تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


چند سروده از تئودور شتورم

برگردان از نیما

 

 

                                               

 

تئودور شتورم 1، شاعر، نویسنده و حقوقدان آلمانی در سال ۱۸۱۷ در شهر هوسوم در شمال آلمان چشم به جهان گشود. در شهرهای کیل و برلین به تحصیل در رشته‌ی حقوق پرداخت. در سال ۱۸۴۳ و در شهر هوسوم به عنوان وکیل مشغول به کار شد. پس از اشغال شهرش توسط دانمارک مجبور به ترک آنجا شد و به پوتسدام رفت. تازه در سال ۱۸۶۴ بود که توانست به وطنش بازگردد. وی در سال ۱۸۸۸ و در شهر هادرمارشِن درگذشت. شتورم یکی از مهم‌ترین نویسندگان مکتب «رئالیسم شاعرانه» است. از او پنجاه‌و‌هشت داستان بلند به جای مانده که همه‌ی آن‌ها از ارزش ادبی یکسانی برخوردار نیستند.

 

 

می‌شنوی؟ 2  

 

بخواب! چقدر دوست داشتم آنجایی باشم

که چهره‌ی رویاگونت می‌درخشد!

بخواب! ترا‌نه‌ی نجوا‌وارم

از دوردست‌

ترا به خواب فرومی‌بَََرَد.

 

بخواب و چشمان خسته و آبی‌ات را ببند!

در آرامش ِ کودکانه‌ی قلب بخواب، بخواب!

 

من نیز در دوردست‌ها زنده‌ام،

ترانه از میان رویاها می‌گذرد –

بخواب! چقدر دوست داشتم آنجایی باشم

که چهره‌ی رویاگونت می‌درخشد!

 

***

 

نجوای شب 3

 

در شب نجوایی هست

که خواب را به تمامی از من ربوده؛

احساس می‌کنم، می‌خواهد چیزی را بشارت دهد

و نمی‌تواند راهش را به سویم پیدا کند.

 

آیا این‌ها کلماتِ عاشقانه‌ای هستند

که خود را به دست باد سپرده‌اند

و در میانِ راه گُم شده‌اند؟

یا این که فاجعه‌ای‌ست از روز‌های آینده

که به اصرار می‌خواهد خود را اعلام کند؟

 

***

 

 آغاز ِ پایان 4

 

این تنها یک نقطه است،

به سختی یک درد است،

حسی که فقط احساس ‌شده؛

و با این وجود همیشه به میان سخن می‌پرد،

و با این وجود مزاحم زندگی‌ات می‌شود.

 

هنگامی که می‌خواهی

برای دیگران دردِ‌دل کنی،

نمی‌توانی آن را با واژه‌ها توصیف کنی.

به خود می‌گویی: «چیزی نیست!»

و با این وجود رهایت نمی‌کند.

 

جهان برایت به‌ شکل عجیبی بیگانه می‌شود،

و تمامیِ امید‌هایت تو را آهسته ترک می‌کنند،

تا سرانجام بدانی، سرانجام بدانی،

که تیر ِ مرگ با تو برخورد کرده.

 

***

 

ساحل ِ دریا 5

 

اکنون مرغ دریایی از کنار مرداب پر می‌کشد،

و گرگ‌و‌میش فرامی‌رسد؛

نور شامگاهی

بر فراز گِلزارهای نمناک

می‌درخشد،

 

مرغ خاکستری تند و خاموش

از کنار آب می‌گذرد؛

جزیره‌ها خیال‌گونه

روی دریای مه‌آلود جای گرفته‌اند.

 

صدای اسرارآمیز ِ گِل‌و‌لایِ جوشان را می‌شنوم،

بانگ تنهای پرنده‌ –

همیشه چنین بوده.

 

دیگر بار رگباری به آهستگی می‌بارد

و آن‌گاه باد سکوت می‌کند؛

از فراز ِ ژرفا

صداها شنیده می‌شوند.

 

***

 

دو چشمم را ببند 6

 

با دستان دوست‌داشتنی‌

دو چشمم را ببند!

همه‌ی دردهایم

زیر دستت آرام می‌گیرند.

 

و درد

آهسته و موج به موج

می‌رود تا بخوابد،

با واپسین تپش

تمام قلبم را احساس می‌کنی.

 

***

 

ساعت گرگ‌و‌میش 7

 

من و تو در اتاق مجاور نشسته بودیم؛

خورشید شامگاهی از میانِ پرده می‌تابید،

دستان پُرجنب‌و‌جوش به آرامش تن‌دردادند،

نور سرخ بر پیشانی‌ات افتاده بود.

 

هر دو خاموش بودیم؛ واژه‌ای نداشتم

که بتواند درین ساعت اعجاز کند؛

تنها سالخوردگان در همسایگی 

به پچ‌پچ‌شان ادامه می‌دادند –

تو با چشمانِ افسونگرت مرا می‌نگریستی.

 

 

------------------------------

1  Theodor Storm

2  ?   Hörst du            

3    Geflüster der Nacht  

4  Beginn des Endes

  5 Meeresstrand

  Schließe mir die Augen beide  6

7  Dämmerstunde

 

 

+  نیما | 87/03/26



نویسنده: هاینریش بُل

برگردان از نیما

 

 

                                 حکایتی درباره‌ی تنزل اخلاق کاری * 

 

در بندری در ساحل غربی اروپا مردی ژنده‌پوش در قایق ماهی‌گیری‌اش دراز کشیده و چُرت می‌زند. جهان‌گردی شیک‌پوش در حال گذاشتن فیلمی رنگی داخل دوربینش است تا بتواند از این تصویر آرامش‌بخش عکس بگیرد: آسمان آبی، دریاچه‌ی سبز با موج‌های ریز ِ آرام و سفیدِ برفی، قایق سیاه، کلاه قرمز ماهی‌گیری. تیلیک. دوباره: تیلیک، و از آن‌جایی که همه‌ی چیزهای خوب سه تا هستند، و سه بار مطمئن‌تر است، برای سومین بار: تیلیک. صدای زمخت و تقریباً خصومت‌آمیز باعث می‌شود تا ماهی‌گیر از خواب بپرد. ماهی‌گیر ِ خواب‌آلود بلند می‌شود و خواب‌آلود به دنبال بسته‌ی سیگارش می‌گردد. اما پیش از آن که او بسته را پیدا کند، جهان‌گردِ کوشا بسته‌ی سیگاری جلوی بینی ِ ماهی‌گیر گرفته، و سیگاری نه در دهان ماهی‌گیر، بلکه در دستش گذاشته، و تیلیک چهارم نیز که برای روشن‌کردن فندک بوده، به نزاکت شتاب‌زده پایان می‌دهد. به دلیل زیاده‌روی در ادب فِرز و اثبات‌ناپذیر و به سختی قابل اندازه‌گیری دست‌پاچگی ِ عصبی‌ای به وجود آمده که جهان‌گرد می‌کوشد تا به وسیله‌ی گفت‌و‌گو – با تسلط به زبان محلی – آن را برطرف کند.

«شما امروز صید خوبی خواهید داشت.»

ماهی‌گیر سرش را تکان می‌هد.

«اما به من گفتند که هوا مناسب است.»

ماهی‌گیر با سر تأیید می‌کند.

«پس امروز نمی‌روید بیرون؟»

ماهی‌گیر سرش را تکان می‌دهد. بر دست‌پاچگی ِ جهان‌گرد افزوده می‌شود. جهان‌گرد بی‌تردید خوبی ‌‌ِِ مرد ژنده‌پوش را می‌خواهد. او از این که فرصت را از دست داده ناراحت است.‌

«حالتان خوب نیست؟»

سرانجام ماهی‌گیر زبان ایما و اشاره را رها می‌کند و به سراغ زبان حقیقتاً گفتاری می‌رود. او می‌گوید: «حالم عالی است. هرگز بهتر از این نبوده‌‌ام.» مرد بلند می‌شود، و دست‌و‌پایش را طوری می‌کِشد، انگار که می‌خواهد نشان دهد چهارشانه و قوی است. «حالم عالی است.»

در چهره‌ی جهان‌گرد ناراحتی بیشتری نمایان می‌شود. او دیگر نمی‌تواند سؤالی که به اصطلاح دارد از قلبش بیرون می‌زند، نزد خود نگه دارد: «پس چرا نمی‌روید بیرون؟»

پاسخ سریع و کوتاه است: «چون امروز صبح رفته بودم بیرون.»

«صید خوبی داشتید؟»

«آن‌قدر خوب بود که نیازی نیست دوباره بروم بیرون. دو تا خرچنگ در تورم افتاد و یک دوجین ماهی گرفتم...»

ماهی‌گیر که بالاخره بیدار شده، راحت‌تر می‌شود و برای آرام‌کردن جهان‌گرد با دست می‌زند روی شانه‌ی او. گرچه به نظر ماهی‌گیر دل‌واپسی ِ نمایان در چهره‌ی جهان‌گرد بی‌مورد است، ولی نشان‌گر نگرانی مهرآمیز اوست.   

«من حتی برای فردا و پس‌فردا هم صید به‌ قدر کافی دارم.» ماهی‌گیر این را می‌گوید تا مرد بیگانه را آرام کند. «یکی از سیگارهای من را می‌کِشید؟»

«بله، ممنون.»

سیگارها گذاشته می‌شوند میان لب‌ها، تیلیک پنجم. مرد بیگانه در حالی که سرش را تکان می‌دهد، می‌نشیند روی لبه‌ی قایق و دوربین را می‌گذارد روی زمین، زیرا به دو دستش احتیاج دارد تا بر حرف‌هایش تأکید کند.

مرد می‌گوید: «نمی‌خواهم به مسائل شخصی شما دخالت کنم، اما تصور کنید امروز برای بار دوم، بار سوم، و شاید حتی برای بار چهارم بروید بیرون. این‌طوری ده‌ها و صدها ماهی می‌گرفتید... تصورش را بکنید.»

ماهی‌گیر با سر تأیید می‌کند.

جهان‌گرد ادامه می‌دهد: «اگر نه تنها امروز، بلکه فردا، پس‌فردا و در هر روز مناسب دو بار، سه بار، و یا چهار بار می‌رفتید بیرون – می‌دانید چه اتفاقی می‌افتاد؟»

ماهی‌گیر سرش را تکان می‌هد.

«نهایتاً تا یک سال بعد می‌توانستید یک موتور بخرید، تا دو سال بعد یک قایق دیگر، تا سه یا چهار سال بعد هم شاید می‌توانستید یک قایق بزرگ بخرید. با دو قایق کوچک یا یک قایق بزرگ صید خیلی بیشتری می‌داشتید – و یک روزی هم دو قایق بزرگ می‌داشتید، شما...». شور و حرارت برای چند لحظه روی صدایش اثر می‌گذارد: «یک سردخانه‌ی کوچک می‌ساختید، یا یک جایی برای دودی‌کردن ماهی‌ها، و بعد‌ها یک کارخانه‌ی کنسروسازی می‌داشتید، با هلیکوپتر شخصی‌تان به همه‌جا پرواز می‌کردید، گله‌های ماهی را پیدا می‌کردید و با بی‌سیم به قایق‌های بزرگتان دستور می‌دادید. می‌توانستید حق صید ماهی‌آزاد را کسب کنید، می‌توانستید رستوران ماهی داشته باشید، خرچنگ را مستقیماً و بدون واسطه به پاریس صادر کنید – و بعد...»، شور و حرارت دوباره روی صدای مرد بیگانه اثر می‌گذارد. مرد در حالی که سرش را تکان می‌دهد و قلبی اندوهگین دارد و شادی ناشی از تعطیلاتش تقریباً از بین رفته، به امواج آرامی می‌نگرد که در آن‌ها ماهیان با نشاط بالا می‌پرند.

مرد می‌گوید: «و بعد»، ولی هیجان دوباره روی حرف‌هایش اثر می‌گذارد. ماهی‌گیر می‌زند به پشت مرد، مانند کودکی که چیزی در گلویش مانده. ماهی‌گیر به‌ آرامی می‌پرسد: «بعد چی؟»

مرد بیگانه با شور و حرارت خاموشی می‌گوید: «بعد می‌توانستید با آرامش این‌جا در بندر بنشینید و زیر نور خورشید چُرت بزنید – و این دریای بی‌نظیر را تماشا کنید.»

ماهی‌گیر می‌گوید: «ولی من الآن دارم همین کار را می‌کنم، با آرامش نشسته‌ام در بندر و چُرت می‌زنم. فقط صدای عکس‌گرفتن ِ شما مزاحمم شد.»

جهان‌گردِ اندرزگو به فکر فرورفت، و واقعاً راهش را گرفت و رفت، زیرا او هم قبلاً فکر می‌کرد دارد کار می‌کند تا این که یک روزی دیگر کار نکند، و در جهان‌گرد اثری از هم‌دردی با مرد ژنده‌پوش باقی نماند، فقط اندکی رشک ورزید.

  

----------------

*  Anekdote zur Senkung der Arbeitsmoral

 

 

+  نیما | 87/03/18



نویسنده: هاینریش بُل

برگردان از نیما

 

 

                                               مزه‌ی نان*  

 

هوای نمناک و آمیخته به بوی ترشیدگی از زیرزمین به سوی مرد می‌آمد. او به آرامی از پله‌های لزج پایین رفت و کورمال‌کورمال وارد تاریکی ِ مایل‌به‌زردی شد: از یک جایی چیزی می‌چکید؛ یا سقف آسیب دیده بود یا لوله‌ی آب ترکیده بود. آب با آوار و گردوخاک آمیخته شده بود، و پله‌ها را مانند کفِ آکواریوم لغزنده کرده بود. مرد به رفتن ادامه داد. از میان دری که آن پشت قرار داشت، نوری آمد. مرد در سمت راستش در تاریک‌روشن تابلویی دید: «سالن پرتونگاری، لطفاً وارد نشوید». مرد به نور نزدیک‌تر شد. نور زرد و لطیف بود و لرزشش باعث شد تا مرد بفهمد که این می‌بایست نور شمع باشد. مرد همچنان که می‌رفت به اتاق‌های تاریک سرک کشید. او در هر یک از اتاق‌ها متوجه صندلی‌ها و کاناپه‌های چرمی درهم‌ریخته‌شده و کمدهای شکسته‌شده و پخش‌‌شده بر زمین شد.

دری که نور از آن خارج می‌شد، کاملاً باز بود. راهبه‌ای با ردای آبی بر تن کنار شمع بزرگِ محراب ایستاده بود. زن داشت سالاد را در یک کاسه‌ی لعابی به‌هم‌می‌زد. برگ‌های سبز به رنگ سفید درآمده بودند. مرد صدای آرام چلپ‌چلوپ سُس را در ته کاسه شنید. زن با دستِ دراز و گلگونش برگ‌ها را می‌چرخاند، و گه‌گاه برگ‌های کوچک از لبه‌ی کاسه می‌افتادند بیرون. زن برگ‌ها را به راحتی برمی‌داشت و دوباره می‌انداخت داخل کاسه. کنار جاشمعی یک قوری بزرگ حلبی قرار داشت و از درونش بوی سوپ رقیق می‌آمد، بوی آب داغ، پیاز و یک نوعی از حبوبات.

مرد به صدای بلند گفت: «عصر به خیر.»

راهبه رویش را برگرداند. چهره‌ی تازه گلگون زن ترس را نشان می‌داد. او به آرامی گفت: «خدای من – چه می‌خواهید؟» سُس ِ شیرمانند از دستان زن می‌چکید، و بر بازوانِ نرم و کودکانه‌اش چند برگ کوچک چسبیده بودند. زن گفت: «خدای من. مرا ترساندید. چیزی می‌خواهید؟»

مرد به آرامی گفت: «گرسنه‌ام.»

ولی مرد دیگر به راهبه نگاه ‌نکرد: او داشت سمت راستش را می‌نگریست. مرد به داخل کمد بی‌دری نگاه ‌کرد که در ِ آن توسط فشار هوا کنده شده بود. باقی‌مانده‌ی تکه‌تکه‌شده‌ی در ِ چوبی بر لولای در آویزان بود، و زمین با تکه‌های ریز رنگ‌ پوشیده شده بود. داخل کمد نان وجود داشت، تعداد زیادی نان. آن‌ها سرسری روی هم چیده شده بودند. در آن‌جا بیشتر از یک دوجین نان وجود داشت، و همه تا شده بودند. آب خیلی سریع در دهان مرد جمع شد. مرد سِیل را فروداد پایین و فکر کرد: «نان خواهم خورد، حتماً نان خواهم خورد...»

مرد به راهبه نگاه کرد: نگاه کودکانه‌ی زن نشان‌گر همدردی و ترس بود. زن گفت: «گرسنه؟ گرسنه‌اید؟» زن با حالتی پرسش‌گرانه به کاسه‌ی سالاد، قوری و نان‌های روی‌هم‌چیده‌شده نگاه کرد.

مرد گفت: «نان. لطفاً نان.»

زن رفت به طرف قفسه و نانی بیرون آورد. آن را گذاشت روی میز و داخل کِشو به دنبال چاقو گشت.

مرد به آرامی گفت: «ممنون، چاقو لازم نیست، نان را می‌توان با دست هم نصف کرد...»

راهبه کاسه‌ی سالاد را گذاشت زیر بغلش؛ قوری را برداشت و از کنار مرد گذشت و رفت بیرون.

مرد با عجله لبه‌ی نان را جدا کرد: چانه‌‌‌اش می‌لرزید، و تکان‌خوردن عضلات دهان و فکش را احساس می‌کرد. سپس مرد دندان‌هایش را درون تکه‌ی جداشده‌ی ناصاف و نرم فروبُرد و شروع به خوردن کرد. مرد داشت نان می‌خورد. نان کهنه شده بود. مطمئناً یک هفته از پختنش می‌گذشت، یک نان خشک و خاکستری‌رنگ با مارک مقوایی ِ مایل‌به‌قرمز از یک کارخانه. مرد به فروبردن دندان‌هایش در نان ادامه داد، و حتی پوسته‌ی مایل‌به‌قهوه‌ای  و چرم‌مانند آن را خورد. قرص نان را در دستانش گرفت و تکه‌ی دیگری جدا کرد. با دست راستش می‌خورد و با دست چپش قرص نان را محکم گرفته بود. مرد همچنان در حال خوردن بود. او نشست روی لبه‌ی یک صندوق، و هرگاه تکه‌ای جدا ‌کرد، نخست قسمت نرم‌تر آن را گاز ‌زد، و بعد تماس نان با گرداگرد دهان خود را همچون عطوفت خشکی احساس ‌کرد، در حالی که دندان‌هایش پیوسته در نان فرومی‌رفتند.

  

-------------

*  Der Geschmack des Brotes

 

 

+  نیما | 87/03/10



نویسنده: هاینریش بُل

برگردان از نیما

 

 

                                                فرشته ۱ 

 

با این که کشیش داشت فرشته را می‌نگریست و گویی به او اندرز می‌داد، اما فرشته‌ی بزرگِ مرمرین ساکت بود. فرشته صورتش را در گِل‌و‌لای پنهان کرده بود. شکافی که در پشت سرش بود، همانجایی که از ستون جدا شده بود، این تصور را ایجاد می‌کرد که انگار به او ضربه خورده باشد، و او اکنون به زمین چسبیده تا بگریَد یا بنوشد.

صورتش در میان چاله‌ی گل‌و‌لای قرار داشت. گل‌و‌لای بر سراسر حلقه‌های شق‌و‌رقِ گیسویش پخش شده بود. لکه‌ی خاکی بر گونه‌ی گِردش نقش بسته بود. تنها گوش مایل‌به‌آبی‌‌اش بی‌عیب بود، و تکه‌ای از شمشیر ِ درهم‌شکسته‌اش کنار او افتاده بود: تکه‌ی نسبتاً درازی از مرمر که گویی او آن را دور انداخته بود. انگار فرشته گوش ایستاده بود، و هیچکس قادر نبود تشخیص دهد که چهره‌ی او نمایانگر رنج بود یا تمسخر. فرشته ساکت بود. بر پشتش چاله‌ای به‌ آرامی در حالِ تشکیل‌شدن بود. رطوبتِ کف پاهایش می‌درخشید. و گه‌گاه هنگامی که کشیش پاهای خود را جابه‌جا می‌کرد و به او اندکی نزدیک‌تر می‌شد، طوری به نظر می‌رسید که انگار فرشته دارد پای کشیش را می‌بوسد، اما فقط این‌طور به نظر می‌رسید: چهره‌ی فرشته از درونِ گل‌ولای بیرون نمی‌آمد. او آن‌جا افتاده بود و طبق مقررات با انبوهی از خاک پوشیده شده بود، همچون یک سرباز.

کشیش به‌ صدای بلند گفت: «باید بدانیم که اکنون بر ماست که سوگوار باشیم، نه بر آن.» مرد با دستانِ سفیدش به آرامگاهی اشاره کرد که در میان دو پایه‌ی تابوت قرار داشت، و با پارچه‌ی سیاهی پوشیده شده بود، و قطرات باران از روی منگوله‌های طلایی‌ پارچه در حال چکیدن بود. کشیش به صدای بلند گفت: «باید بدانیم که مرگ آغاز زندگی‌ست.»

خادم کلیسا پشت کشیش ایستاده بود و با حالتی ناآرام دسته‌ی تیره‌رنگِ چتر را محکم گرفته بود و سعی می‌کرد چتر را همسو با حرکتِ کشیش بچرخاند. ولی گه‌گاه تغییر بیان به‌ قدری ناگهانی بود که خادم نمی‌توانست خود را با آن تطبیق دهد. هر گاه قطره‌ی بارانی با کشیش برخورد می‌کرد، او رویش را برمی‌گرداند و نگاهِ سرزنش‌آمیزی به خادم می‌کرد، و جوان رنگ‌پریده همچنان چتر به‌ دست ایستاده بود، همچون یک بالداچین ۲ .

کشیش به صدای بلند و رو به فرشته‌ی مرمرین گفت: «بدانیم که ما نیز همواره در آستانه‌ی مرگ قرار داریم. به مُردگانِ باارزشمان بیاندیشیم. آن‌ها از نعمت‌های زمینی برخوردار شدند. در خانواده‌ای شدیداً مذهبی زیستند؛ خانواده‌ای که شهر ما بسیار مدیونش است: و ناگهان ندای خداوند به آن‌ها رسید و قاصدان نامریی‌اش را به نزدشان فرستاد...»

مرد با حالتی بهت‌زده لحظه‌ای سکوت کرد. به نظرش آمد که انگار گونه‌ی مرمرین ِ بی‌نقص و مایل‌به‌آبی، همچون یک لبخند، تکان خورد. کشیش نگاه ترس‌آلود خود را بالا انداخت و در میان انبوهی از چترهای بارانی به دنبال جایی گشت که ظاهراً صاف‌ترین و نفیس‌ترین قسمت پارچه‌ی ابریشمی بود. «خانواده چقدر از خبر درگذشت ناگهانی آن‌ها غافلگیر شد.» چشمان کشیش از کنار چترهای بارانی گذشتند و بر روی جماعت کوچکی که سرهای بی‌پناهشان را زیر باران نگه داشته بودند، خیره ماندند. «بینوایان چگونه می‌خواهند برای از دست دادن یاور دانا و همیشگی‌شان تأسف بخورند. دعا برای او را فراموش نکنیم. همه‌ی ما می‌توانیم هر لحظه توسط قاصدان خداوند غافلگیر شویم؛ قاصدانی که او می‌تواند به‌ سویمان بفرستد. آمین.»

مرد دوباره به صدای بلند در گوش مرمرین فرشته گفت: «آمین.»

جمعیت به صدای بلند گفت: «آمین» و پچ‌پچ مبهمی همچون پژواک از درون معبد کوچک بیرون آمد.

فرشته‌ی مرمرین داشت به آرامی فرومی‌رفت: گونه‌های گردش در زمین نرم فرورفتند، و گوش بی‌عیبش به تدریج توسط گل‌ولای مرطوب بلعیده شد.

نگهبان معبد از داخل سرودهای لاتینی ِ کشیش را تکرار می‌کرد، و جمعیت دید که کشیش برای لحظه‌ای گیج شده، زیرا او نمی‌دانست گل‌ولایی را که با بیل برداشته، کجا باید بریزد. مرد گل‌و‌لای را ریخت روی تابوت، و تکه‌های گل‌و‌لای پخش شدند روی سنگ‌های مرمرین.

فرشته ساکت بود. سنگینی ِ دو مرد او را به پایین فشار داد. حلقه‌های باشکوه گیسویش توسط گل‌و‌لای در حالِ غل‌غل‌کردن محاصره شدند، و بازوان بی‌حسش بیشتر و عمیق‌تر در زمین فرورفتند.

 

----------------

۱   Der Engel  

۲ Baldachin  پارچه‌‌ی سقفی ظریفی که معمولاً بالای تختخواب نصب می‌شود. مسیحیان نیز در دسته‌های مذهبی خود آن را به شکل سایه‌بان حمل می‌کنند.

 

 

+  نیما | 87/03/05