نویسنده: ایلزه آیشینگِر
برگردان: نیما

ایلزه آیشینگر ۱، شاعر و نویسندهی اتریشی در نوامبر سالِ ۱۹۲۱ در وین بهدنیا آمد. کودکی و نوجوانیاش در آن شهر گذشت. پس از ورود هیتلر به اتریش بخشی از خانوادهاش به انگلستان مهاجرت کرد؛ ولی او نتوانست همراهشان برود و در وین ماند. پس از جنگ مشغولِ تحصیل ِ پزشکی شد، آن را نیمه کاره رها کرد و بهتدریس پرداخت. در سالِ ۱۹۵۱ به «گروهِ ۴۷» دعوت شد و برای داستانِ کوتاهِ «داستانِ آینه» جایزه گرفت. از سالِ ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۲ همسر نویسندهی سرشناس، گونتر آیش، بود. آیشینگر هماکنون در وین زندگی میکند.
***
جایی که زندگی میکنم ۲
من از دیروز یک طبقه پایینتر زندگی میکنم. نمیخواهم بلند بگویم، اما پایینتر زندگی میکنم. به این دلیل نمیخواهم بلند بگویم چون اسبابکشی نکردهام. دیروز غروب از کنسرت بهخانه آمدم، مثل همیشه شنبه غروب، و پس از آن که دروازه را باز کردم و کلیدِ برق را فشار دادم، از پلهها رفتم بالا. من از همه جا بیخبر از پلهها رفتم بالا – آسانسور از زمان جنگ کار نمیکند – ، و زمانی که به طبقهی سوم رسیدم، فکر کردم: «میخواستم، من که اینجا هستم!» و برای لحظهای بهدیوار مجاور ِ در ِ آسانسور تکیه دادم. معمولآ بهطبقهی سوم که میرسم نوعی از خستگی بهسراغم میآید و گاهی آنقدر زیاد میشود که فکر میکنم میبایست از چهار طبقه بالا رفته باشم. اما این بار به این فکر نکردم، میدانستم که هنوز یک طبقه در بالای سَرَم وجود دارد. به همین دلیل چشمهایم را دوباره باز کردم تا به طبقهی آخر بروم، و در همان لحظه اسمم را بر روی دری که در سمتِ چپِ آسانسور قرار داشت، دیدم. یعنی اشتباه کرده بودم و چهار طبقه را بالا رفته بودم؟ میخواستم بهتابلویی نگاه کنم که شمارهی طبقه را نشان میداد، ولی همان موقع برق خاموش شد.
چون کلیدِ برق در آنطرفِ راهرو بود، دو قدمی که تا دَرَم فاصله بود، در تاریکی رفتم و در را باز کردم. تا دَرَم؟ اما کدام در میبایست باشد، اگر اسمم رویش نقش بسته بود؟ پس من باید چهار طبقه را بالا رفته باشم.
در بدونِ مقاومت باز شد، کلیدِ برق را یافتم و در سرسرای روشن بودم، در سرسرای خودم، و همه چیز مثل ِ همیشه بود: کاغذدیواریهای قرمزی که مدتها بود میخواستم عوضشان کنم، و نیمکتی که به آنها چسبیده بود، و سمتِ چپ راهرویی که به آشپزخانه ختم میشد. همه چیز مثل ِ همیشه بود. نانی که برای شام آماده کرده بودم، اما نخورده بودم، هنوز در ظرفِ نان در آشپزخانه قرار داشت. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. تکهای نان بریدم و شروع کردم بهخوردن، ولی ناگهان یادم افتاد که وقتی وارد شدهام، در را نبستهام، و بهسرسرا برگشتم تا در را ببندم.
درین میان و در نوری که از سرسرا بهراهرو افتاده بود، تابلویی که شمارهی طبقه بر روی آن نوشته شده بود، دیدم. رویش نوشته شده بود: طبقهی سوم. دویدم بیرون، کلیدِ برق را فشار دادم و آن را دوباره خواندم. سپس اسمهای دیگر را بر روی بقیهی درها خواندم. اسم کسانی را دیدم که تا کنون در طبقهی پایین ِ من زندگی میکردند. بعد میخواستم از پلکان بالا بروم تا مطمئن شوم که چه کسی در همسایگی ِ همان کسانی زندگی میکرده که در همسایگی ِ من زندگی میکردند. آیا پزشکی که تا کنون در طبقهی پایین ِ من زندگی میکرده، حالا در طبقهی بالای من زندگی میکند. ولی ناگهان خودم را آنچنان ضعیف احساس کردم که باید میرفتم بهرختخواب.
از آنزمان دراز کشیدهام و به این فکر میکنم که فردا چه خواهد شد. گاه به گاه بیشتر وسوسه میشوم که بلند شوم و بروم بالا و اطمینان حاصل کنم. اما خیلی احساس ِ ضعف میکنم، و همچنین ممکن است یکی آن بالا از نور ِ راهرو بیدار شود و بیرون بیاید و از من بپرسد: «دنبال چه هستید؟» و من از این سؤالی که توسطِ یکی از همسایگانِ قبلیام پرسیده شده، آنقدر میترسم که ترجیح میدهم در رختخواب بمانم. با این که میدانم در نور ِ روز بالارفتن بسیار سختتر خواهد بود.
کنارم نفسهای دانشجویی را میشنوم که با من زندگی میکند؛ او دانشجوی کشتیسازی است، و عمیق و یکنواخت نفس میکشد. او از آنچه اتفاق افتاده، بیخبر است. او بیخبر است، و من اینجا دراز کشیدهام و بیدارم. از خودم میپرسم که آیا فردا از او سؤال کنم. او خیلی کم بیرون میرود، و به احتمالِ زیاد وقتی من در کنسرت بودم، او در خانه بوده. او میبایست بداند. شاید هم از زنِ نظافتچی بپرسم.
نه. این کار را نخواهم کرد. چطور باید از کسی بپرسم که از من سؤال نمیکند؟ چطور باید نزدش بروم و بپرسم: «آیا من دیروز یک طبقه بالاتر زندگی نمیکردم؟» و او باید درینباره چه بگوید؟ برایم این امید باقی مانده که یکی از من بپرسد، که یکی فردا از من بپرسد: «ببخشید، اما شما دیروز یک طبقه بالاتر زندگی نمیکردید؟» ولی آنطوری که من زنِ نظافتچیام را میشناسم، نخواهد پرسید. یا یکی از همسایههای قبلیام: «شما دیروز در مجاورتِ ما زندگی نمیکردید؟» یا یکی از همسایههای جدیدم. ولی آنطوری که من آنها را میشناسم، هیچکدامشان نخواهند پرسید. و بعد چیزی برایم باقی نمیماند جز این که طوری رفتار کنم که انگار در طولِ عمرم یک طبقه پایینتر زندگی میکردهام.
از خودم میپرسم، چه اتفاقی میافتاد اگر که من از کنسرت صرفِ نظر میکردم. ولی از امروز این پرسش هم مثل ِ پرسشهای دیگر بیحاصل است. میخواهم سعی کنم تا خوابم ببرد.
من الآن در زیرزمین زندگی میکنم. اینجا حُسنش این است که زنِ نظافتچیام دیگر نباید بهخودش زحمتِ پایین آوردنِ زغال را بدهد، زغالها پهلویمان هستند، و زن ازین موضوع ظاهرآ راضی است. من به زن مشکوکم که دلیل ِ سؤالنکردنش همین باشد، چون اینطوری راحتتر است. زن هیچوقت دقتِ چندانی در نظافت کردن به خرج نمیداده؛ اینجا که دیگر اصلآ دقت نمیکند. این مضحک است که از او درخواست شود تا ساعت بهساعت گردِ زغالها را از روی مُبلها پاک کند. زن راضی است، این را در او میبینم. و دانشجو هر روز سوتزنان از پلههای زیرزمین بالا میرود و غروب دوباره برمیگردد. شبها میشنوم که او چطور عمیق و یکسان نفس میکشد. میخواستم، او روزی دختری با خود میآورْد، و دختر متوجه میشد که مرد در زیرزمین زندگی میکند، ولی مرد دختری با خود نمیآوَرَد.
و کس ِ دیگری هم سؤال نمیکند. مردهایی که زغالها را میآورند و آنها را با سر و صدا در چپ و راستِ زیرزمین خالی میکنند، وقتی که در پلهها میبینمشان، کلاههایشان را برمیدارند و سلام میکنند. بیشتر مواقع کیسههایشان را برمیدارند و سر ِ جایشان میایستند تا من از کنارشان بگذرم. سرایدار ِ خانه هم وقتی مرا میبیند، پیش از آن که از دروازه خارج شوم، سلامی دوستانه میکند. اولش برای لحظهای فکر کردم که او دوستانهتر از قبل سلام میکند، ولی این یک توهم بود. هنگامی که کسی از زیرزمین بیرون میآید، بعضی چیزها بهنظرش دوستانهتر میرسند.
در خیابان سر ِ جایم میایستم و پالتویم را از گردِ زغال پاک میکنم، اما فقط یک کمی رویش باقی میماند. این پالتوی زمستانی ِ من است، و تیره است. در تراموا تعجب میکنم که چطور بازرس ِ بلیت با من هم مثل ِ بقیهی مسافرین رفتار میکند و هیچ کس از من فاصله نمیگیرد. از خودم میپرسم که چطور باید باشد اگر من در کانال زندگی کنم. چون دارم آرامآرام به این فکر عادت میکنم.
از وقتی که در زیرزمین سکونت دارم، بعضی غروبها دوباره بهکنسرت میروم. اغلب شنبهها، اما بیشتر وسطِ هفته. هر چه باشد نتوانستم با نرفتنم بهکنسرت، ازین که روزی در زیرزمین باشم جلوگیری کنم. حالا ازین که خودم را ملامت میکردهام، تعجب میکنم، از همهی چیزهایی که در ارتباط با این سقوط در آغاز در نظر داشتم. در ابتدا همیشه فکر میکردم: «اگر بهکنسرت نرفته بودم یا آنطرف بهسوی لیوانِ شراب!» حالا دیگر به این فکر نمیکنم. از وقتی که در زیرزمین هستم، آرام شدهام و هر وقت که دلم بخواهد، میروم بهسوی شراب. ترسیدن از بخارهای درونِ کانال بیمعنی است، چون بعدش میبایست شروع کنم از آتش ِ درونِ زمین هم بترسم - چیزهای زیادی وجود دارند که میبایست از آنها بترسم. و حتی اگر همیشه در خانه بمانم و دیگر پایم را در کوچه نگذارم، باز هم روزی در کانال خواهم بود.
فقط از خودم میپرسم که زنِ نظافتچیام درین باره چه خواهد گفت. این حتمآ نفس ِ او را بند میآورد. و دانشجو سوتزنان از پلکانِ دریچههای کانالها بالا میرود و دوباره پایین میآید. همچنین از خودم میپرسم که بعد بر سر ِ کنسرت و لیوانِ شراب چه خواهد آمد. و بعد اگر دانشجو به این فکر بیافتد که دختری با خود بیاورد؟ از خودم میپرسم که آیا اتاقهایم در کانال نیز همینطوری خواهند بود. تا الآن که هستند، ولی در کانال خانه تمام میشود. و من نمیتوانم تصور کنم که تقسیمبندی به اتاق و آشپزخانه و سالُن و اتاق ِ دانشجو تا داخل ِ زمین امکانپذیر باشد.
اما تا حالا که چیزی تغییر نکرده. کاغذدیواری قرمز و صندوق ِ جلویش، راهرویی که به آشپزخانه ختم میشود، یکایکِ تابلوهای آویخته بر دیوار، مبلهای قدیمی و قفسههای کتاب – یکایکِ کتابها درونشان. بیرون ظرفِ نان و پردههای پنجره.
البته پنجرهها تغییر کردهاند. اما من درین وقت معمولآ در آشپزخانه میبودم، و پنجرهی آشپزخانه از قدیم بهراهرو باز میشد و همیشه حفاظِ میلهای داشت. من دلیلی ندارم که به این خاطر نزدِ سرایدار بروم، و از آن کمتر به خاطر چشماندازی که تغییر کرده. او میتوانست بهدرستی بهمن بگوید که چشمانداز متعلق بهمنزل نیست، اجارهبها مرتبط با مساحتِ خانه است نه چشمانداز ِ آن. او میتوانست بهمن بگوید که چشمانداز ِ من مسئلهی خودم است.
و من هم نزدِ او نمیروم، تا وقتی که او مهربان است، من خوشحال هستم. شاید تنها ایرادی که میتوانستم بگیرم این میبود که پنجرهها یک برابر و نیم کوچکترند. اما او میتوانست در جواب بگوید که در زیرزمین طور ِ دیگری ممکن نیست. و من جوابی برایش نداشتم. خُب من نمیتوانستم بگویم که به این عادت ندارم، چون تا چند وقت پیش در طبقهی چهارم سکونت داشتم. من در همان طبقهی سوم باید شکایت میکردم. الآن دیگر دیر شده است.
-------------------
۱ Ilse Aichinger
۲ Wo ich wohne