برگردان از نیما
درودِ بهاری
در سرخی ِ آتشین ِ صبحگاهی
کوهی در میانِ آتش ایستاده،
و بر چکادِ کوه
درختِ صنوبری بر فراز ِ زمین.
و بر نوکِ بلندترین شاخه
من ایستادهام و از روی درخت مینگرم،
ای جهان، تو ای جهانِ زیبا،
بهدشواری از میانِ شکوفهها دیده میشوی!
***
سرودهای از هِرمان هِسه
بهار
در آرامگاههای تاریک
زمانِ درازی
خوابِ درختان و هواهای آبیرنگت را میدیدم،
خوابِ عطر ِ تو و نغمهی پرنده را میدیدم.
اکنون تو آشکار گشتی
درخشنده و آراسته
سرشار از نور
چونان معجزهای در برابرم.
تو مرا بازمیشناسی،
بهنرمی صدایم میزنی
حضور ِ شادیبخشت
تمام ِ بدنم را میلرزاند.
***
میخواهم بهار را نشانت دهم...
میخواهم بهار را نشانت دهم،
همان که صد معجزه دارد.
بهار متعلق به جنگل است
و به شهر نمیآید.
تنها آنان که دو به دو
از کوچههای سرد و دور میگذرند
و دستانِ یکدیگر را گرفتهاند ـ
اجازه دارند آن را
یک بار ببینند.
******
آنتونیو ویوالدی، موومانِ اولِ کنسرتوی «بهار» از کنسرتوهای چهارفصل: اینجا
