تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


نویسنده: راینر ورنر فاسبیندر

برگردان از نیما

 

 

                                        دست‌فروشِ چهارفصل (بخش پایانی)

 

...

 

فلاش‌بک: در جنگل

 

سمتِ چپ در پیش‌زمینه، نمای بزرگ از چند گل ِ سرخ در یک دست. سمتِ راست، اینگرید از نزدیک.

 

اینگرید  آره، هانس، دوستت دارم. دوستت دارم، واقعاً، اما...

هانس بیرون از تصویر  اما؟

اینگرید  نمی‌توانم تو را با خودم به‌ خانه ببرم. با شغلی که تو داری، پدرم... نمی‌توانم بگویم قصدِ ازدواج با یک میوه‌فروش را دارم. مردی که با یک گاری در خیابان‌ها گشت می‌زند.

هانس، دوربین به ‌طرفِ هانس؛ نیم‌تنه‌ی بالایی ِ اینگرید  فکر کردم جایی که عشق هست...  مرد سرش را می‌اندازد پایین.

اینگرید  ما نباید همدیگر را ببینیم. خواهش می‌کنم. عاقل باش.  زن از کنار مرد می‌گذرد، چند قدم آن‌طرف‌تر  پشتِ مرد می‌ایستد و او را می‌نگرد.

هانس  خیلی دوستت دارم.

 

 

رستوران

 

هانس و آقای تسوکر کنار میز نشسته‌اند. آن‌ها می‌خورند و می‌نوشند. از پشت، نمای آمریکایی.

 

هانس  کسی را می‌شناسی که بشود به او اعتماد کرد؟ کسی که بتوانم حیاط‌خلوت‌ها را به او بسپارم؟

تسوکر  سخت است. آ‌دم‌های قابل اعتماد کم پیدا می‌شوند. و تازه اگر قرار باشد دائماً مراقب آن‌ها باشی، آن‌وقت می‌توانی کار را خودت انجام بدهی. این‌طور نیست؟

هانس  آره.

 

پیش‌خدمت می‌آید، میز ِ کناری را مرتب می‌کند. سرش را بلند می‌کند و سلام می‌گوید.

 

هَری  سلام تسوکر.

تسوکر  سلام هری.

هری به هانس نگاه می‌کند، سینی از دستش رها می‌شود. دوربین زوم می‌کند روی هانس  هانس!

هانس بلند می‌شود. دوربین زوم می‌کند روی هری  هری!  هر دو می‌خندند.

هانس، دوربین پشتِ هانس به‌سوی هری. آن‌ها به‌طرف هم می‌روند و یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.  بیا. می‌برمت پیش همسرم.

هری  بله، خوب است.  مرد پیش‌بندش را باز می‌کند. آن‌ دو به‌اتفاقِ هم رستوران را ترک می‌کنند. دوربین می‌چرخد به‌ سمتِ پایین روی ظرف‌های شکسته‌شده بر زمین.

 

 

اتومبیل

 

هانس و هری نشسته‌اند داخل وانت. هر دو از نزدیک.

 

هری  هفت سال در مصر بودم، ازداج کردم، نُه تا مغازه داشتم. ولی هیچ کدام به جایی نرسید. زندگی ِ زناشویی، کاسبی، هیچ کدام.

هانس  چطوری آمدی بیرون؟

هری  منظورت از لژیون است؟ فرار کردم. تقریباً دو ماه بعد از تو. چه دورانی بود.  هانس خیره شده به ‌جلو. وانت از تصویر خارج می‌شود.

 

 

بساطِ فروش

 

ایرم کنار بساط، او مشغول خواندن یک رُمان است.

وانت پشتِ زن نگه می‌دارد. هانس و هری پیاده می‌شوند.

زن متوجه چیزی نمی‌شود. هانس چشمانِ زن را می‌بندد.

 

هانس صدایش را تغییر می‌دهد  من کی هستم؟

ایرم  هانس!  مرد رها می‌کند، ایرم بلند می‌شود.

هانس  اجازه دارم دوستم هری را به‌ تو معرفی کنم؟ این همسر من است.

ایرم از نزدیک  روز به‌ خیر.  هانس از نزدیک. مرد نگاهش را از ایرم به ‌سوی هری برمی‌گرداند.

هری از نزدیک  روز به‌ خیر.

نیم‌تنه‌ی بالایی ِ ایرم، دوربین به ‌طرفِ هانس و هری  شما همان هری هستید که در لژیون بوده؟  مرد سرش را به ‌نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد.  هانس خیلی از شما تعریف کرده.

هری  خُب، امیدوارم چیزهای خوبی از من گفته باشد.

هانس  فقط چیزهای خوب. فقط.  به ‌ایرم  او از این به ‌بعد برای من کار خواهد کرد.

نمای بزرگ از ایرم  اِ، واقعاً خوشحالم.

نمای بزرگ از هری  ممنون. خیلی ممنون.

 

 

منزل خانواده‌ی اِپ، اتاق‌خواب

 

ایرم جلوی آینه، او در حال مالیدنِ کرم‌ ِ‌شب به صورتش است.

در آینه هانس در پس‌زمینه. مرد روی تخت‌خواب دراز کشیده.

 

هانس  ما در این ماه تقریباً ۲۰۰۰ مارک درآمد داشتیم. هری قابل اعتماد است.

ایرم  من هیچی نمی‌گویم. اما این که او باید در این‌جا زندگی کند. نمی‌دانم.

هانس از نزدیک روی تخت‌خواب  هری دوستِ من است. و تازه او اغلب خانه نیست. ببخشید، خواهش می‌کنم. و یک چیز دیگر.  ایرم در آینه، هانس در پس‌زمینه.  او ما را در این شش هفته گول نزده. حتی یک بار هم این کار را نکرده.

ایرم، دوربین طوری می‌چرخد که زن واقعاً در تصویر باشد. زن رویش را به ‌سوی مرد برمی‌گرداند  من با او مشکلی ندارم، هانس. اما یک چنین آپارتمانی، می‌دانی، ما یک خانواده هستیم، و احتیاج به جا داریم، و کس دیگری به ‌این‌جا تعلق ندارد.  دوربین دوباره می‌چرخد به‌ سوی آینه: هانس روی تخت‌خواب، ایرم نشسته در پیش‌زمینه  درست نمی‌گویم؟

هانس  هری تا وقتی که بخواهد، این‌جا می‌ماند. به این عادت کن.

 

ایرم از نزدیک. زن سرش را می‌اندازد پایین. هانس از نزدیک. مرد روبه‌رویش را نگاه می‌کند.

ایرم از نزدیک. زن از تصویر خارج می‌شود. دوربین می‌چرخد به‌ سوی هانس روی تخت‌خواب. ایرم می‌آید، روی تخت‌خواب دراز می‌کشد. پتو را می‌اندازد روی هانس و چراغ‌ کنارش را خاموش می‌کند. هانس به زن نگاه می‌کند. سپس چراغ کنارش را خاموش می‌کند.   

 

 

بساطِ فروش

 

ایرم مشغول فروش میوه به‌ زنِ خریداری است که هانس پیشتر با مهربانی به آن‌جا آورده. در پس‌زمینه وانت قرار دارد. هانس نشسته پشتِ فرمان و همین‌طور به‌ جلویش خیره شده.

 

مشتریِ زن  حالِ شوهرتان خوب نیست؟

ایرم  اِ، می‌دانید، او کمی ساکت‌تر شده. به او می‌آید، این‌طور نیست؟

مشتریِ زن از نزدیک  من تا حالا چند بار متوجه شده‌ام که او حالات عجیب و غریبی دارد. انگار که مریض شده.

ایرم از نزدیک  نه، واقعاً چیزی نیست. او فقط ساکت است.  کیسه‌ی میوه را می‌دهد به زن.  می‌شود یک مارک و نود.

نمای بزرگ از مشتریِ زن  سلام آقای اِپ!

هانس از نزدیک. مرد نگاه می‌کند به مشتری. به‌زور لبخند می‌زند  روز به ‌خیر.

مشتریِ زن و ایرم، مانندِ آغاز  پس خدانگه‌دار. تا فردا.

ایرم  خدانگه‌دار.  مشتری می‌رود. ایرم می‌نشیند، رُمان نیمه‌باز را برمی‌دارد و می‌خواند. هانس همین‌طور به جلویش نگاه می‌کند.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ

 

در آشپزخانه. هری نشسته کنار میز و مشغول حساب‌کردن است. هانس از پنجره بیرون را نگاه می‌کند، بازوانش روی سکوی پنجره قرار دارند.

 

هری به هانس  خُب، کارم تمام شد.

 

هانس تکان نمی‌خورَد.

هری به ایرم نگاه می‌کند، زن کنار کمد آشپزخانه ایستاده.

 

ایرم، نمای آمریکایی  هانس! هری می‌خواهد حساب کند.

هانس از پشت، نمای نزدیک  تو انجام بده. من حوصله ندارم.

ایرم  هر طور که می‌خواهی.  زن می‌نشیند کنار هری.

هری  خُب، دوشنبه تا چهارشنبه، گوجه‌ها، ۶۱۲ مارک و ۳۰ فنیگ. چهار تا جعبه خراب شده بود. پنج‌شنبه و جمعه –   در می‌زنند.

رناته بیرون از تصویر  بابا. نمی‌توانم این مسئله را حل کنم.  رناته از نزدیک.  می‌توانی کمکم کنی.

 

ایرم و هری رویشان را به‌سوی هانس برمی‌گردانند.

هانس از نزدیک. مرد تکان نمی‌خورَد.

رناته از نزدیک. دخترک به هانس نگاه می‌کند.

هانس بلند می‌شود، از کنار رناته می‌گذرد و از اتاق خارج می‌شود.

 

هری  کمی صبر کن. صورت‌حساب را سریع تمام می‌کنم و بعد کمکت می‌کنم.  نمای بزرگ از رناته. دخترک سرش را می‌اندازد پایین.

 

 

کنار رودخانه‌

 

هانس کنار رودخانه قدم می‌زند. نمای بزرگ و طبیعی از هانس. می‌نشیند روی یک نیمکت. موسیقی: «عشق ِ کوچک» ساخته‌ی فاسبیندر.

 

 

منزل اینگرید

 

هانس و اینگرید لباس‌هایشان را کنار تخت‌خوابِ اینگرید درمی‌آوردند. هانس در بین درآوردن لباس‌هایش ناگهان می‌نشیند روی تخت.

 

اینگرید  باید عجله کنیم. شوهرم الآن می‌آید. از کجا باید می‌دانستم که تو امروز می‌آیی. بعد از ماه‌ها.

هانس  هشت.

اینگرید  چی؟

هانس  هشت ماه.

اینگرید  آره.  زن برهنه دراز می‌کشد روی تخت.  پس چی شد؟ حالت خوب نیست؟

 

هانس از دیدِ زن. مرد پس از مدتی رویش را به‌سوی زن برمی‌گرداند. زن را نگاه می‌کند، شانه‌هایش را می‌اندازد بالا.

 

هانس  نمی‌دانم.

اینگرید از نزدیک  لباست را در بیاور و کنارم دراز بکش. زود باش.  هانس از نزدیک. مرد به زن نگاه می‌کند، سپس رویش را برمی‌گرداند. هانس در پیش‌زمینه، پشتش اینگرید.  بگو خُب، ناراحتی؟

هانس  نه.

اینگرید  اما یک چیزی هست.

هانس  نمی‌دانم. حوصله ندارم.

اینگرید  بیا. خواهش می‌کنم.

 

هانس تکان نمی‌خورَد، سپس بلند می‌شود، برای لحظه‌ای چنین به‌نظر می‌رسد که انگار مرد دارد لباسش را درمی‌آورد، ولی او لباسش را می‌پوشد. موسیقی: «عشق ِ کوچک».  

نمای بزرگ از اینگرید. غم‌ناک به مرد نگاه می‌کند.

مرد می‌رود به ‌سوی در. دوباره رویش را برمی‌گرداند، می‌خواهد چیزی بگوید.

بعد ولی بی‌‌آن‌که حرفی بزند، می‌رود بیرون.

اینگرید روی تخت‌خواب. زن سرش را روی دستانش می‌گذارد.

 

 

منزل آنا

 

آنا نشسته کنار میز. پشتش هانس. مرد به زن نگاه می‌کند.

 

آنا  می‌توانم کاری برایت بکنم؟

هانس  نه، نه. اما من برایت قهوه درست می‌کنم. سرت خیلی شلوغ است.

آنا  آره. قهوه این‌جاست.

 

مرد بلند می‌شود، می‌رود سراغ کتری برقی، آن را روشن می‌کند.  دوربین همراهش می‌رود.

 

آنا کنار میز، از نزدیک. پشتش هانس  ناراحتی؟

هانس  نه. نه، ناراحت نیستم.

آنا  کارَت زیاد است؟

هانس از نزدیک، رویش را برمی‌گرداند به‌سوی زن   اِ، می‌دانی، کار من را الآن دیگران انجام می‌دهند. خیلی پیاده‌روی می‌کنم و فکر می‌کنم. چه کسی می‌داند، شاید خیلی فکر می‌کنم.  

آنا بیرون از تصویر  آدم‌ها هیچ‌وقت زیاد فکر نمی‌کنند. حتی کم هم فکر می‌کنند.

هانس  ممکن است این‌طور باشد. ولی این من را آزار می‌دهد. 

آنا از نزدیک، پشتش هانس  چی؟

هانس  آه، هیچی.  مرد قهوه را برای زن می‌آورد.  خُب، من می‌روم. نمی‌خواهم بیشتر از این مزاحمت شوم.  موسیقی: «عشق ِ کوچک».

آنا  تو که مزاحم من نیستی. فقط من باید این متن را تا فردا تحویل بدهم.

هانس  من بعداً می‌آیم.

آنا  تا بعد.  مرد می‌رود بیرون. آنا اندیشناک بالا را می‌نگرد، سپس به‌کارش ادامه می‌دهد.

 

 

منزل خانواده‌ی اِپ

 

در آشپزخانه. میز آماده شده. هری و رناته، با دفتر مدرسه در دست، نشسته‌اند کنار میز. هانس کنار پنجره نشسته. رناته بلند می‌خواند.

 

رناته  شاهِ قورباغه‌ها. شاهزاده‌خانم گریه می‌کند. گلوله‌ی طلایی افتاده داخل ِ چاه‌. قورباغه‌ی چاق می‌گوید: گریه نکن. گلوله‌ی طلایی‌ات را برایت می‌آورم.  دوربین زوم می‌کند روی هانس. رناته بیرون از تصویر: در عوض می‌خواهم هم‌بازی‌ات باشم.

نیم‌تنه‌ی بالایی ِ هری و رناته  آره، این خیلی قشنگ است. هانس، نظر تو چیست؟

هانس از نزدیک  من؟ ببخشید، ولی من گوش ندادم.  مرد دوباره بیرون را نگاه می‌کند. ایرم کنار کمد آشپزخانه، نمای آمریکایی. زن به‌ هانس نگاه می‌کند.

هری به رناته  آره، باور کن. این انشای خیلی قشنگی است.

ایرم  خُب. غذا حاضر است.  زن با قابلمه می‌آید کنار میز و می‌نشیند.  می‌آیی هانس؟  مرد واکنشی نشان نمی‌دهد.  گرسنه‌ات نیست؟

 

هانس به آرامی بلند می‌شود، می‌رود بیرون. همه او را نگاه می‌کنند.

نمای بزرگ از ایرم. به هری نگاه می‌کند. هری از نزدیک. به ایرم نگاه می‌کند، سپس رویش را برمی‌گرداند.

نمای بزرگ از رناته. دخترک رویش را از ایرم به ‌سوی هری برمی‌گرداند، بعد سرش را می‌اندازد پایین.

 

صدای آنا به آرامی  او زنده خواهد ماند، اگر که بخواهد زنده بماند. می‌دانی، رفتار مردم با پدرت همیشه خوب نبوده.

 

در اتاق‌خواب. هانس گرامافون را روشن می‌کند: „Buona notte“.

مرد روی مبل تکیه می‌دهد به‌عقب. هانس از نزدیک.

نمای بزرگ از صفحه‌ی در حالِ چرخیدن.

هانس صفحه را درمی‌آورد و آن را می‌شکند.

ایرم از کنار در داخل را نگاه می‌کند: «چی...؟»  هانس نشسته روی مبل با صفحه‌ی درهم‌شکسته در دستش. مرد متوجه ایرم نمی‌شود. ایرم کمی نگاه می‌کند و سپس می‌رود بیرون.

 

 

منزل هایده و کورت

 

همه‌ی خانواده، با لباس راحتی، کنار میز قهوه.

 

مادر  می‌دانستم پسرم بالاخره دست به‌کار خواهد شد.

ایرم  ماه پیش ۵۰۰۰ مارک درآمد داشتیم.

کورت  ۵۰۰۰ ؟ این که خیلی خوب است.

هایده  دست‌مزدِ کورت هم بیشتر شده. اجازه داشتم این را بگویم، کورت عزیز؟

کورت  معلوم است.  به ایرم  از ۵۰۰۰ مارک درآمد چقدرش برای خودتان می‌ماند؟

ایرم  تقریباً ۲۵۰۰ تا ۲۶۲۰ مارک.

مادر  مهم‌تر از درآمد این است که خودش دیگر نباید برود به آن حیاط‌خلوت‌های وحشتناک –  دوربین از کنار میز می‌گذرد و برمی‌گردد به ‌سوی مادر. ادامه بیرون از تصویر:  و فریاد بزند. راستش را بخواهید من همیشه کمی خجالت می‌کشیدم. وقتی مردم از من سؤال می‌کردند که، شغل پسرتان چیست، بدنم داغ می‌شد. آره، ولی الآن... الآن کاملاً از او راضی هستم.  درون تصویر:  الآن دیگر صاحب یک شرکتِ درست‌و‌حسابی هستید، همین‌طور است؟

ایرم  معلوم است، مادربزرگ.  دوربین می‌رود به آن‌طرفِ میز و برمی‌گردد به‌سوی ایرم. ادامه بیرون از تصویر:  این یک شرکت درست‌و‌حسابی است. و نهایتاً تا دو سالِ دیگر می‌خواهیم مغازه‌ی جدیدی باز کنیم، اگر چیزی در این میان پیش نیاید. ولی الآن که همه‌چیز طور دیگری است، خدا را شکر.  درون تصویر:  درست‌و‌حسابی بزرگ. با تغذیه و این‌ چیزها.

مادر  اِ، خیلی خوب است. پس هنوز چیزی دارم که بتوانم به ‌خاطرش خوشحال باشم.

کورت  این یکی تا حدی تسلی‌بخش است. آن یکی که وسیله‌ی معاش درست‌و‌حسابی‌ای نبود، اگر دقیق بررسی کنیم.

آنا  اِ؟ مگر چند ماه پیش، در همین جا، تحقیرکردنِ او را انکار نکردید؟ نه؟ 

هایده، دوربین می‌چرخد به‌ سوی هایده، کورت و مادر  تو عصبی هستی. همین است. تو همیشه فقط عصبی بودی.

آنا  دوربین برمی‌گردد به‌ سوی آنا  من عصبی نیستم، من فقط روراست هستم. شما‌ها او را تحقیر کرده‌اید.  دوربین می‌چرخد به ‌سوی هانس، رناته و ایرم، بیرون از تصویر  و در اصل هنوز هم دارید او را تحقیر می‌کنید.

هانس  بس کن. یک جایی هم آن‌ها حق دارند. آن یکی که وسیله‌ی معاش مطمئنی نبود. در اداره‌ی پلیس، آن‌جا...

آنا دوربین برمی‌گردد به ‌سوی آنا  باشد. شاید حق با آن‌هاست. ولی آن‌ها حق ندارند به این دلیل تو را تحقیر کنند.  به کورت  تو در اصل خیلی بیشتر سزاوار تحقیری، کورت. تو خیلی بیشتر سزاوار تحقیری.

کورت کنار هایده و مادر  خواهش می‌کنم، آنا. خواهش می‌کنم.

هایده  چرا، چرا کورت سزاوار تحقیر است؟ تو فقط حرف می‌زنی و وقتی ازت سؤال می‌شود، طفره می‌روی.   دوربین می‌چرخد به‌ سوی هانس، رناته و ایرم.

آنا از نزدیک  من حرفی ندارم.  دوربین تا جایی می‌چرخد که مادر، هایده و کورت در تصویر باشند.  آیا این سزاوار تحقیر نیست که مسئولِ یک روزنامه‌ به‌هیچ وجه با خط مشی آن روزنامه موافق نیست.

کورت  خواهش می‌کنم آنا. این فقط یک فرضیه است.

آنا  این خط مشی را تأیید می‌کنی؟ بگو خُب؟ بگو! بگو!  دوربین تا جایی می‌چرخد که همه در تصویر باشند.

کورت  معلوم است. معلوم است که این خط مشی را تأیید می‌کنم.

آنا  پس ابله هستی. ابله‌تر از آنچه فکر می‌کردم.

مادر بلند می‌شود. دوربین روی او زوم می‌کند.  من نمی‌توانم این کشمکش را تحمل کنم! من فقط می‌خواهم بگویم که آنا، کورت یک مسیحی است. و روزنامه‌اش هم یک روزنامه‌ی مسیحی است.

آنا از نزدیک، از دیدِ مادر  یک روزنامه‌ی مسیحی؟

مادر از نزدیک، از دیدِ آنا  تو نمی‌خواهی به حرف مادرت گوش کنی، آنا. باشد. باور کن، تاوان این رفتارت را خواهی داد.  زن می‌رود به‌سوی در.

هایده می‌رود به ‌دنبال زن  می‌برمت به‌تخت‌خواب، مادر.

مادر  ممنون، فرزندم. ممنون.  دوربین می‌گردد به‌ سوی هانس، رناته و ایرم.

 

آنا از نزدیک. زن به ‌کورت نگاه می‌کند. کورت از نزدیک. مرد سرش را می‌اندازد پایین.

 

 

می‌خانه

 

هانس به ‌همراه چهار دوستش و ایرم و هری کنار میز همیشگی‌شان نشسته‌اند. مرد مشروب داخل لیوان را فرومی‌دهد پایین. دوازده لیوانِ پُر در برابرش چیده شده‌اند.

 

نمای بزرگ از ایرم، به ‌مرد نگاه می‌کند. می‌گریَد.  تو خواهی مُرد، هانس. تو خواهی مُرد.

 

هانس به ‌سلامتی ِ هر یک از دوستانِ حاضرش لیوانِ عرقی می‌نوشد. به ‌نوبت نمای بزرگ از هانس یا دوستی که هانس به ‌سلامتی‌اش می‌نوشد.

 

هانس  خُب، به‌ سلامتی هر کدامتان یکی نوشیدم. و حالا یکی برای مادرم –  دوربین از بالا دور کسانی که کنار میز نشسته‌اند، می‌چرخد. ادامه بیرون از تصویر: – ، برای خواهرم هایده، برای باجناقم کورت، برای خواهرم آنا، برای دخترم.  نمای بزرگ از هانس.  و این هم به‌ سلامتی عشق ِ بزرگم.  نمای بزرگ از ایرم. نمای بزرگ از هانس.  این هم به‌ سلامتی پلیس. و این برای دبیرستان و این هم برای لژیون.  نمای بزرگ از لیوان‌ها. همه خالی هستند. دوربین می‌چرخد به ‌طرف بالا به ‌سوی هانس.  هری! تنها تو انسان هستی. ولی تو هم یک خوکی.

نمای خیلی بزرگ از هری  معلوم است. همه‌ی ما خوک هستیم.

هانس  درست است. ولی تو هم یک خوکی، یک خوکِ خیلی کوچک. تو فقط خوبی ِ من را می‌خواستی. هنوز یادت هست – مراکش سال ۴۷؟

 

 

فلاش‌بک: مراکش، سال ۱۹۴۷

 

نمای کامل. هانس در حالی که نیم‌تنه‌ی بالایی‌اش برهنه است، به درختی بسته شده. یک مرد عرب به او تازیانه می‌زند. ادامه در نمای بزرگ و آمریکایی. موسیقی ِ عربی در سراسر صحنه.

 

مرد عرب  اردوگاه کجاست؟

 

دو لژیونر، اسلحه‌ی دوربین‌دار، در حالت حمله، پناه می‌گیرند.

 

لژیونر اول  بیا، باید الآن به او کمک کنیم.

لژیونر دوم  صبر کن ببینیم چه اتفاقی می‌افتد.

 

هانس، ریسمان از دهانش باز می‌شود  نمی‌دانم، نمی‌دانم.

مرد عرب  اگر بگویی اردوگاه کجاست، آزادت می‌کنم! قول می‌دهم! قول می‌دهم. آزادت می‌کنم، قول می‌دهم!

هانس  نمی‌دانم.

مرد عرب  انگار نمی‌شنوی.  مرد دوباره شروع می‌کند محکم به کتک‌زدن.

هانس  به‌تان می‌گویم. دست نگه‌دارید! دست ‌نگه‌دارید!

دوربین زوم می‌کند روی مرد عرب  خُب.

هانس  در نزدیکی مُسا.

مرد عرب  باور نمی‌کنم.

 

مرد از زیر جبه‌اش اسلحه‌ای بیرون می‌آورد و آن را مدتی نشانه می‌رود به‌سوی هانس.

هانس با حالتی تقریباً شکرگزار به اسلحه نگاه می‌کند. نمای بزرگ از اسلحه، انگشت روی ماشه.

 

هانس  پس شلیک کن. شلیک کن. شلیک کن. پس شلیک کن!

 

صدای شلیک تیری می‌آید. مرد عرب نقش بر زمین می‌شود. دو لژیونر می‌دوند به ‌سوی هانس. بندِ دست و پایش را باز می‌کنند، او را بلند می‌کنند.

 

لژیونر اول  کمک کن دیگر!

لژیونر دوم  نمی‌توانستیم زودتر بیاییم.

 

هانس همچون مسیح میانِ دو لژیونر آویزان است.

 

هانس  چرا نگذاشتید بمیرم. چرا نگذاشتید بمیرم.

 

 

می‌خانه

 

هانس در جایش از حال می‌رود. می‌افتد روی لیوان‌های خالی.

 

ایرم می‌پرد بالا  هانس!  هری می‌رود به ‌سوی هانس، او را بلند می‌کند، به او نگاه می‌کند.

نمای بزرگ از هری  او مُرده.

 

نمای بزرگ از ایرم. زن می‌گرید.

هری هانس را روی میز رها می‌کند. دوربین زوم می‌کند روی هانس.

 

 

گورستان

 

پس از خاک‌سپاری. دوربین از کنار یکایک عزاداران می‌گذرد: مادر، کورت، هایده، آنا، رناته، دوستانِ هانس. آخرین نفرها هری و ایرم هستند. در پس‌زمینه اینگرید بر سر گور.

هری و ایرم بر جایشان ایستاده‌اند.

 

هری  آن زن کیست؟

ایرم  کدام زن؟

هری  همان زنی که آن پشت است.

 

دوربین زوم می‌کند روی اینگرید. زن به آن‌ها سلام می‌کند.

 

ایرم هم سلام می‌کند  او عشق ِ بزرگ هانس است. من به او تلفن زدم. می‌روم پیش مادرشوهرم. تو هم بیا.

هری  آره. آره، من هم می‌آیم.

 

ایرم دوباره برای اینگرید دست تکان می‌دهد. هری ایرم را در آغوش می‌گیرد. آن‌ها گورستان را ترک می‌کنند.

نمای آمریکایی از اینگرید. زن با نگاهش آن‌ها را دنبال می‌کند. سپس رویش را برمی‌گرداند و از میان گورها می‌گذرد و از تصویر خارج می‌شود.

 

 

در اتومبیل

 

هری پشت فرمان وانت. ایرم نشسته کنارش. میانشان رناته.

 

ایرم  تو کار را می‌شناسی، من نمی‌دانم تنهایی چکار کنم. رابطه‌ات با رناته خوب است. او را دوست داری. نمی‌دانم آیا من را هم دوست داری، ولی... من از دیدنت خیلی خوشحال می‌شوم. اگر ما با هم باشیم – فکر می‌کنم برای همه بهتر باشد. برای تو، برای من. و قبل از همه برای رناته.

هری پس از مدتی  بسیار خوب.

 

صحنه تاریک می‌شود.

 

 

+  نیما | 87/02/30



نویسنده: راینر ورنر فاسبیندر

برگردان از نیما

 

 

                                  دست‌فروشِ چهارفصل (بخش دوم)

 

...

 

در اتومبیل

 

شب. کارل و ایرم از پشت. زن سیگاری روشن می‌کند.

 

ایرم  من تا الآن... من تا الآن چنین کاری نکرده‌ام.

کارل  این را همه می‌گویند.

ایرم  شما بدجنس هستید.

کارل  همه به‌دنبالِ تفریح هستند. کجا بروم؟

ایرم  نمی‌دانم. خانه‌ی شما؟

کارل  نه. متأسفانه. همسرم در خانه است.

ایرم  اِ – شما متأهلید؟

کارل  بله. شما نیستید؟

ایرم  چرا. چرا، من هم متأهل هستم.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ

 

ایرم و کارل برهنه در تخت‌خواب. آن‌ها با هم عشق‌بازی می‌کنند.

آه و ناله. فریادِ لذت.

در بازمی‌شود، رناته داخل را نگاه می‌کند.

 

نمای بزرگ از رناته  مامان!

 

نمای بزرگ از ایرم. رناته برای لحظه‌ای نگاه می‌کند. سپس به‌آرامی می‌رود بیرون. ایرم و کارل.

 

ایرم بلند می‌شود، می‌رود به‌سوی پنجره، شروع می‌کند به هق‌هق‌گریه‌کردن.

کارل روی تخت‌خواب. مرد به زن نگاه می‌کند. نیشخند می‌زند.

ایرم کنار پنجره، می‌گرید.

 

 

در بیمارستان

 

در راه‌رو. ایرم و پرستار. کنارشان رناته.

 

ایرم  حالش چطور است؟

پرستار  او هنوز اجازه ندارد زیاد صحبت کند.

ایرم  برایش انگور آورده‌ام. اجازه دارد بخورد؟

پرستار  نه.

ایرم  او انگور را دوست دارد.  زن کیسه را به پرستار می‌دهد.  شاید بیمار دیگری را با این خوشحال کنید. شاید کسی را که ملاقاتی ندارد. باشد؟

پرستار  می‌دانید، از این بیمارها زیاد هستند. خیلی هم ممنون. – خُب، بهتر است این کوچولو بماند بیرون. بچه‌ها معمولاً ناآرام هستند.

ایرم و پرستار کنار در، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ رناته  همین‌جا صبر کن، خُب؟  رناته از نزدیک. سرش را به‌نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد.

 

ایرم واردِ اتاق می‌شود. هانس روی تخت دراز کشیده. پرستار در را پشتِ سر ایرم می‌بندد.

در راه‌رو. رناته، نمای آمریکایی، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ پرستار.

 

رناته  بابام باید بمیرد؟

پرستار از نزدیک، از دیدِ رناته.  می‌دانی، همه باید بمیرند، بعضی‌ها زودتر، بعضی‌ها دیرتر.  نمای بزرگ از رناته. دخترک بی‌صدا به پرستار نگاه می‌کند.

 

در اتاق. در پیش‌زمینه هانس روی تخت. پشتش ایرم روی صندلی.

 

ایرم  با خودم انگور آورده‌ام، ولی پرستار می‌گوید تو اجازه نداری بخوری. حالا دادمشان به او تا هدیه بدهد به یکی دیگر. می‌دانی، به کسی که قوم و خویش ندارد.

 

نمای بزرگ از هانس. به‌سختی سرش را تکان می‌دهد.

 

پرستار در را باز می‌کند  خانم اِپ؟ وقت تمام شد.

ایرم  الآن می‌آیم.  زن بلند می‌شود. از نزدیک. رویش را دوباره به‌سوی هانس برمی‌گرداند:  فردا دوباره می‌آیم. امیدوارم حالت هر چه زودتر خوب شود. – پیشت می‌مانم.

 

نمای بزرگ از هانس. به زن نگاه می‌کند. ایرم و پرستار از دیدِ هانس. ایرم سرش را دوباره تکان می‌دهد. سپس می‌رود بیرون. هانس با نگاهش او را دنبال می‌کند.

در راه. ایرم تکیه داده به در. پرستار از پشت.

 

ایرم  او خیلی بدبخت به‌نظر می‌رسد.

پرستار  حالش خیلی بد است، خانم اِپ.

ایرم  بیا، ما...  زن دور و برش را نگاه می‌کند.  پس رناته کجاست؟

پرستار  تا الآن که این‌جا بود.

ایرم می‌رود به‌سمتِ پایین ِ راه‌رو، همه جا را نگاه می‌کند  رناته! رناته!

دخترک گم شده.

 

 

منزلِ آنا

 

آنا رناته را بغل کرده. آن‌ها نشسته‌اند روی مبل. سمتِ چپ نمای بزرگی از تلفن.

 

آنا  گریه نکن. پدرت دوباره خوب می‌شود. اگر بخواهد. پدرت قوی است.

 

زنگ تلفن به‌صدا درمی‌آید. آنا بلند می‌شود، گوشی را برمی‌دارد.

 

رناته  و اگر بمیرد؟

آنا، نمای آمریکایی  می‌گویم که او زنده خواهد ماند – اگر بخواهد.  با تلفن: ۴۸ ۳۷ ۱۳ . – بله. او این‌جاست. – پرستار یک حرف احمقانه زده.  رناته از نزدیک. او نگاه می‌کند. ادامه بیرون از تصویر:  چی؟ – خُب.  نمای بزرگ از آنا.  حالش چطور است؟ – تا بعد.  گوشی تلفن گذاشته می‌شود. به رناته:  مادرت نگران شده بود. به من دروغ گفتی.

رناته از نزدیک. دخترک سرش را تکان می‌دهد   ببخشید، خواهش می‌کنم.

آنا واردِ تصویر می‌شود، دوباره کنار دخترک می‌نشیند  بسیار خوب.

رناته  نمی‌توانم بفهمم تو چی گفتی.

آنا  چی؟

رناته  این که... پدرم اگر بخواهد زنده خواهد ماند.

آنا  می‌دانی، رفتار انسان‌ها با پدرت خوب نبوده.

رناته  کی؟

آنا  اِ، ولش کن.

رناته  خُب به من بگو، خاله آنا، به من بگو.

آنا  نه، رناته. شاید بعداً. شاید بعداً بگویم.  زن روی مبل دراز می‌کشد. دوربین کمی به‌عقب می‌رود.

 

 

فلاش‌بک: در راه‌روی خانه

 

آنا، با کتابِ بازی در دست، در حالِ خواندن از کنار صندوق پست می‌گذرد و به‌سمت پله‌ها می‌رود.

هانس پایین روی پله نشسته. آنا تازه وقتی متوجه هانس می‌شود که تقریباً از کنارش رد شده.

 

آنا  چرا نمی‌روی بالا؟

هانس از نزدیک، از دیدِ زن  دیگر نمی‌روم بالا. من... برای شرکت در لژیون ثبت‌نام کردم. این‌جا را دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. مادر، مدرسه... می‌دانی، من...

آنا از نزدیک، از دیدِ مرد  ولی تو که نمی‌توانی... آن‌جا جنگ است، هانس. آن‌‌جا انسان‌ها می‌میرند.

هانس از دیدِ زن  همه‌ی این‌ها برایم بهتر از این‌جاست. واقعاً.  نمای نیمه‌نزدیک از هر دو. مرد بلند می‌شود.  آن‌ها به ‌من پول دادند. این‌جا است.  پول را به زن می‌دهد.  برای خودت چیزی بخر.  مرد می‌دود بیرون.

آنا  هانس!

 

زن می‌دود به‌دنبال مرد، سکندری می‌خورد و می‌افتد. زن دراز افتاده روی زمین، مانندِ نمای قبلی روی مبل. زن می‌گرید.

 

 

بیمارستان

 

دوربین  روی راه‌پله‌ها تاب می‌خورد. ایرم و پزشک از پله‌ها می‌آیند پایین.

 

پزشک  البته، شوهران کاملاً خوب خواهد شد، خانم اِپ. کاملاً خوب، اما...

ایرم  به من بگویید، آقای دکتر. خواهش می‌کنم.

پزشک  ببینید. ارگانیسم بدن به‌خاطر سکته‌‌ي قلبی‌ ضعیف می‌شود، می‌فهمید. و نباید به یک ارگانیسم ضعیف‌شده فشار آورد، کاملاً طبیعی است.  زن کنار در دبیرخانه ایستاد. هر دو از نزدیک.

شوهرتان دیگر نمی‌تواند کار سخت انجام دهد. او دیگر اجازه ندارد چیزهای سنگین را بلند کند، می‌فهمید. شما باید مراقب باشید. یک چیز دیگر هم هست. مصرفِ الکل می‌تواند مرگ‌آور باشد. کاملاً مرگ‌آور. به این هم باید توجه کنید.

خُب، من باید بروم. من همه‌ی این‌ها را به‌شوهرتان توضیح دادم. او می‌داند. شما می‌تواند بروید داخل. خدانگه‌دار.

 

مرد رویش را برمی‌گرداند و می‌رود. ایرم تعجب‌زده بر جا می‌ماند.

 

ایرم به خودش  دیگر نباید کار سخت انجام دهد... چیزی بلند نکند... زن قلبش را می‌گیرد.

پرستار از کنار راه‌رو می‌گذرد  روز به‌خیر، خانم اِپ. حالتان خوب نیست؟

ایرم  نه، ممنون.

پرستار  می‌توانم کمکتان کنم؟

ایرم  حالم خوب است.

 

در اتاق بیمار.

نمای بزرگ از ایرم. زن خیلی متأثر است.

 

نمای بزرگ از هانس  ناجور است، نه؟

نمای بزرگ از ایرم  از عهده‌اش برخواهیم‌آمد.

هانس بیرون از تصویر  این را فقط می‌گویی، ولی به‌اش باور نداری.

ایرم  چرا، هانس، چرا. از عهده‌اش برخواهیم‌آمد، مطمئنم.

هانس  اگر یک چیزی یاد می‌گرفتم، یک چیز درست‌ و ‌حسابی‌، اما این‌طوری...

ایرم نشسته کنار هانس روی تخت  ساکت باش. این نتیجه‌ای ندارد. ببین، برایت یک محل ِ ثابت پیدا می‌کنم. بعد تو فقط باید میوه‌ها را بخری. و من کنار بساط می‌ایستم و آن‌ها را می‌فروشم. باشد؟    

نمای بزرگ از هانس  و جواز ِ فروش؟ با آن چکار کنیم؟ مالیاتِ فروش بیشتر از درآمد است. و جواز نو هم نمی‌دهند. معلوم نیست بتوانیم با درآمدِ تو زندگی کنیم. نه. بی‌فایده است، باور کن.

نمای بزرگ از ایرم  موافقی که یکی را استخدام کنیم؟

نمای بزرگ از هانس  یکی را استخدام کنیم؟

ایرم نشسته کنار هانس روی تخت  خُب، آره. او میوه‌ها را در حیاط‌خلوت‌ها می‌فروشد، حقوق ثابت می‌گیرد و در سود هم شریک می‌شود. و درآمدش می‌رسد به ما.

هانس  عالی است.

ایرم  دقیقاً. چرا این زودتر به فکرم نرسید! بیشتر از حالا درآمد خواهیم داشت. خیلی بیشتر.  زن از تصویر خارج می‌شود.

 

دوربین به هانس نزدیک می‌شود، مرد با نگاهش زن را دنبال می‌کند. بیرون از تصویر:  ما فقط باید یک گاریِ دیگر بخریم. فقط همین. این هم که خیلی راحت است. همه چیز دوباره خوب می‌شود.  ایرم کنار پنجره. پرده‌ها را کنار می‌زند. نور وارد می‌شود.  من خیلی خوشبختم، هانس، خیلی خوشبخت.  هانس از دیدِ زن. مرد با ناباوری نگاه می‌کند.

 

 

حیاط‌خلوت-‌‌ گاراژ

 

گاریِ میوه‌ جلوی گاراژ قرار گرفته. ایرم و دست‌فروش چند بار دور ِ گاری می‌چرخند، آن را لمس می‌کنند.  نمای نیمه‌کامل.

 

ایرم از نزدیک  چهارصد؟

دست‌فروش از نزدیک  نه. نه، نه، شش‌صد. ببینید، سر ِ یک هفته این پول را درآورده‌اید. خُب، شش‌صد مارک را باید بپردازید.

ایرم، نمای آمریکایی، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ دست‌فروش  من چهارصدو‌پنجاه مارک به‌تان می‌دهم. و نه یک فنیگ بیشتر.

دست‌فروش  نه. نه، نه.  ایرم آهسته می‌رود به‌سوی خیابان.  صبر کنید! بدهید به من.  ایرم برمی‌گردد.  این گاری را بیست سالِ پیش برای دوست‌دخترم خریدم. برای این که او هم روی پاهای خودش بایستد. او حالا مُرده. آب. – ازش با احترام نگه‌‌داری کنید، ازش خوب محافظت کنید. پس پانصد مارک.

ایرم  باشد.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ  

 

نمای نیمه‌نزدیک از هانس. مرد با تلفن صحبت می‌کند.  بله. – خیابانِ رانکه شماره‌ی نه. منزلِ اِپ. تا بعد.  مرد گوشی ِ تلفن را می‌گذارد، از میانِ اتاق می‌گذرد.  بله، این کار ِ خیلی تمیزی نیست. تا حالا کار نه چندان تمیز انجام داده‌اید؟

دانیل همواره از دیدِ هانس، نگاهِ دوربین کج از بالا  آره، هر جایی که بوده‌ام، کثیف بوده. قاهره، بیروت. این شهرها مثل ِ این‌جا تمیز نیستند. منظورم این است که کارم را بلدم. خُب، برای من مسئله‌ای نیست. 

هانس از نزدیک. مرد می‌خندد  حالا در کدام شهرها بوده‌اید؟

دانیل  خُب، آخرین بار در مصر بودم و... وقتی آن کثافت‌کاری در آن پایین شروع شد از آن‌جا رفتم. و من همه جای شرق بوده‌ام. ایران، پاکستان. و در آن‌جا راننده‌ی ‌کامیون بودم. خُب. همه جای آن پایین.

نمای نیمه‌نزدیک از هانس.  اما حالا دیگر باید برای همیشه در مونیخ بمانید.

دانیل  چی گفتید؟

هانس بیرون از تصویر  دوست دارید در مونیخ بمانید؟

دانیل  در واقع نه. می‌خواهم دوباره بروم.

هانس بیرون از تصویر  بله، اما اگر الآن در مونیخ دنبال کار هستید...

دانیل  نه، می‌دانید، دوست ندارم برای مدتِ زیادی این‌جا باشم. این را خیلی دوست ندارم، می‌فهمید؟

هانس بیرون از تصویر  نه، این را واقعاً نمی‌فهمم.

دانیل  خُب، من در چند سالِ گذشته دائماً در سفر بودم.

هانس بیرون از تصویر  اما شما دنبالِ کار هستید؟

دانیل  آره، اما به‌طور موقت. منظورم این است، واقعاً موقت.

هانس  بگویید، درآمدتان باید چقدر باشد؟

تسوت جای دانیل را گرفته  بله، درآمدم باید نه‌صد مارک باشد. نه‌صد.

هانس بیرون از تصویر  این که خیلی زیاد است، نه‌صد...

تسوت  خُب، من خانه دارم، مبلمانِ جدید، ماشین لباس‌شویی، علاوه بر این دارم برای خریدنِ یک اتومبیل پول جمع می‌کنم و دوست‌دختر هم دارم و او هم خرج دارد. من هم خرج دارم. و ماشین لباس‌‌شویی را هم که گفتم.  زنگ تلفن به‌صدا درمی‌آید.  زیر ِ نه‌صد تا فایده ندارد. چون، من باید حتماً...

هانس از دیدِ تسوت، نگاهِ دوربین کج از پایین  یک لحظه لطفاً.  هانس با تلفن  بله. – بله، درست است. بله، بله، بیایید به خیابانِ رانکه شماره‌ی نه. منزل اِپ. بله، نُه. تا بعد!  مرد گوشی را می‌گذارد.  می‌توانید یک ضمانت با خود بیاورید؟

نمای بزرگ از تسوت  اِ، ضمانت؟

هانس بیرون از تصویر  بله. ضمانت.

تسوت  آره، از مادرم، البته او که چیزی ندارد، از پدربزرگ و مادربزرگم، بیشتر از مادربزرگم، من باید... من باید... من باید آن‌ها را ببینم... چقدر باید باشد؟

هانس بیرون از تصویر  پنج‌هزار.

تسوت  نه، این که نمی‌شود. واقعاً نمی‌شود.

هانس بیرون از تصویر  پس ضمانتی در کار نیست؟

تسوت  این که نمی‌شود.

هانس  خُب، پولی که به دستتان خواهد آمد متعلق به شما نیست. برای همین من باید بتوانم به شما اعتماد کنم.    

ماریان جای تسوت را گرفته  گمان می‌کنم بد آورده‌ باشم. فکر می‌کنید نمی‌توانید به من اعتماد کنید، یا چی؟

هانس بیرون از تصویر  این را نگفتم.

ماریان  اِ.

هانس از دیدِ ماریان، می‌خندد  اصلاً تا حالا کار کرده‌اید؟

ماریان  خُب، فکر می‌کنم بله. ولی می‌توانم دوباره بروم.

 

در راه‌روی منزل. ایرم داخل می‌شود، پالتویش را در‌می‌آورد و آن را می‌آویزد داخل کمد.

 

ایرم  هانس! گاری را خریدم، تصورش را بکن.  هانس و کارل می‌آیند از اتاق بیرون. دوربین زوم می‌کند روی کارل تا نمای بزرگ. بیرون از تصویر:  برای پانصد مارک. اولش شش‌صد تا می‌خواست.  ایرم از نزدیک. زن رویش را برمی‌گرداند.  اما با من نه، من...  زن هنگامی که کارل را می‌شناسد، حرفش را در وسطِ جمله قطع می‌کند.

هانس و کارل از نزدیک  ایشان جناب آن‌تسیل هستند.  دستش را می‌گذارد روی شانه‌ی کارل.  جناب آن‌تسیل از این به بعد برای ما کار خواهد کرد.

ایرم، دوربین از پشتِ هانس و کارل به‌سوی ایرم  سلام.

کارل  سلام. – خُب، فکر می‌کنم بهتر باشد من بروم. تا بعد، آقای اِپ.  با مرد دست می‌دهد.  خانم اِپ، تا بعد.  مرد می‌رود به‌سوی در.

هانس  تا فردا.

نمای بزرگ از کارل در میانِ در   تا فردا. خدانگه‌دار.

هانس  بسیار خوب.

 

هانس می‌رود به آشپزخانه. ایرم سر ِ جایش می‌ماند.

نمای بزرگ از ایرم، زن به مرد نگاه می‌کند.

نمای بزرگ از کارل. مرد نیشخند می‌زند. می‌رود بیرون.

 

 

در اتاق‌خواب

 

ایرم برهنه روی تخت دراز کشیده. هانس، با شُرت، در پیش‌زمینه.

حالا مرد یک صفحه‌ می‌گذارد: „Buona notte“.

 

ایرم  اصلاً او قابل اعتماد هست؟

هانس  کی؟

ایرم  آن‌تسیل را می‌گویم. به‌نظرم کمی خلاف‌کار می‌آید.

هانس  آره؟ نمی‌دانم. من که ازش خوشم آمده.

 

هانس چراغ ِ بزرگ را خاموش می‌کند، چراغ‌خواب را روشن می‌کند. شُرتش را درمی‌آورد و کنار ایرم روی تخت دراز می‌کشد.

ایرم و هانس از نزدیک. آن‌ها به موزیک گوش می‌دهند.

 

هانس  هنوز یادت هست؟

ایرم  آره. زن می‌خندد.  تو خیلی بامزه بودی.  هانس رویش را از زن برمی‌گرداند.

 

هانس در پیش‌زمینه، پشتش ایرم.

 

ایرم  ناراحت نباش. من همان موقع فهمیدم که تو را می‌خواهم.  زن مرد را نوازش می‌کند. پشتِ گردنش را می‌بوسد.  با این که تو از من خیلی کوچک‌تری. و بعد این آهنگ را خواندی. خیلی بامزه بودی. و من همان موقع فهمیدم که تو را می‌خواهم.

 

هانس رویش را برمی‌گرداند، زن را بغل می‌کند. یک رشته از نماهای بزرگ با حرکاتِ آرام و مهرآمیز: پاهای آن دو. مرد نوک پستانِ زن را می‌بوسد. دست مرد روی باسن زن.

 

 

حیاط‌خلوت

 

هانس از نزدیک. به کارل نگاه می‌کند. از کنار کارل رد می‌شود. دوربین همراهِ او می‌رود.

 

هانس  در اصل این کار خیلی راحت است. فقط باید لحن ِ صدایت طوری باشد که اهالی فکر کنند تو دوستِ قدیمی‌شان هستی. انجام بده.

نمای بزرگ از کارل  آلوچه، آلوچه‌ی عالی! کیلویی یک مارک و بیست فنیگ! عالی، عالی! مردم! آلوچه‌ی عالی! فروش ارزان!

هانس، هر دو نفر با گاری، نگاهِ دوربین کج از بالا  ادامه بده، بیا.

کارل  آلوچه‌ی تازه، کیلویی یک مارک و بیست! آلوچه‌ی تازه، کیلویی یک مارک و بیست!

هانس از نزدیک، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ کارل  خیلی خوب است، واقعاً. فقط به اندازه‌ی کافی صمیمی نیست، می‌دانی.

کارل از نزدیک، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ هانس  ولی این خیلی سخت است، نه؟ بلند و صمیمی.

هانس  خُب همین است دیگر.

کارل  بسیار خوب.  دوربین زوم می‌کند روی کارل  آلوچه، آلوچه‌ی عالی! بخرید، مردم! فروش ارزان، کیلویی یک مارک و بیست! آلوچه، بیایید! عالی، عالی، عالی! آلوچه بخرید، کیلویی یک مارک و بیست!

 

 

کنار ِ بساط

 

ایرم در حال فروش میوه به یک مشتریِ زن است. هانس اتومبیلش را پشتِ ایرم نگه می‌دارد. پیاده می‌شود.

 

ایرم  سلام.

هانس  چیزی احتیاج داری؟

ایرم  دو جعبه آلوچه.

مشتریِ زن خم می‌شود به‌سوی ایرم  این شوهرتان است؟  دوربین زوم می‌کند روی هانس. مرد سرش را بلند می‌کند. لبخند می‌زند. دوربین به‌عقب برمی‌گردد.  شوهر خیلی مهربانی دارید.

ایرم  بله. او خیلی دوست‌داشتنی است.  هانس جعبه‌های آلوچه را می‌آورد. زن گونه‌ی هانس را می‌بوسد. مرد کمی خجالت می‌کشد.

یک مارک و سی فنیگ، لطفاً.  مشتریِ زن پول را می‌پردازد.  ممنون.

مشتریِ زن  خدانگه‌دار. و فروش خوبی برایتان در این‌جا آرزو می‌کنم.

ایرم  ممنون.  مشتریِ زن می‌رود.  به هانس  خُب، کارگر جدیدمان خوب کار می‌کند؟

هانس  خوب، واقعاً خوب.  مرد دوباره سوار وانت می‌شود.

ایرم  کجا می‌روی؟

هانس  تا ببینم.  مرد می‌رود. زن با نگاهش او را دنبال می‌کند.     

 

 

حیاط‌خلوت

 

کارل همراه با گاری. نمای کامل.

 

کارل  آلوچه، آلوچه‌ی عالی! کیلویی یک مارک و بیست! بخرید، مردم، بخرید!

مشتریِ زن  چهار کیلو، لطفاً.

 

دوربین می‌چرخد به‌سوی هانس. از نزدیک. مرد پشتِ دیواری پنهان شده، از آن‌جا نگاه می‌کند.

 

مشتریِ زن  تازه آمده‌اید به این محل؟

کارل  بله. برای آقای اِپ کار می‌کنم. او قبلاً این‌جا کار می‌کرد.

مشتریِ زن، نمای آمریکایی، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ کارل  آهان، آن مردِ کوچک با زنِ بزرگش. چقدر وحشتناک است که یک مردِ کوچک باید با یک زنِ بزرگ ازدواج کند. حتماً باید خیلی سخت باشد، شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟  هانس، نیمه‌پنهان از پشتِ دیوار. نمای بزرگ.    

کارل و مشتریِ زن. نمای کامل.  نمی‌دانم. فکر می‌کنم آن‌ها همدیگر را خیلی خوب بفهمند.  مرد آلوچه‌ها را می‌دهد به زن.  یک مارک و سی.

مشتریِ زن  ممنون. خدانگه‌دار.

کارل  تا فردا.

 

هانس پشتِ دیوار. از نزدیک. چیزی در دفترچه‌ی یادداشتِ کوچکی می‌نویسد. کارل گاری را می‌کِشد.

یک گذرگاه. هانس سریع می‌رود به گوشه‌ی دیگری و پنهان می‌شود. کارل همراه با گاری در حیاط‌خلوتِ بعدی می‌ایستد.

 

کارل  آلوچه، آلوچه‌ی تازه، کیلویی یک مارک و بیست فنیگ! آلوچه‌ی تازه، بخرید، مردم، بخرید! فروش فوق‌العاده!

کیلویی یک مارک و بیست! آلوچه‌ی تازه!

مشتری می‌آید  دو کیلو آلوچه می‌خواهم.

کارل  بله.

مشتری  قیمت این چقدر است؟

کارل  دو مارک و چهل فنیگ. کیلویی یک مارک و بیست.  مرد آلوچه‌ها را وزن می‌کند.  خُب.  هانس در مخفی‌گاهش یادداشت می‌کند.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ، آشپزخانه

 

نمای بزرگ از دفترچه‌ی یادداشت: «دوشنبه تا شنبه. موجودی: ۷۹ جعبه آلوچه»، حسابِ هر روز یادداشت می‌شود. قلم ِ زیبایی بر روی کاغذ: حساب‌ها جمع زده می‌شوند.

ایرم از نزدیک. ایستاده در آشپزخانه و گوشتِ چرخ‌شده را آماده می‌کند. زن نگاه می‌کند.

هانس و کارل، جلویشان شیشه‌ی آبجو، کنار میز آشپزخانه نشسته‌اند.

 

کارل صورت‌حساب را به هانس می‌دهد  خُب.

هانس  مرسی.  هنگامی که هانس صورت‌حساب را کنترل می‌کند، ایرم و کارل همدیگر را می‌نگرند. خیلی خوب است. درآمدِ عالی‌ای داشتیم. ۱۷۲۰،۷۰. هفته‌ای ۱۷۲۰٬۷۰ خوب است. خیلی خوب.

کارل از نزدیک  مرسی.  مرد به ایرم نگاه می‌کند. زن به میز نگاه می‌کند.

هانس بیرون از تصویر  بله، خوب است.

 

هانس و کارل. کارل پول را به هانس می‌دهد. هانس قبضی می‌نویسد. کارل آن را امضا می‌کند.

 

هانس پول را می‌شمارد.  بسیار خوب. تو دویست مارک می‌گیری. و سهمت از سود هم پنج درصد است، یعنی ۸۶ مارک.

کارل پول را برمی‌دارد.  ممنون.

هانس لیوانِ آبجو را بلند می‌کند  به‌سلامتی!

کارل  به‌سلامتی!

 

آن‌ها می‌نوشند.

نمای بزرگ از ایرم. زن نگاه می‌کند.

هانس و کارل از نزدیک، ایرم در پس‌زمینه. کارل می‌رود به‌سوی در.

 

کارل  خدانگه‌دار.  مرد با هانس دست می‌دهد.  می‌روم خانه. همسرم منتظر است.

هانس  خدانگه‌دار. تا فردا.

کارل در حالِ بیرون رفتن به ایرم  خدانگه‌دار.

ایرم  خدانگه‌دار.  کارل رفته. دوربین زوم می‌کند روی ایرم.  خُب؟

هانس از نزدیک  او ما را فریب نداده. اگر می‌خواستی این را بدانی.

نمای نیمه‌نزدیک از ایرم، نیم‌تنه‌ی بالایی ِ هانس  این را از کجا می‌دانی؟

هانس  من او را در حین کار زیر ِ نظر داشتم.

ایرم  تو...

هانس سرش را تکان می‌دهد  آره.

ایرم می‌خندد  تو او را زیر ِ نظر داشتی. واقعاً تو او را زیر ِ نظر داشتی؟

هانس نیز می‌خندد  آره. و از این به بعد هم او را گه‌گاه کنترل خواهم کرد.

ایرم  تو او را زیر ِ نظر داشتی و از این به بعد هم او را گه‌گاه کنترل خواهی کرد؟  به نظرم این خیلی بامزه است.

هانس  آره.

ایرم  خیلی بامزه است.  نزدیک است هر دو از خنده روده‌برُ شوند.

رناته می‌آید، با کتابِ درسی در دست، دوربین زوم می‌کند روی دخترک.  بابا. من این مسئله را نمی‌فهمم.

هانس بیرون از تصویر  صورت مسئله را بلند بخوان.

رناته  کشاورز اُبرمایر یک کامیون یُنجه خریده. ظرفیتِ کامیونش بیست تُن است. ذخیره‌ی ینجه تا چه زمانی کفایت می‌کند اگر هر گاو در روز ۱۲٬۵ کیلو ینجه بخورد و او مجموعاً ۶۲ گاو داشته باشد؟

 

 

جلوی بازار

 

ایرم و هانس جلو، در اتومبیل. از نزدیک. هانس در را بازمی‌کند.

 

هانس  سریع می‌روم داخل. آقای تسوکر همیشه گوجه‌فرنگی‌های خوبی دارد.

 

مرد پیاده می‌شود و می‌رود داخل بازار. دوربین همراهِ او می‌رود تا زمانی که دیگر اتومبیل دیده نشود.

کارل و ایرم در اتومبیل. از جلو، نمای نزدیک.

 

کارل  خُب؟  مرد سعی می‌کند زن را ببوسد. زن خود را عقب می‌کشد.

ایرم  یک لحظه صبر کن. من یک فکری دارم.

کارل  خُب، پس زود باش.

ایرم  تو می‌توانی هنگام فروش هر کاری بخواهی انجام دهی، درست است؟

کارل  درست است. تا اندازه‌ای.

ایرم  چطور است از مشتری‌ها کمی بیشتر از صورت‌حساب پول بگیری.

کارل  منظورت این است که...

ایرم  دقیقاً. پولِ اضافه را بین هم تقسیم می‌کنیم. بعضی وقت‌ها چیزهایی را دوست دارم که این‌طوری می‌توانم تهیه کنم.

کارل  می‌خواهم با تو بخوابم. من... خیلی می‌خواهمت.

ایرم  بعداً. قول می‌دهم.  زن سرش را بلند می‌کند.  مواظب باش.

نمای نیمه‌نزدیک از هانس کنار در ِ باز ِ اتومبیل  تسوکر می‌گوید اگر من ۵۰  جعبه را بخرم، او برای هر جعبه دو مارک و پنجاه فنیگ می‌گیرد. کمتر از ۵۰ تا می‌شود سه مارک و پنجاه. این کار را بکنم؟

ایرم  حتماً.

هانس به کارل  جعبه‌ها این هفته به‌فروش می‌روند؟

کارل  چهل تا را این هفته می‌فروشم. بقیه را در بساط می‌فروشم.

هانس  پس شروع کن.  کارل پیاده می‌شود، با هانس می‌رود. دوربین زوم می‌کند روی ایرم. زن با نگاهش آن‌ها را دنبال می‌کند.

 

 

حیاط‌خلوت

 

نمای کامل از کارل  بخرید، مردم! عالی، عالی! ۸۰ فنیگ! فروش فوق‌العاده! گوجه‌فرنگی! بخرید، مردم! گوجه‌فرنگی ۸۰ فنیگ! فروش فوق‌العاده! آخرین قیمت!

 

مشتری‌ها می‌روند به‌سوی گاری. کارل می‌فروشد.

دوربین می‌چرخد به‌سمتِ راست: هانس ایستاده پشتِ دیوار و یادداشت می‌کند.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ

 

در آشپزخانه. ایرم کنار گاز غذا می‌پزد، هانس و کارل نشسته‌اند کنار میز. کارل صورت‌حساب را می‌دهد به هانس. دوربین زوم می‌کند روی هانس.

 

هانس  تو گوجه‌فرنگی‌ها را کیلویی ۶۰ فنیگ فروختی، درست است؟  مرد کارل را می‌نگرد.

کارل از نزدیک  بله، این دستور تو بود. کیلویی ۶۰ فنیگ.

 

نمای بزرگ از هانس. رویش را از کارل به‌سوی ایرم برمی‌گرداند.

نمای بزرگ از ایرم.

 

کارل و هانس از دیدِ زن  مشکلی پیش آمده؟

هانس  نه، همه چیز درست است. اما... چه خواهی گفت اگر بگویم گوجه‌فرنگی‌ها را کیلویی ۸۰ فنیگ فروخته‌ای، و نه ۶۰ فنیگ.

کارل نگاه می‌کند به ایرم.

نمای بزرگ از ایرم. زن رویش را برمی‌گرداند.

نمای بزرگ از کارل. دوربین زوم می‌کند روی کارل.

نمای بزرگ از ایرم. برمی‌گردد به‌سوی کارل. زن نیشخند می‌زند.

کارل و هانس. کارل بسته‌ی پول را پرت می‌کند روی میز.

 

کارل  این همه‌ی پول است. من برای خودم دویست مارک را برمی‌دارم. این به هر حال عایدی‌ من است.  مرد از تصویر خارج می‌شود.

 

کارل کنار در. مرد به ایرم نگاه می‌کند.

دوربین می‌چرخد به‌سوی ایرم. کارل ناگهان یک سیلی می‌زند به ایرم.

 

کارل  فاحشه!

ایرم  هانس! کمک!

هانس بلند می‌شود  دست از سر ِ زنم بردار.

کارل  او گفت که من...

ایرم  این دروغ است!  آن‌ دو با هم دست به‌یقه می‌شوند. هانس مداخله می‌کند.

کارل  او گفت که من باید گران‌تر بفروشم و با او تقسیم کنم.

ایرم  این یک دروغ کثیف است!

کارل  و زمانی که تو در بیمارستان بودی او با من خوابید.

ایرم  تو که حرف‌های او را باور نمی‌کنی؟! او فقط می‌خواهد ما را از هم جدا کند، چون عاشق من است.

 

کارل ایرم را رها می‌کند، هانس مرد را می‌کِشد به‌سمتِ در.

 

کارل  زنِ خیلی شریفی داری.  مرد می‌رود.

 

هانس از تصویر خارج می‌شود. دوربین زوم می‌کند روی ایرم.

 

ایرم  هانس! تو که حرف‌های او را باور نمی‌کنی؟

هانس ایستاده کنار پنجره، از پشت  معلوم است که نه.   

...

 

(ادامه دارد)

 

 

+  نیما | 87/02/15



نویسنده: راینر ورنر فاسبیندر

برگردان از نیما

 

[این فیلمنامه در سه بخش و به‌صورت پیاپی به‌فارسی برگردانده و در این‌جا گزارده خواهد شد.]

 

 

فلاش‌بک: منزلِ پدر و مادر هانس

 

خانم اِپ ـ با روبدوشامبر، موهایش را بیگودی پیچیده ـ از پشت. نمای آمریکایی. در می‌زنند.

 

مادر از میانِ در ِ بسته می‌گوید  کی آن‌جاست؟

هانس  من هستم ـ هانس!

مادر در را باز می‌کند  اِ، تو هستی.

هانس وارد می‌شود. مرد می‌خواهد زن را ببوسد، ولی زن خود را عقب می‌کشد.

مادر  این هم از خصوصیاتِ تو است که حتماً باید شب بیایی.

هانس و مادر. دوربین از جلویشان می‌گذرد  مادر! من بیشتر از یک سال این‌جا نبودم.

مادر  این که واردِ لژیون شد‌ه‌ا‌ی، به خودت مربوط است. اما چرا جوانِ مهربان و خوبی مثل مانفرد واگنر را با خودت می‌بری... مشکلاتی که من با پدر و مادرش پیدا کرد‌ه‌ا‌م. آن‌ها من را مسئول می‌دانستند، من را! حالا او هم برگشته؟

هانس  مانفرد مُرده.

مادر  همیشه همین‌طوری است. بهترین‌ها می‌مانند آن بیرون، و یکی مثل تو برمی‌گردد.  زن از تصویر خارج می‌شود.

هانس  مادر، من تغییر کرده‌ام.

مادر روی پله‌ها، نمای آمریکایی. رویش را برمی‌گرداند.  شیطان هم قبل‌از‌ظهر شیطان است هم بعد‌از‌ظهر.

 

 

حیاط‌خلوت

 

هانس ِ بزرگ و تنومند. او داد می‌زند و به‌دور ِ خود می‌چرخد. نوشته‌ها بالای این تصاویر:

 

                                           هانس هیرش‌مولر    ایرم هِرمان   در

 

                               

 

                                  

دست‌فروشِ چهارفصل*

 

هانا شیگولا   کلاوس لوویچ   کارل شِیدت

آندرآ شُبر   گوستی کرایسل   اینگرید کاون   کورت راب

هایده سیمون

مدیر ضبط: کریستیان هوهوف  کارل شِیدت

فیلم‌نامه: ایلزه تسوت

دستیار کارگردان: هَری بر

دستیار فیلم‌بردار: هربرت پِتسولد

نور: اِکِهارد هاینریش

صحنه‌آرایی: کورت راب

تدوین: تِآ اِیمِز

مدیر تولید: اینگرید فاسبیندر

فیلم‌بردار: دیتریش لُهمان

 

 

هانس  گلابی ِ تازه، گلابی ِ تازه! کیلویی دو مارک و چهل فنیگ! بهترین فرصت برای خریدن! گلابی ِ تازه، گلابی ِ تازه! کیلویی دو مارک و چهل فنیگ! بخرید، مردم، بخرید!

 

در حیاط‌خلوت دوربین دور خود می‌چرخد، نوشته‌ها بالای آن:

 

نویسنده و کارگردان: راینر ورنر فاسبیندر

محصول تانگو‌فیلم شماره‌ی یک

 

دوربین به‌سوی ایرم می‌چرخد، نمای آمریکایی.  زن دارد بندِ جورابش را محکم می‌کند. سرش را بلند می‌کند.

 

ایرم  چی است؟

هانس کنار گاری. مرد برای لحظه‌ای به زن می‌نگرد، نیشخند می‌زند، سپس از نو داد می‌زند  گلابی ِ تازه، گلابی ِ تازه! بخرید، مردم، بخرید! بهترین فرصت برای خریدن! گلابی ِ تازه! عالی! عالی!

 

ایرم بندِ جورابش را محکم می‌کند.

پنجره‌ای باز می‌شود. زنی بیرون را نگاه می‌کند.

 

اینگرید  آهای!  هانس و ایرم بالا را نگاه می‌کنند. اینگرید از نزدیک.  لطفاً دو کیلو برایم بیاور بالا. ولی درشت باشند.

نمای بزرگ از ایرم. به‌هانس نگاه می‌کند.  تو نمی‌روی!

 

هانس از نزدیک. گلابی‌ها را در پاکت می‌گذارد.  من باید بروم.

مرد می‌رود. ایرم با نگاهش او را دنبال می‌کند. مرد از در ِ ورودی داخل می‌شود.

ایرم از نزدیک. بالا را نگاه می‌کند.

زن کنار ِ پنجره. پنجره را می‌بندد.

ایرم و گاری، با یک مشتری.

از بالا. ایرم می‌رود به‌سوی گاری.

 

مشتری  لطفاً دو کیلو گلابی.

 

 

راه‌پله

 

هانس به‌طرف در می‌رود. می‌خواهد زنگ بزند، ولی همان ‌موقع در بازمی‌شود.

 

اینگرید  بیا تو.

هانس از نزدیک. نیم‌تنه‌ی بالایی ِ زن.  نه. شما...  مرد با سر اشاره می‌کند.  شاید یک دفعه‌ی دیگر.

نمای بزرگ از اینگرید  هر طور که می‌خواهی.

نمای بزرگ از هانس  گلابی‌ها را می‌گذارم این‌جا.

اینگرید و هانس، نمای آمریکایی. مرد گلابی‌ها را می‌دهد به زن.  ممنون.  زن در را می‌بندد.

 

 

در خیابان

 

هانس گاریِ میوه را می‌کشد. ایرم پشتِ سرش. دوربین جلوی آن‌ها تاب می‌خورد.

 

هانس  واقعاً که! من حتی به آن زن دست هم ندادم.

ایرم  تو دقیقاً هفت دقیقه نبودی. در این هفت دقیقه فقط دست نمی‌دهی.

 

هانس گاری را نگه می‌دارد و می‌دود به آن‌طرفِ خیابان.

نزدیک است برود زیر ِ ماشین.

ایرم با وحشت رویش را برمی‌گرداند. هانس واردِ می‌خانه می‌شود.

 

 

می‌خانه

 

هانس کنار پیش‌خوان. فروشنده‌ی زن به او ویسکی می‌دهد، هانس آن را یک مرتبه سَرمی‌کشد.

مرد از میان پنجره بیرون را نگاه می‌کند: ایرم کنار ِ گاری، زمین را نگاه می‌کند.

 

 

حیاط‌خلوت

 

هانس از نزدیک  گلابی ِ تازه، گلابی ِ تازه! ارزان! ارزان! گلابی ِ تازه! فقط دو مارک و چهل فنیگ! بهترین فرصت برای خریدن!

ایرم به یک مشتری گلابی می‌فروشد. زن گریه می‌کند.  تو راستش را نمی‌گویی.  هانس، نمای آمریکایی، رویش را برمی‌گرداند و می‌رود. ایرم می‌رود سراغ مشتری.  باز هم چیزی می‌خواهید؟

مشتری  بله. ناراحت هستید؟

ایرم  اِ، می‌دانید، مردها... دو مارک و هشتاد فنیگ. خودتان می‌دانید دیگر.  زن رویش را برمی‌گرداند. هانس از دروازه‌ی ورودی خارج می‌شود.

 

 

می‌خانه

 

هانس واردِ می‌خانه‌ی دیگری می‌شود  روز به‌خیر. ویسکی لطفاً.

مردِ فروشنده  ناراحتی؟

هانس  ای، بد نیست. همیشه همین است.  مرد می‌نوشد.

مردِ فروشند  آره، می‌شناسیم.

 

نگاهِ دوربین به‌سوی پنجره: ایرم گاری را در خیابان می‌کشد و از آن‌جا رد می‌شود.

 

هانس یک سکه‌ی دومارکی را روی پیش‌خوان می‌گذارد  مرسی.

مردِ فروشنده  ممنون.

 

هانس می‌خانه را ترک می‌کند.

دوربین زوم می‌کند روی پنجره: هانس در خیابان به همان سمتی می‌دود که ایرم رفته بود.

 

 

کنار ماشین

 

هانس جعبه‌های به‌فروش نرسیده را داخل وانت می‌گذارد. ایرم به مرد کمک می‌کند. کارشان تقریباً تمام است.

نمای بزرگ از هانس. مرد عرقش را از روی پیشانی‌اش پاک می‌کند، به ایرم نگاه می‌کند.

نمای بزرگ از ایرم. زن نگاهش را برمی‌گرداند.

نمای آمریکایی. هانس در ِ وانت را می‌بندد.   

 

ایرم  می‌روم رناته را از مهدِ‌کودک بیاورم.

هانس  باشد. من گلابی‌ها را می‌برم زیرزمین. خدانگهدار.

ایرم  ساعتِ هفت غذا روی میز آماده است.  آن‌ها از تصویر خارج می‌شوند.

 

 

منزلِ خانواده‌ی اِپ

 

ایرم و رناته کنار میز ِ آماده‌شده نشسته‌اند. هانس نیامده.

نمای بزرگ از ساعت: ساعت پانزده دقیقه مانده به نه را نشان می‌دهد.

نمای بزرگ از ایرم. زن آهسته ناله می‌کند.

رناته از نزدیک. دخترک ناخن‌هایش را می‌جَوَد.

هر دو کنار میز. ایرم می‌زند روی دستِ رناته. لحظه‌ای بعد:

 

ایرم  شروع کن.  آن‌ها غذا می‌خورند.

 

 

می‌خانه

 

هانس به‌همراهِ پنج دوستِ دیگرش کنار میز همیشگی‌شان نشسته. او تقریباً مست است.

 

هانس  هیچی!  او با مشت می‌کوبد روی میز.  اتفاقی که افتاده قابل برگشت نیست.  دوربین به‌آرامی روی هانس زوم می‌کند.  خُب تقصیر خودم بود. چرا باید با چنین کسی رابطه بگیرم؟ من احمقم! من که یک پلیس خوب بودم. واقعاً، هیچ مشکلی نبود! هیچی. تا این که این ماده‌خوک ـ هیچی. 

دوست  اما او حداقل شهوت‌انگیز بود، یا نه؟

هانس  شهوت‌انگیز؟ چه می‌گویی مَرد. من او را در بازار ِ ویکتوالین تور زدم. فکر می‌کنم منطقه‌ی ممنوعه بود. نسبتاً روشن است که او آن‌جا مشغول چه کاری است. می‌گویم: «همراهِ من بیا، کوچولو. در پاس‌گاه با هم صحبت می‌کنیم.» خیلی راحت با من آمد. هیچی دیگر. فقط می‌خواستم مشخصاتش را بگیرم. فقط مشخصاتش.

 

 

فلاش‌بک: در پاس‌گاه

 

هانس با اونیفرم، از پشت. او پشتِ ماشین‌تحریر نشسته. ماریلِه جلویش ایستاده.

 

هانس  اسم؟

ماریلِه  ماریله. ماریله کوزموند.

هانس تایپ می‌کند  تاریخ تولد؟

ماریله  32. 5. 31 در مونیخ.

 

زن دکمه‌های ژاکتش را بازمی‌کند.

نمای بزرگ از هانس. سرش را بلند می‌کند.

نمای بزرگ از دست‌های ماریله روی ژاکت.

نمای بزرگ از هانس. عرق می‌کند. عرقش را پاک می‌کند.

نیم‌تنه‌ی بالایی ِ هانس از پشت. ماریله جلوی مرد به‌آرامی زانو می‌زند، به مرد لبخند می‌زند و ظاهراً شروع می‌کند به بازکردنِ بندِ شلوار مرد.

هانس از جلو، جلوی او ماریله. سر ِ زن روی زانوی مرد قرار می‌گیرد و از تصویر خارج می‌شود. دوربین زوم می‌کند روی هانس. نمای بزرگ از هانس. مرد چشمانش را می‌بندد.

روی در پلاکادرهای افرادِ تحتِ تعقیب. در بازمی‌شود. رییس وارد می‌شود، و می‌بیند.

 

رییس  افسر نگهبان اِپ!

هانس  عذر می‌خواهم، من...  مرد به‌سرعت بلند می‌شود.

رییس از نزدیک  لازم نیست به من توضیح بدهید، افسر نگهبان. خودم چشم دارم.  رییس رویش را برمی‌گرداند و می‌رود. در را دوباره بازمی‌کند: و باور کنید این برای شما عواقب خواهد داشت.

 

هانس و ماریله از نزدیک. ماریله در این میان بیدار شده. هانس یک کشیده می‌زند در گوش ماریله. دوربین تا نمای نیمه‌نزدیک برمی‌گردد. هانس خود را می‌اندازد روی صندلی. استراحتِ طولانی. آن‌ها به‌هم نگاه نمی‌کنند.               

 

 

منزل خانواده‌ی اِپ

 

نمای نیمه‌نزدیک از ایرم. زن در راه‌رو ایستاده و با تلفن صحبت می‌کند. در ِ اتاق‌خواب باز است؛ تخت‌خوابِ استفاده‌نشده و صلیبِ بالای آن پیدا است.

 

ایرم گوشی‌ ِ تلفن را گرفته  الو؟ الو! بله. - هیچی؟ بگویید، من خیلی نگرانش هستم. او واقعاً پیش ِ شما نیست؟ - معلوم است. عذر می‌خواهم. ممنون.  زن گوشی را می‌گذارد.

 

رناته در تخت‌خوابش دراز کشیده و خواب است.

ایرم از نو شماره می‌گیرد.

 

ایرم  الو؟ منزل تسوم‌شوان؟ من اِپ هستم، خانم اِپ. فقط می‌خواستم بپرسم آیا شوهرم پیش ِ شماست. ـ بله. هانس! ـ آره؟ ممنون.

زن گوشی را روی سینه‌اش فشار می‌دهد.  ممنون.  گوشی را می‌گذارد.

 

 

می‌خانه

 

ادامه‌ی صحنه‌ی قبل‌تر: هانس با دوستانش کنار میز همیشگی‌شان در می‌خانه.

 

هانس  معلوم است که این عادلانه بود. پس باید چکار می‌کردند؟  چی پس؟

کاملاً واضح است که چنین رفتاری برای پلیس قابل قبول نباشد. من اصلاً شکایتی ندارم. اگر خودم این را    نمی‌دانستم که ... پس پلیس ِ خوبی نمی‌بودم، یا نه؟

و من یک پلیس خوب بودم. یک پلیس خوب.

خارج از تصویر صدای به‌هم خوردن در می‌آید، هانس سرش را بلند می‌کند:  این‌جا چه می‌خواهی؟

ایرم کنار در ایستاده  بیا برویم خانه. خواهش می‌کنم.  همه برمی‌گردند به‌سوی زن.  خواهش می‌کنم بیا خانه.

هانس  هر وقت دلم خواست می‌آیم خانه. روشن است؟ آره؟

نمای نیمه‌نزدیک از ایرم  هانس ـ خواهش می‌کنم!

هانس بلند می‌شود. زوم روی هانس تا نمای بزرگ  گفتم هر وقت دلم خواست می‌آیم خانه، مثل این‌که خوب نمی‌شنوی؟ دقیقاً هر وقت خواستم، می‌آیم خانه. و نه چند ثانیه زودتر. روشن است؟! و حالا گم شو، وگرنه دعوایمان می‌شود.

نمای بزرگ از ایرم  خواهش می‌کنم هانس. خواهش می‌کنم.

 

هانس صندلی‌اش را پرت می‌کند به‌سوی ایرم. ایرم به‌سرعت می‌رود. صندلی می‌خورد به در و می‌شکند.

 

فروشنده  پولِ صندلی‌ای که خراب کردی را می‌پردازی.

هانس  پولش را می‌دهم. معلوم است. پول صندلی را می‌دهم. پول همه چیز را می‌دهم. همه چیز.

یک دور دیگر. زود باش!  مرد دوباره می‌نشیند.  پس برای چی کار می‌کنم؟ اصلاً برای چی؟  هم‌نشینان سرهایشان را به‌نشانه‌ی تآیید تکان می‌دهند.

دوست  دقیقاً.

 

 

خیابان، شب   

 

ایرم از کنار ویترین‌ها می‌گذرد.. او می‌گرید. اتومبیلی کنار خیابان نگه می‌دارد. راننده از داخل ِ اتومبیل بلند می‌شود.

 

مرد به ایرم  قیمتت چند است، خوشگل؟

 

ایرم از نزدیک،  زن به مرد نگاه می‌کند. مرد دوباره می‌نشیند و اتومبیل حرکت می‌کند. ایرم همچنان از کنار ویترین‌های چراغانی‌شده می‌گذرد - لباس‌های عروس و لوازم خانگی پشتِ سر هم از تصویر خارج می‌شوند.

 

 

منزل خانواده‌ی اِپ، شب

 

در اتاق‌خواب. تاریک است. ایرم و رناته(در لباس شب) روی تخت نشسته‌اند و انتظار می‌کشند.

صدای بازشدن قفل در می‌آید. ایرم و رناته سر‌هایشان را بلند می‌کنند. هانس داخل می‌شود. مرد چراغ را روشن می‌کند. ایرم و رناته در نور. هانس وارد تصویر می‌شود.

هانس به‌کندی می‌رود طرفِ کمد، کُتش را درمی‌آورد.

 

هانس، نمای آمریکایی. رویش را به‌سوی ایرم برمی‌گرداند.  ناله و زاری را تمام کن. بچه را ببر به رخت‌خوابش و خودت هم بخواب.

ایرم از دیدِ هانس  خدایا، عجب خوکِ کثیفی هستی.

هانس می‌خندد.  رناته برو بیرون. برو بیرون.  دخترک فرار می‌کند.

هانس می‌خزد روی تخت به‌سوی ایرم  بیا!

ایرم  به من دست نزن!

 

مرد یک کشیده می‌زند در گوش زن، می‌افتد روی زن. ایرم از خودش دفاع می‌کند.

 

ایرم  تو کتکم زدی. خوکِ مست.

هانس زن را کتک می‌زند  تو همان کاری را باید بکنی که من می‌گویم. تو زنِ من هستی، روشن است!

ایرم می‌گرید  بس کن، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.

نمای بزرگ از رناته. دخترک می‌دود به‌سوی تخت.  مامان، مامان!   زن با درماندگی مشت می‌زند به هانس.

هانس زن را همچنان کتک می‌زند  تو اجازه نداری به من بگویی خوک. تو اجازه نداری. بابتِ این خیلی زیاد کار می‌کنم که تو حالا به من می‌گویی خوک.

ایرم  پلیس را صدا می‌زنم.

هانس  پلیس؟ می‌خواهی پلیس را صدا بزنی؟ خُب پلیس را صدا بزن. خُب صدا بزن. خوکِ کثیف!  مرد زن را رها می‌کند و می‌افتد روی تخت.  می‌خواهم بخوابم، می‌خواهم آرامشم را داشته باشم. فقط می‌خواهم بخوابم.

مرد خوابش می‌بَرَد. دوربین زوم می‌کند روی مرد. 

 

 

منزل خانواده‌ی اِپ، روز

 

هانس روی تخت. او بیدار می‌شود.

 

هانس  ایرم‌گارد!

 

زن آن‌جا نیست.

هانس بلند می‌شود.

مرد در ِ اتاق پذیرایی را بازمی‌کند.

 

هانس  ایرم‌گارد!

 

نگاهِ دوربین به‌سمتِ اتاق پذیرایی: کسی آن‌جا نیست.

مرد در ِ بعدی را بازمی‌کند، همچنان زنش را صدا می‌زند. سپس می‌رود به‌دست‌شویی و ادرار می‌کند.

 

 

راه‌پله

 

هانس از آپارتمان خارج می‌شود، تکیه می‌دهد به نرده و فریاد می‌زند.

 

هانس  ایرم‌گارد! ایرم‌گارد! ایرم‌گارد!

 

مرد گریه‌کنان از روی نرده‌ها خم می‌شود.

زنِ همسایه می‌آید. دستش را روی شانه‌ی مرد می‌گذارد.

 

زنِ همسایه  می‌توانم کمکتان کنم، آقای اِپ؟

 

هانس برمی‌گردد به آپارتمانش. زنِ همسایه می‌رود سراغ یکی دیگر از ساکنین خانه.

 

زنِ همسایه  شما هم متوجه شدید، دیشب؟

یکی از ساکنین  چه می‌گویید! چشم بر هم نگذاشتم...

زنِ همسایه  چنین زندگی‌ای را نمی‌توانم تحمل کنم. من نمی‌توانم.

یکی از ساکنین  وحشتناک است.

زنِ همسایه می‌رود سراغ یک نفر دیگر در طبقه‌ی بالا  شما هم متوجه شدید؟

 

 

آشپزخانه

 

نمای بزرگ از یک یادداشت: «من برای همیشه ترکت می‌کنم. دنبالِ من نیا. از تو جدا می‌شوم.»

گردش ِ دوربین به‌سوی هانس کنار میز آشپزخانه، از نزدیک. مرد سرش را میانِ بازوانش گذاشته و می‌گرید. یادداشت در دستش است.

 

 

فلاش‌بک: منزلِ پدر و مادر هانس

 

پیش از جنگ. هانس پانزده سال دارد و مادرش چهل و پنج سال. 

مادر از پشت، نمای آمریکایی. زن در آشپزخانه کنار پنجره ایستاده.

 

هانس بیرون از تصویر  مامان، می‌خواهم مکانیکی یاد بگیرم.

خانم اِپ رویش را به‌سوی او برمی‌گرداند  نه، هانس. تو همچنان به مدرسه خواهی رفت. به‌هیچ وجه نمی‌خواهم، هانس، که تو شغلی یاد بگیری که در آن مجبور باشی دست‌هایت را کثیف کنی. به‌هیچ وجه.  زن دوباره رویش را از مرد برمی‌گرداند.

هانس کنار میز آشپزخانه، از نزدیک.  ازت متنفرم! ازت متنفرم، مامان.  مرد سرش را مانندِ صحنه‌ی قبل هق‌هق‌کنان میانِ بازوانش می‌گذارد.

 

 

منزلِ هایْده و کورت

 

ایرم نشسته روی مبل  و بعد من را کتک زد. نمی‌توانید تصور کنید که چطوری من را کتک می‌زد. با مشت. با مشت من را می‌زد.

رناته. رناته!  زن با عصبانیت سیگاری روشن می‌کند.  به‌شان بگو.  نگاهِ دوربین به‌سوی کورت، هایده، مادر، رناته در وسط. دخترک می‌دود به‌سوی مادرش. بیرون از تصویر  خُب به‌شان بگو که چطوری من را می‌زد.  بگو به‌شان!

رناته  مامان، مامان.

ایرم  دیگر برنمی‌گردم پیش ِ او. هیچ‌وقت. شرم‌آور است.

کورت  معلوم است که نه. یک حدی وجود دارد، کسی اجازه ندارد از این حد فراتر برود. هر چقدر هم که بخواهند مراعاتش را بکنند.

آنا از میانِ تصویر می‌گذرد. دوربین همراهِ او می‌چرخد. ادامه بیرون از تصویر.  و ما همیشه مراعاتش را کرده‌ایم.

آنا  که این‌طور؟ چطوری مراعاتش را کرده‌اید؟  مادر اتاق را ترک می‌کند.

کورت  ازت خواهش می‌کنم، آنا.

آنا  من فقط از شما می‌پرسم چطوری مراعاتش را می‌کنید. شما فقط او را تحقیر کرده‌اید، اگر روراست باشید.

هایده  این حقیقت ندارد! تو دروغ می‌گویی. تو دقیقاً می‌دانی که دروغ می‌گویی.

آنا رویش را از هایده برمی‌گرداند و به‌ایرم نگاه می‌کند  عذر می‌خواهم، ایرم‌گارد، اما بالاخره قبول کن: آن‌ها او را تحقیر می‌کنند. آن‌ها به‌خاطر او خجالت می‌کشند.

ایرم، میانِ بازوانش رناته  آه، نه. نه، آنا، این‌طور نیست. ما حتی اجازه داشتیم همیشه میوه‌هایمان را این‌جا در  زیرزمین انبار کنیم. رفتارشان با او همیشه خوب بود. همیشه خوب.

مادر  پسرم همسرش را تا حد مرگ کتک می‌زند. اما او هیچ‌وقت نخواست به حرفِ من گوش کند، هیچ‌وقت.

آنا، زوم روی زن تا نمای درشت  اما دقیقاً برعکس ِ این است، مادر. تو هیچ‌وقت مراقبِ ‌آن‌چیزی که برای پسرت خوب بوده، نبودی. این‌طور بوده و نه طور ِ دیگری.

مادر  چرا این را می‌گویی؟ چرا؟ من این جوان را همیشه خیلی دوست داشتم.  زن می‌گرید. کورت از تصویر خارج می‌شود.

هایده  عصبانی نشو، مادر، خواهش می‌کنم. تو اصلاً نباید احساس تقصیر کنی. باور کن.

 

آنا شانه‌اش را تکان می‌دهد و می‌رود به‌سوی پنجره. کورت، ایرم و رناته از دیدِ آنا.

 

کورت  ما باید دقیقاً فکر کنیم که چکار باید کرد. تو کجا می‌مانی و چیزهای دیگر. این‌جا پیش ِ ما طبعاً خیلی مشکل است، این را خودت می‌دانی.

ایرم  معلوم است.

کورت  اما دو سه روز، تا این که جایی پیدا شود، با کمال میل.

ایرم  ممنون از تو. ممنون.

آنا و رناته. رناته می‌گرید. آنا موهایش را نوازش می‌کند.  گریه نکن. گریه نکن. همه چیز دوباره خوب می‌شود، نگاه کن.

 

 

اتومبیل، روز

 

هانس پشتِ فرمانِ وانت. چشمانِ مرد نسبتاً کبود ‌شده‌اند.

 

هانس با خودش  من به او احتیاج دارم. من به او خیلی احتیاج دارم. همه چیز خیلی گند است. خیلی گند.

 

 

منزلِ هایْده و کورت

 

ادامه‌ی صحنه‌ی قبل‌تر. آنا و کورت از پشت. آن‌ها کنار پنجره ایستاده‌اند. بیرون از تصویر صدای گریه‌ی ایرم می‌آید.

 

کورت  طبعاً تو حق داری، اما... اگر هانس واقعاً او را کتک می‌زند...

 

ایرم، هایده، رناته و مادر. ایرم گریه‌ می‌کند.

 

هایده  چکار می‌شود کرد؟ کورت، خواهش می‌کنم! زنِ بیچاره دائماً گریه می‌کند.

 

کورت می‌رود به‌سوی ایرم، با درماندگی سر ِ زن را نوازش می‌کند. به‌غیر از آنا بقیه نگرانِ ایرم هستند.

نگاهِ دوربین کج از بالا. نگاه از پنجره به‌طرفِ خیابان: وانتی کنار خیابان نگه می‌دارد؛ هانس پیاده می‌شود.

 

آنا از کنار پنجره  هانس دارد می‌آید.

ایرم می‌پرد بالا  نه، نه! خدای من، او من را خواهد کشت. او خیلی وحشی است. او حتماً من را خواهد کشت.

 

زنگ به‌صدا درمی‌آید. همه چیز بی‌حرکت مانده.

آنا کنار پنجره. زن از میانِ تصویر می‌گذرد و به‌سوی در می‌رود و آن را بازمی‌کند.

 

هانس از نزدیک. نیم‌تنه‌ی بالایی ِ آنا.  او این‌جاست؟  آنا با سر تآ‌یید می‌کند.  بگذار بیایم داخل.

آنا از نزدیک.  نیمی از چهره‌اش در پشتِ در پنهان است.  کاری با او نداشته باش، خُب؟  به هر حال همه بر ضدِ تو هستند.

هانس از نزدیک. نیم‌تنه‌ی بالایی ِ آنا.  او باید برگردد. او فقط باید برگردد، این تمام خواسته‌ی من است.

 

مرد از کنار زن رد می‌شود. زن او را نگاه می‌کند. دیگران بر سر ِ جاهایشان آرام ایستاده‌اند، به در نگاه می‌کنند.   

 

هانس در میان در. آنا پشتِ سرش می‌آید.  بیا، ایرم‌گارد.

ایرم  نه!

 

هانس یک گام به جلو می‌رود .

بقیه دچار هیستری می‌شوند. کورت خود را جلوی زنانی که فریاد می‌زنند قرار می‌دهد.

 

ایرم  اگر به من نزدیک شوی فریاد می‌زنم.

مادر  بس کن!

هانس  من نمی‌خواهم به تو صدمه بزنم، ایرم‌گارد.  مرد می‌رود به‌طرفِ زن.

آنا، دوربین زوم می‌کند روی زن.  هانس!

هانس  بیا! تو الآن با من می‌آیی.  کورت مرد را از تصویر می‌برد بیرون.

ایرم  هرگز، هرگز!

هایده  خدای من!

ایرم  او می‌خواهد من را بکشد.

مادر  نه، او اجازه ندارد به تو صدمه بزند، نه.

کورت هانس را محکم نگه داشته  آرام باش. هانس، این‌طوری که نمی‌شود.

هانس  او باید همراهِ من بیاید. او باید بیاید.  هر دو به زن‌ها نگاه می‌کنند.

ایرم میانِ هایده و مادر. بعد از یک مدتِ طولانی  خُب. من الآن به وکیل تلفن می‌زنم.  زن گوشی تلفن را برمی‌دارد. شماره می‌گیرد.  هانس با ناراحتی ِ زیاد به ایرم نگاه می‌کند.  نمای بزرگ از ایرم در حال تلفن‌زدن.  دفتر دکتر شیراخ؟ می‌توانم با آقای وکیل صحبت کنم؟

هانس از نزدیک، کنارش کورت.  ایرم‌گارد.

نمای بزرگ از ایرم.  زن اعتنایی به مرد نمی‌کند.  آقای وکیل؟ اِپ هستم، ایرم‌گارد اِپ. می‌خواهم طلاق بگیرم. ـ بسیار خوب.

هانس و کورت، نمای آمریکایی. آن‌پشت آنا. مرد آهسته می‌خواند:

,Buona, buona, buona notte, amore mio,  هر آنچه را می‌خواهیم، نمی‌توانیم داشته باشیم ـ  مرد قلبش را می‌گیرد. از حال می‌رود.

ایرم بلند می‌شود. دوربین زوم می‌کند روی زن. گوشی ِ تلفن از دستش رها می‌شود.  هانس!  هایده و مادر خم می‌شوند روی مرد.

هایده  هانس!

مادر  هانس. پسرم.

هایده به کورت  یک کاری بکن، یک کاری بکن.  کورت شانه‌اش را تکان می‌دهد.

مادر  هانس، این کار را با من نکن. هانس.

 

نمای درشت از ایرم. زن خیره مانده. دوربین می‌چرخد به‌طرفِ گوشی ِ تلفن.

 

صدا از داخل ِ گوشی  الو، الو! خانم اِپ! چه اتفاقی افتاده؟

 

نمای نیمه‌کامل، همه خشکشان زده. رناته گریه می‌کند. آنا به‌آرامی می‌رود سمتِ تلفن. شماره می‌گیرد.

 

آنا، نمای آمریکایی  الو. سرویس نجات؟ لطفاً یک آمبولانس بفرستید به خیابانِ تیتسیان شماره‌ی سیوسه.

 

هانس، کنار ِ او مادرش و هایده، از دیدِ آنا. هانس مثل ِ مُرده دراز افتاده.

...

 

(ادامه دارد) 

 

-----------

*    Händler der vier Jahreszeiten

 

+  نیما | 87/02/09



چند سروده از هوگو فُن هُفمانستال

برگردان از نیما

 

 

زندگی، رویا و مرگ ۱

 

زندگی، رویا و مرگ...

آن‌گونه که مشعل می‌سوزد!

آن‌گونه که ارابه‌های سنگی

از روی پل‌ها پرواز می‌کنند،

آن‌گونه که در پایین‌دست صفیر می‌کشد،

کنار ِ درختانی می‌خروشد

که بر سواحل ِ پُرشیب آویخته‌اند،

نوک‌های سیاهِ درختان خود را به‌سوی بالا می‌کشند...

 

زندگی، رویا و مرگ...

زورق به‌آرامی شناور است...

نیمکت‌های سبز ِ ساحلی

نم‌ناک در سُرخی ِ شفق

اسبِ خاموش می‌نوشد،

اسبِ بی‌مهتر...

زورق به‌آرامی شناور است...

 

از کنار ِ پارک می‌گذرد،

گل‌های قرمز، ماهِ مه...

چه کسی در آلاچیق؟

بگو، چه کسی روی چمن خوابیده؟

گیسوانِ زرد، لبانِ سرخ؟

زندگی، رویا و مرگ.

 

***

 

آن ‌دو نفر     ۲    

 

زن لیوان را در دستش گرفته بود

- لبه‌ی آن نزدیکِ چانه و دهانش بود -،

با نرمی و اطمینانِ بسیار راه‌ می‌رفت،

قطره‌ای از لیوان بیرون نمی‌پرید.

 

دستِ مرد بسیار نرم و محکم بود:

او سوار بر اسبِ جوانی بود،

و با حرکتی ولنگار اسب را مجبور کرد

تا لرزان از حرکت بازایستد.

 

با این وجود، هنگامی که مرد

باید لیوان را از دستِ زن می‌گرفت،

این برای هردویشان بسیار دشوار می‌نمود:

زیرا هر دو به‌شدت می‌لرزیدند،

هیچ دستی دستِ دیگر را نمی‌یافت

و شرابِ تیره بر زمین جاری شد.

 

***

 

شاعران و زمان ۳

 

ما بالت هستیم، ای زمان، اما پنجه‌های حمل‌کننده‌ نیستیم!

یا این که بیشتر می‌خواهی: هم بال و هم پنجه؟

 

***

 

واژگان ۴

 

برخی واژه‌ها مانندِ گُرز تأثیرگذارند. لیکن برخی دیگر را

همچون قلاب می‌بلعی و به‌ شنا ادامه می‌دهی و هنوز هم نمی‌دانی.

 

***

 

اگر فُرم را از محتوا جدا کنید ۵  

 

اگر فُرم را از محتوا جدا کنید، آن‌گاه دیگر هنرمندِ خلاق نیستید.

فُرم معنای محتواست، و محتوا ماهیتِ فُرم.

 

******

 

Leben,Traum und Tod  ۱

Die Beiden  ۲

Die Dichter und die Zeit  ۳

Worte  ۴

Trennt ihr vom Inhalt die Form  ۵

 

 

+  نیما | 87/02/04