دو داستان از روبرت والزر
برگردان از نیما
(برگزیده شده از مجموعهی «شش داستانِ کوچک»)۱
دربارهی یک شاعر
شاعری خَم شده روی بیست شعری که سروده. او صفحات را یکی پس از دیگری ورق میزند. بهنظرش میآید که هر شعر احساس ِ ویژهای در او بیدار میکند. او مغزش را با زحمتِ زیادی درین باره بهکار میاندازد که آن چیز که بر فراز یا دورادور اشعارش میچرخد، چیست. او فشار میآورد، اما چیزی بیرون نمیآید، او ضربه میزند، اما چیزی خارج نمیشود، او میکشد، اما همه چیز همانطور میماند، یعنی تاریک. او بهتمامی روی کتابِ بازی که در دستانش قرار دارد، دراز میکشد و میگریَد. در عوض حالا من، شیطانِ درونِ نویسنده، روی آثارش خَم میشوم و با حسی بینهایت ساده پاسخ معمای نهفته درین پرسش را درمییابم. اینها خیلی راحت بیست تا شعرند، یکی از آنها ساده است، یکی پرتکلف، یکی مسحورکننده، یکی خستهکننده، یکی تأثرآور، یکی خدایی، یکی کودکانه، یکی خیلی بد، یکی حیوانی، یکی خجولانه، یکی غیر ِمجاز، یکی درکناپذیر، یکی مشمئزکننده، یکی تحریککننده، یکی سنجیده، یکی بیهمتا، یکی ژرف، یکی ناشایست، یکی فقیرانه، یکی بیانناشدنی و یکی دیگر هم نمیتواند باشد، چون آنها فقط دوازده تا شعرند که از دهانِ من، اگر نه چندان عادلانه و با این حال، داوریِ سریعی بهدست آوردند. و این برای من همیشه کمترین زحمت را بههمراه دارد. اما یک چیز مطمئناً هست، شاعری که اینها را سروده، روی کتاب خَم شده و همچنان میگریَد؛ خورشید بر او میتابد؛ و قهقههی من بادی است که تند و سرد بهمیانِ گیسوانش میوزد.
******
حالا بهیاد میآورم که روزی شاعری فقیر با روحیهی بسیار افسرده زندگی میکرد. او که از دیدنِ طبیعتِ آزاد ِ خدا سیر شده بود، تصمیم گرفت که از حالا بهبعد فقط دربارهی خواب و خیالش شعر بگوید. او در یک شامگاه، نیمروز یا بامداد، ساعتِ هشت، دوازده یا دو در فضای تاریکِ اتاقش نشست و بهدیوار همین را گفت: ای دیوار، من تو را در مغزم دارم. سعی نکن تا با چهرهی آرام و عجیبت مرا گول بزنی. ازین پس تو زندانی ِ تخیل ِ من هستی. سپس همینها را بهپنجرهها و چشمانداز ِ تیره گفت. آنها نیز روزانه همین را به او عرضه میداشتند. بعد که او از حس ِ ماجراجویی بهوجد آمد، رفت پیادهروی. همان راهی که او را از میانِ دشتها، جنگلها، چمنزار، روستاها، شهرها، از روی رودخانهها و دریاچهها و همواره در زیر ِ آسمانِ زیبا میبُرد. اما او همیشه بهدشتها، چمنزار، راهها، جنگلها، روستاها، شهرها و رودخانهها میگفت: شماها، همگیتان را محکم در جمجمهام دارم. شماها دیگر خیال نکنید که روی من تأثیر میگذارید. او رفت خانه و مدام پیش ِ خود میخندید: من همگی ِ آنها را دارم، همگی ِ آنها را در مغزم دارم. خُب باید چنین تصور شود که او هنوز هم آنها را آن داخل دارد، و آنها (چقدر دوست داشتم بهشان کمک کنم!) دیگر نمیتوانند از آنجا خارج شوند. آیا این یک داستانِ پُرتخیل نیست؟
------------------------
۱ Robert Walser, Sechs kleine Geschichten
