کریستف کُلمب سخن گفت. آن نمایش منظوم بود و من این بیتش را به‌یاد دارم: « - و کلمب پا بر روی پُل نهاد...». آنا بازویش را آرام به‌بازوی من زد؛ به‌او نگریستم و نگاهِ تحقیرآمیزش را درک کردم. بیچاره کلمب... انگار او بود که آمریکا را کشف کرد! پس از پایان نمایش به‌ میکده‌ای رفتیم و در آن‌جا از آن مرد ِ خوب که درباره‌ی آمریکای  بیچاره‌اش دچار توهم شده بود، بسیار سخن گفتیم. راستش دلمان برایش سوخت. تا مدت زیادی نمی‌توانستم چیزی جز این را برای او تصور کنم: با نگاهی اندوه‌ناک در ساحل ِ بخش ِ نوی جهانش ایستاده است و به‌شکلی غیر عادی و با یک سیلندر و ملافه‌ای کاملاً مدرن سرش را نومیدانه تکان می‌دهد. یک بار مشترکاً تصویرش را روی تخته‌ی مرمرین ِ میز قهوه‌خانه کشیدیم و جزییاتِ نویی را یافتیم. آنا اصرار داشت که کلمب باید سیگار برگ بکشد. تازه، کاشفِ بزرگِ روی تابلوی ما چتری هم همراهِ خود داشت، و سیلندرش نیز طبعاً به‌خاطر شورشیان شکسته بود. بدینسان کریستف کلمب برای ما تبدیل شد به‌یک شخصیتِ مضحک در سراسر تاریخ ِ جهان. چقدر عالی! چقدر احمقانه!...

 

و من اکنون در میانِ این شهر بزرگ و سرد ایستاده‌ام. من در آمریکای دروغین هستم و آرزوی همان آمریکای شیرین و عطراگین را در آن‌طرف دارم... و چقدر از آن‌زمان گذشته است! سال‌های بسیار بسیار زیادی. این موضوع که چیزی بازگشت‌ناپذیر از کف رفته است، همچون درد و جنون بر من هجوم می‌آورد. این‌که حتی نمی‌دانم کجا می‌تواند یکی از مشتریانم با او ملاقات کند، یا کجا می‌تواند نامه‌ای از من به‌ دستِ او برسد -  این‌که اصلاً هیچ چیز از او نمی‌دانم...

 

راهم مرا به‌درونِ شهر رهنما می‌شود و باربَر نیز به‌دنبالم می‌آید. لحظه‌ای درنگ می‌کنم، چشمانم را می‌بندم، و توسطِ یک بازیِ عجیب و فریبنده‌ی حسی همان رایحه‌ای مرا در بر می‌گیرد که در آن شام‌گاه از گیسوانِ آنا به‌سویم وزید، هنگامی که آمریکا را کشف کردیم...

 

___________

 

* Arthur Schnitzler 

 

+  نیما | 86/06/12



چند سروده از یوزف فون آیشِندورف

برگردان از نیما

یوزف فون آیشندورف، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی‌زبان در سال ۱۷۸۸ در بخش شرقی پروس به‌دنیا آمد. از سال ۱۸۰۵ تا ۱۸۱۰ در شهرهای هایدلبرگ و وین به‌تحصیل در رشته‌ی حقوق پرداخت. در وین با کسانی چون برنتانو و شلِگِل دوست بود. از سال ۱۸۳۱ تا هنگام بازنشستگی در سال ۱۸۴۴ کارمند وزارتِ فرهنگ در شهر برلین بود. او در سال ۱۸۵۷ در شهر نایسه، که اکنون در کشور لهستان قرار گرفته، چشم از جهان فروبست. از جمله ویژگی‌های اشعار او سادگی و دلنشین بودنِ آن‌هاست. او در اشعارش به‌یاریِ تصاویری از طبیعت کاوش‌های روحی‌اش را بیان کرده است. آیشندورف یک مؤمن ِ کاتولیک بود. او افزون بر شعر، داستانِ بلند و نمایش‌نامه نیز نگاشته است، که «از زندگی ِ یک آدم ِ بی‌عرضه» مهم‌ترین داستانِ بلندش به‌شمار می‌رود.

 

 

شب‌ها

 

از میانِ شبِ خاموش می‌گذرم،

ماه دزدانه و به‌نرمی

بارها از میانِ پوشش ِ تیره‌ی ابرها

بیرون می‌آید،

و در این سو و آن سوی دره

بلبل از خواب بیدار می‌شود،

آن‌گاه دیگربار همه‌ چیز تیره و خاموش.

 

ای آواز شبانه‌ی بی‌همتا:

در سرزمین ِ رودهای روان،

در میانِ درختانِ تاریک

که به‌آرامی می‌لرزند -

از دور اندیشه‌هایم را آشفته می‌کنی،

آواز جنون‌آمیز من در این‌جا

چونان صدایی‌ست

تنها برآمده از خواب‌ها.

 

***

 

در غربت

 

خروش ِ جویبارهای کوچک را

در این سو و آن سوی جنگل می‌شنوم،

در جنگل در میانِ خروش

نمی‌دانم، کجا هستم.

این‌جا در تنهایی

بلبلان می‌خوانند،

انگار که می‌خواهند

از زمانِ گذشته و زیبا چیزی بگویند.

نور ضعیفِ ماه پرواز می‌کند،

انگار در زیر خود

کاخی می‌بینم

که در دره قرار گرفته،

و با این وجود

از این‌جا بسیار دور است!

انگار که معشوقم

در باغی پُر از رُزهای سفید و سرخ

می‌بایست چشم‌براهم باشد،

ولیکن زمانِ درازی‌ست که مُرده.

 

***

 

در سرخی ِ شام‌گاه

 

ما دست در دستِ هم

از میانِ سختی و شادمانی گذشتیم:

هردویمان خسته از راهی که پیمودیم

اکنون روی زمین ِ خاموش می‌آرمیم.

 

دره‌ها از هر سو به‌هم می‌پیوندند،

هوا تاریک شده است،

تنها دو چکاوک هنوز در رویایشان

به‌درونِ رایحه وارد می‌شوند.

 

بیا و بگذار تا آن‌ها جیغ و داد کنند،

بزودی وقتِ خوابیدن است،

تا ما در این تنهایی

راهمان را گم نکنیم.

 

ای آرامش ِ بی‌کلام، ادامه بده!

بسی ژرف در سرخی ِ شام‌گاه،

چقدر از راهی که پیمودیم، خسته‌ایم -

یعنی این مرگ است؟

 

***

 

شبِ مهتابی

 

چنین بود که انگار

آسمان به‌نرمی زمین را بوسیده است،

که زمین در نور ِ شکوفه‌ها

می‌بایست اکنون خوابِ آسمان را ببیند

 

هوا از میانِ کشتزارها گذشت،

خوشه‌ها به‌آرامی تکان خوردند،

جنگل‌ها آهسته خروشیدند،

آسمانِ شب صاف بود.

 

و روحم بال‌هایش را

به‌تمامی گشود،

از میانِ سرزمین ِ خاموش پرواز کرد،

انگار که داشت به‌سوی خانه پرواز می‌کرد.

 

 

+  نیما | 86/06/04