تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


برگردان از نیما

 

سروده‌ای از یوزف فون آیشِندورف

درودِ بهاری

در سرخی ِ آتشین ِ صبح‌گاهی

کوهی در میانِ آتش ایستاده،

و بر چکادِ کوه

درختِ صنوبری بر فراز ِ زمین.

 

و بر نوکِ بلندترین شاخه

من ایستاده‌ام و از روی درخت می‌نگرم،

ای جهان، تو ای جهانِ زیبا،

به‌دشواری از میانِ شکوفه‌ها دیده می‌شوی!

 

***

 

سروده‌ای از هِرمان هِسه

 

بهار

 

در آرام‌گاه‌های تاریک

زمانِ درازی

خوابِ درختان و هواهای آبی‌رنگت را می‌دیدم،

خوابِ عطر ِ تو و نغمه‌ی پرنده را می‌دیدم.

 

اکنون تو آشکار گشتی

درخشنده و آراسته

سرشار از نور

چونان معجزه‌ای در برابرم.

 

تو مرا بازمی‌‌شناسی،

به‌نرمی صدایم می‌زنی

حضور ِ شادی‌بخشت

تمام ِ بدنم را می‌لرزاند.

 

***

 

سروده‌ای از راینر ماریا ریلکه 

 

می‌خواهم بهار را نشانت دهم...

 

می‌خواهم بهار را نشانت دهم،

همان که صد معجزه دارد.

بهار متعلق به جنگل است

و به شهر نمی‌آید.

 

تنها آنان که دو به ‌دو

از کوچه‌های سرد و دور می‌گذرند

و دستانِ یکدیگر را گرفته‌اند ـ

اجازه دارند آن را

یک بار ببینند.

 

 

******

 

آنتونیو ویوالدی، موومانِ اولِ کنسرتوی «بهار» از کنسرتوهای چهارفصل: این‌جا

 

 

+  نیما | 86/12/28