چند سروده از تئودور شتورم
برگردان از نیما
تئودور شتورم 1، شاعر، نویسنده و حقوقدان آلمانی در سال ۱۸۱۷ در شهر هوسوم در شمال آلمان چشم به جهان گشود. در شهرهای کیل و برلین به تحصیل در رشتهی حقوق پرداخت. در سال ۱۸۴۳ و در شهر هوسوم به عنوان وکیل مشغول به کار شد. پس از اشغال شهرش توسط دانمارک مجبور به ترک آنجا شد و به پوتسدام رفت. تازه در سال ۱۸۶۴ بود که توانست به وطنش بازگردد. وی در سال ۱۸۸۸ و در شهر هادرمارشِن درگذشت. شتورم یکی از مهمترین نویسندگان مکتب «رئالیسم شاعرانه» است. از او پنجاهوهشت داستان بلند به جای مانده که همهی آنها از ارزش ادبی یکسانی برخوردار نیستند.
میشنوی؟ 2
بخواب! چقدر دوست داشتم آنجایی باشم
که چهرهی رویاگونت میدرخشد!
بخواب! ترانهی نجواوارم
از دوردست
ترا به خواب فرومیبَََرَد.
بخواب و چشمان خسته و آبیات را ببند!
در آرامش ِ کودکانهی قلب بخواب، بخواب!
من نیز در دوردستها زندهام،
ترانه از میان رویاها میگذرد –
بخواب! چقدر دوست داشتم آنجایی باشم
که چهرهی رویاگونت میدرخشد!
نجوای شب 3
در شب نجوایی هست
که خواب را به تمامی از من ربوده؛
احساس میکنم، میخواهد چیزی را بشارت دهد
و نمیتواند راهش را به سویم پیدا کند.
آیا اینها کلماتِ عاشقانهای هستند
که خود را به دست باد سپردهاند
و در میانِ راه گُم شدهاند؟
یا این که فاجعهایست از روزهای آینده
که به اصرار میخواهد خود را اعلام کند؟
***
آغاز ِ پایان 4
این تنها یک نقطه است،
به سختی یک درد است،
حسی که فقط احساس شده؛
و با این وجود همیشه به میان سخن میپرد،
و با این وجود مزاحم زندگیات میشود.
هنگامی که میخواهی
برای دیگران دردِدل کنی،
نمیتوانی آن را با واژهها توصیف کنی.
به خود میگویی: «چیزی نیست!»
و با این وجود رهایت نمیکند.
جهان برایت به شکل عجیبی بیگانه میشود،
و تمامیِ امیدهایت تو را آهسته ترک میکنند،
تا سرانجام بدانی، سرانجام بدانی،
که تیر ِ مرگ با تو برخورد کرده.
***
ساحل ِ دریا 5
اکنون مرغ دریایی از کنار مرداب پر میکشد،
و گرگومیش فرامیرسد؛
نور شامگاهی
بر فراز گِلزارهای نمناک
میدرخشد،
مرغ خاکستری تند و خاموش
از کنار آب میگذرد؛
جزیرهها خیالگونه
روی دریای مهآلود جای گرفتهاند.
صدای اسرارآمیز ِ گِلولایِ جوشان را میشنوم،
بانگ تنهای پرنده –
همیشه چنین بوده.
دیگر بار رگباری به آهستگی میبارد
و آنگاه باد سکوت میکند؛
از فراز ِ ژرفا
صداها شنیده میشوند.
***
دو چشمم را ببند 6
با دستان دوستداشتنی
دو چشمم را ببند!
همهی دردهایم
زیر دستت آرام میگیرند.
و درد
آهسته و موج به موج
میرود تا بخوابد،
با واپسین تپش
تمام قلبم را احساس میکنی.
***
ساعت گرگومیش 7
من و تو در اتاق مجاور نشسته بودیم؛
خورشید شامگاهی از میانِ پرده میتابید،
دستان پُرجنبوجوش به آرامش تندردادند،
نور سرخ بر پیشانیات افتاده بود.
هر دو خاموش بودیم؛ واژهای نداشتم
که بتواند درین ساعت اعجاز کند؛
تنها سالخوردگان در همسایگی
به پچپچشان ادامه میدادند –
تو با چشمانِ افسونگرت مرا مینگریستی.
------------------------------
1 Theodor Storm
2 ? Hörst du
3 Geflüster der Nacht
4 Beginn des Endes
5 Meeresstrand
Schließe mir die Augen beide 6
7 Dämmerstunde
