نویسنده: کورت مارتی
برگردان: نیما
پایانِ خوش*
زن یکنفس و با گامهای کوچک و مأیوس بهمرد میرسد، مرد میرود و زن دوباره به او میرسد و نفسنفس میزند. مرد در حالِ رفتن میگوید، آنطوری که تو زاری کردی، شرمآور است، مایهی آبروریزی است، چرا معجزه فقط بهسراغ ِ من میآید. زن نفسنفس میزند. مرد میگوید، من ازین گریه و زاری متنفرم. زن همچنان نفسنفس میزند. مرد خاموش و سرشار از خشم میرود. مرد با خود میاندیشد، عجب گوسالهای، و چطوری حالا دارد درونِ چربیاش نفسنفس میزند. زن سرانجام میگوید، تقصیر ِ من که نیست، واقعاً تقصیر ِ من نیست، خیلی زیبا بود، و وقتیکه چیزی زیباست، خوب من باید گریه کنم. مرد میگوید، زیبا، تو اسم ِ این مزخرفِ رقتبار و ناله و زاریِ عاشقانه را میگذاری زیبا، واقعاً که دیگر نمیشود بهتو کمک کرد. زن ساکت میماند و میرود و نفسنفس میزند. زن با خود میاندیشد، عجب کُندهی درختی، عجب کُندهی درختی.
* Happy End

