تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


نویسنده: کورت مارتی

برگردان: نیما

 

 

پایانِ خوش

 

آن‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، و همه چیز دوباره خوب است. واژه‌ی پایان بر فراز ِ بوسه‌یشان سو‌سو می‌زند. سینما تعطیل شده. مرد خشماگین راهش را به‌سوی در ِ خروجی باز می‌کند، همسرش درونِ ازدحام گیر می‌کند، جایی دور در پشتِ مرد. مرد واردِ خیابان می‌شود، نمی‌ایستد و می‌رود، بی آن‌که منتظر زن بماند، سرشار از خشم می‌رود، و شب تاریک است.

زن یک‌نفس و با گام‌های کوچک و مأیوس به‌مرد می‌رسد، مرد می‌رود و زن دوباره به‌ او می‌رسد و نفس‌نفس می‌زند. مرد در حالِ رفتن می‌گوید، آن‌طوری که تو زاری کردی، شرم‌آور است، مایه‌ی آبروریزی‌ است، چرا معجزه فقط به‌سراغ ِ من می‌آید. زن نفس‌نفس می‌زند. مرد می‌گوید، من ازین گریه‌ و زاری متنفرم. زن همچنان نفس‌نفس‌ می‌زند. مرد خاموش و سرشار از خشم می‌رود. مرد با خود می‌اندیشد، عجب گوساله‌ای، و چطوری حالا دارد درونِ چربی‌اش نفس‌نفس می‌زند. زن سرانجام می‌گوید، تقصیر ِ من که نیست، واقعاً تقصیر ِ من نیست، خیلی زیبا بود، و وقتی‌که چیزی زیباست، خوب من باید گریه کنم. مرد می‌گوید، زیبا، تو اسم ِ این مزخرفِ رقت‌بار و ناله و زاریِ عاشقانه را می‌گذاری زیبا، واقعاً که دیگر نمی‌شود به‌تو کمک کرد. زن ساکت می‌ماند و می‌رود و نفس‌نفس می‌زند. زن با خود می‌اندیشد، عجب کُنده‌ی درختی، عجب کُنده‌ی درختی.

 

---------------------

Happy End

 

+  نیما | 86/07/28



نویسنده: روبرت والزر

برگردان از نیما

روبرت والز ِر ۱، شاعر و نویسنده‌ی سوییسی در سالِ ۱۸۷۸ در شهر بیل در سوییس به‌دنیا آمد. پس از به‌ پایان بردنِ دبیرستان یک دوره آموزش ِ بانک‌داری را گذراند. اشعار و قطعه‌های منثورش نخستین بار در سالِ ۱۸۹۹ و در مجله‌ی «جزیره» به‌چاپ رسیدند. تا سالِ ۱۹۰۵ در بانک‌ها و اداره‌های مختلف مشغول به‌ کار بود. در آن سال به برلین رفت و در آن‌جا سه رمانِ معروفش را نگاشت، که هر سه با شکست روبه‌رو شدند. در ۱۹۱۳ به‌ شهر بیل بازگشت. در ۱۹۲۱ ساکن ِ شهر برن شد و در آن‌جا قطعه‌های منثور ِ بسیار زیادی را نگاشت. زندگی وی در برن در تنهایی و انزوا گذشت. او در سالِ ۱۹۲۹ و پس از آن‌که چندین بار دست به‌خودکشی زد، به یک آسایش‌گاهِ درمانی فرستاده شد و به‌صورتِ بیماری منزوی و فراموش‌شده تا پایانِ عمر در آن‌جا ماند و دیگر چیزی ننوشت. والزر سرانجام در دسامبر ۱۹۵۶و در هنگام ِ پیاده‌وری در برف درگذشت.

تا زمانی‌که او زنده بود به‌آثارش توجه چندانی نشد، با وجود آن‌که کسانی چون کافکا و موزیل او را تحسین کردند، و تازه پس از مرگش بود که آثارش در محافل ِ ادبی و دانشگاه‌ها مورد توجه و بررسی قرار گرفتند. والزر اکنون به‌عنوان یکی از مهم‌ترین نویسندگانِ آلمانی‌زبان، و یکی از کسانی که راه را برای مدرنیسم ِ ادبی هموار کردند، جایگاهِ ویژه‌ای دارد.

 

 

شهر عجیب ۲

 

روزی روزگاری شهری وجود داشت. مردم آن شهر فقط عروسک بودند، اما صحبت می‌کردند و راه می‌رفتند، احساس داشتند و بسیار مؤدب بودند. آن‌ها فقط نمی‌گفتند: روز به‌خیر، شب به‌خیر، بل‌که منظورشان نیز قلباً همین بود. آن‌ها قلب داشتند. ازین گذشته آن‌ها شهروندان ِ کاملی بودند. خصوصیاتِ روستایی و زمختشان در اصل ناخواسته بودند و به‌آسانی از آن‌ها دور می‌شدند. هم ترکیبِ لباسشان و هم رفتارشان آن‌قدر شیک و تمیز بود که، اگر یک انسان‌شناس یا یک خیاطِ کارآزموده باشیم، تنها می‌شود تصورش را کرد. هیچ انسانی لباس‌هایی را که کهنه بودند و به‌تن ِ آدم زار می‌زدند، به‌تن نمی‌کرد. ذوق و سلیقه در وجودِ یکایکِ آن‌ها لانه کرده بود، این به‌اصطلاح میان‌مایگی در آن‌جا وجود نداشت، همه به‌طور یکسان از ادب و تحصیلات برخوردار بودند، بدونِ آن‌که به‌یکدیگر شبیه باشند، وگرنه خیلی کسل‌کننده می‌بود. بدین‌سان تنها انسان‌های زیبا و آراسته و با رفتاری بزرگ‌وارانه و موقر در خیابان دیده می‌شدند. آن‌ها به‌خوبی می‌دانستند که چطور باید آزادی را در اختیار داشته باشند، آن را اداره کنند، آن را مهار کنند و از آن پاسداری کنند. ازین رو هیچ‌گاه اعمالِ خشونت‌آمیز در ارتباط با رفتار عمومی بروز نمی‌کرد. همین‌طور نیز سرپیچی از سنت‌های زیبا به‌ندرت اتفاق می‌افتاد. خانم‌ها به‌ویژه بی‌نظیر بودند. لباس‌هایشان هم ملیح بودند و هم راحت، هم زیبا بودند و هم وسوسه‌انگیز، هم مناسب بودند و هم دوست‌داشتنی. اخلاق وسوسه می‌کرد! مردها شام‌گاهان پشتِ سر این وسوسه به‌آرامی، همچون در عالم ِ رویا، بی‌ آن‌که حرکتی شتاب‌زده یا حریصانه از آن‌ها سر بزند، قدم می‌زدند. زن‌ها شلوارهای بسیار مرغوبی را به‌تن داشتند و قدم می‌زدند؛ بیشتر شلوارها به‌رنگِ سفید یا آبی ِ روشن بودند و کمرشان تنگ و چسبیده بود. کفش‌ها رنگارنگ و بلند بودند و از بهترین نوع ِ چرم ساخته شده بودند. این که چطور کفش‌ها به‌پاها چسبیده‌اند، دل‌نشین بود و این که چطور پا احساس می‌کرد که توسطِ چیزی گران‌بها احاطه شده و این که چطور مردها احساس می‌کردند که پا این را احساس کرده! به‌تن داشتن ِ شلوار این خوبی را برای زن‌ها داشت که ذهن و زبان را در طرز ِ راه‌رفتنشان به‌خدمت گرفته بودند؛ شلواری که زیر ِ دامن پنهان شده و خود را کمتر موردِ مشاهده و داوری احساس می‌کند. اصلاً همه چیز نوعی حس‌کردن بود. کسب و کار عالی بود، زیرا مردم سرزنده و کاری و حرف‌شنو بودند. تحصیلات و تدبیر آن‌ها را حرف‌شنو کرده بود. آن‌ها دوست نداشتند که موجودیتِ راحت و زیبایشان را از همدیگر بگیرند. پول به‌ اندازه‌ی کافی و برای همه در دسترس بود، زیرا همه آن‌قدر عاقل بودند که نخست نیازهای ضروریشان را تأمین کنند، و همه دست‌یافتن به پولِ زیبا را برای همه آسان می‌کردند. روز تعطیل وجود نداشت، و همین‌طور دین هم نبود تا بشود بر سر ِ اساس‌نامه‌ی آن دعوا کرد. کلیساها مکان‌های سرگرمی بودند که مردم برای تعمق، در آن‌ها گرد‌ هم‌ می‌آمدند. لذت برای همه‌ی آن‌ها چیزی مقدس و ژرف بود. این‌که در لذت می‌شد پاک و منزه ماند، برایشان طبیعی بود، زیرا همه نسبت به‌آن احساس ِ نیاز می‌کردند. شاعران چیز ِ متعالی‌تر و جدیدتری را نمی‌شناختند تا به چنین انسان‌هایی بگویند. هنرمندِ حرفه‌ای اصلاً وجود نداشت، زیرا مهارت در همه‌ی هنرها به‌صورتِ عمومی پراکنده بود. این خوب است که انسان‌ها برای آگاهی به‌هنر و مستعدبودن در ‌آن نیازی به‌هنرمندان نداشته باشند. این‌ها چنین بودند، زیرا یاد گرفته بودند که از معناها به‌عنوانِ چیزی مطبوع محافظت کنند و آن‌ها را به‌کار ببندند. نیازی نبود که اصطلاحات را در کتاب‌ها جستجو کنند، زیرا هر کسی خودش حسی ظریف، جاری، هوشیار و لرزان داشت. هر جا دلیلی برای سخن‌گفتن وجود داشت، به‌شیوایی سخن گفته می‌شد، همه به‌زبان تسلط داشتند، بی آن‌که بدانند چطور شده که آن‌ها از آن برخوردار شده‌اند. مردها زیبا بودند. رفتارشان متناسب با تحصیلاتشان بود. چیزهای زیادی وجود داشتند و مردم خود را با آن‌ها سرگرم می‌کردند و با آن‌ها سر و کار داشتند، اما همه چیز در ارتباط با عشق به‌زنانِ زیبا بود که اتفاق می‌افتاد. همه چیز به درونِ رابطه‌ای ظریف و رویایی آورده می‌شد. با احساسی سرشار از همه چیز سخن گفته می‌شد و به‌همه چیز فکر می‌شد. درباره‌ی مسائل ِ کسب و کار حساس‌تر و نجیب‌تر و ساده‌تر از آن‌چه امروز اتفاق می‌افتد، گفتگو می‌شد. چیزهای به‌اصطلاح والاتر وجود نداشتند. حتی تصور چنین چیزی برای انسان‌هایی که همه چیز در نزدشان زیبا می‌نمود، غیر قابل ِ تحمل بود. هر چه اتفاق می‌افتاد با شور و نشاط همراه بود.

که این‌طور؟ واقعاً؟ من عجب آدم ِ احمقی هستم! نه، این شهر و این آدم‌ها اصلاً وجود ندارند. این واقعیت ندارد. ساختگی است. راه بیافت پسر!

پسر رفت پیاده‌روی و روی نیمکتی در باغ نشست. نیم‌روز بود. خورشید از میانِ درختان می‌درخشید و بر روی راه، چهره‌ی انسان‌هایی که پیاده‌روی می‌کردند، کلاه‌های بانوان و چمن‌زار لکه می‌انداخت، این شیطنت‌آمیز بود. گنجشک‌ها به‌نرمی به‌هر سو جست و خیز می‌کردند و پرستارهای بچه‌ها به‌همراهِ کالسکه‌های کوچکِ بچه گشت می‌زدند. این همچون یک رویا بود، همچون یک بازی، همچون یک تصویر. پسر سرش را به‌آرنجش تکیه داد و با تصویر یکی شد. ناگهان بلند شد و از آن‌جا رفت. حالا، این به‌خودش مربوط است. سپس باران آمد و تصویر را از بین برد.

 

------------------

۱ Robert Walser

۲ SELTSAME STADT   

 

+  نیما | 86/07/24



دو سروده از برتولت برشت

برگردان از نیما

 

مهاجرتِ شاعران ۱

هومر خانه نداشت

و دانته مجبور شد کاشانه‌اش را ترک کند.

لی‌-پو و تو‌-فو در پی ِ جنگ‌های داخلی آواره گشتند

۳۰ میلیون انسان ناپدید شدند

اوریپید را تهدید به‌محاکمه کردند

و دهانِ شکسپیر ِ در حالِ مرگ را بسته نگاه داشتند.

تنها الهه‌ی هنر نبود که فرانسوا ویلون را جستجو می‌کرد

بل‌که پلیس هم به‌دنبالش بود

لوکرتس که «دوست‌داشتنی» لقب گرفته بود

به‌تبعید رفت

همین‌طور هاینه و همین‌طور نیز

برشت به‌زیر ِ بام ِ کاهی ِ دانمارکی پناه برد.

 

***

 

دود ۲

 

خانه‌ای کوچک در زیر ِ درختان کنار ِ دریاچه

دود از بام برخاسته است

اگر او نمی‌بود

آن‌گاه

چقدر خانه، درختان و دریاچه

یأس‌انگیز می‌شدند.

 

------------

۱ Die Auswanderung der Dichter

۲ Der Rauch

 

+  نیما | 86/07/11



چند سروده از راینر ماریا ریلکه

برگردان از نیما

 

 

شام‌گاهِ پاییزی ۱

 

باد از سوی ماه

ناگهان درخت‌ها تکان می‌خورند

و برگی به‌آرامی فرومی‌افتد.

چشم‌انداز ِ سیاهِ دوردست

راهش را

از میانِ شیشه‌های فانوس‌های کم‌سو

به‌سوی شهر ِ مردد

باز می‌کند.

 

***

 

در ساحل ۲

 

توفان سپری شده.

هنوز چیزی در دوردست می‌خروشد.

آبْ وحشی و آن بالا

ستاره کنار ِ ستاره.

 

چه کسی دید،

ای سرزمین ِ مرحوم،

که چطور

موج بر تو چیره گشت.

 

هنوز چیزی در دوردست می‌خروشد.

بادِ شبانه

خاطره را

همراهِ خود می‌آوَرَد

و موجی

در ماسه فرونشسته.

 

***

 

قطعه‌ی پایانی ۳

 

مرگ بزرگ است -

ما دهان‌های خندانش

                         هستیم.

آن‌گاه که گمان می‌بریم

در میانِ زندگی هستیم،

مرگ شهامتش را دارد

تا در اندرونمان

بگرید.

 

***

 

ساعت

از درونِ شرابِ تیره

و هزار گل ِ‌سرخ،

به‌سوی رویای شب

مستانه جاری‌ست.

 

***

 

هیچ خیابانی طولانی نیست

اگر که دوستی در کنارت باشد.

 

 

--------

سروده‌های دیگری از ریلکه: این‌جا و این‌جا

 

----------------- 

۱  Herbst-Abend

۲  Am Strande

۳  Schluss-stück

 

+  نیما | 86/07/05