نویسنده: پتر بیکسل
برگردان از نیما
شغل ِ من چیست؟ 1
به تازگی همراهِ دوستانم که اهل یک شهر بزرگ هستند، داشتیم از میان سولوتورنِ 2 کوچک میگذشتیم. آنها تصمیم داشتند – همانطور که خودشان میگفتند – به روستا نقل مکان کنند، و حتی خانهای نیز در این نزدیکی یافته بودند.
آنها از سولوتورنِ «من» خیلی تعریف میکردند و این تا جایی پیش میرفت که تعریفشان کمکم مبالغهآمیز میشد. ظاهراً اینجا چیزی نبود که آنها را به وجد نیاورد، و مخالفتهای جزیی ِ مرا نشنیده میگرفتند. البته سولوتورنِ «آنها» با سولوتورنِ «من» ارتباطِ چندانی نداشت، زیرا سولوتورن برای آنها یک پیشامدِ بصری بود، یک چیز زیبا، چیزی برای تماشاکردن. آنها طبعاً عملکردِ شهر را نیز بررسی میکردند، همچنین امکاناتِ شهر را برای رفع نیازهای روزانه.
آنها گفتند: «آهان، داروخانه، سینما، پنیرفروشی، فروشگاه، قصابی، نانوایی.»
من به آنها یادآور شدم که پنج سالن سینما و داروخانهها و قصابیهای زیادی وجود دارند – ولی این فایدهای نداشت. آنها میخواستند اینجا را همانطوری داشته باشند که در ادبیات میشناختند – مثلاً هرمان و دوروتهآ اثر گوته –، آنها شهر کوچک را به شکل یک اثر ادبی میخواستند: داروخانهدار، قصاب، شیرفروش، سینما. آنها همه چیز را بهصورتِ واحد، کوچک، واضح و منطبق میخواستند.
به گمانم آنها حتی نانوایی میخواستند که چیز دیگری نباشد جز یک نانوا، داروخانهداری که فقط و فقط داروخانهدار باشد و احتیاج به نام نداشته باشد، زیرا او یگانه داروخانهدار است.
من از حضور دوستانم در اینجا خوشنود بودم، ولی ازین که آن خانه در سولوتورن به آنها واگذار نشد، شاد شدم. به این دلیل که چنین «تصویری» از سولوتورن میتوانست آنها را سریعاً سرخورده کند. و میترسیدم آنها مرا، که اهل ِ سولوتورن هستم، مسئولِ این سرخوردگی بدانند. شاید آنها به زودی و با تحقیر میگفتند: «سولوتورنِ تو!»
به هر رو این چیزی است که آنها به دنبالش بودند، و میترسم نه در اینجا، و نه در جای دیگری یافت شود. ولی اشتیاق به آن را درک میکنم – اشتیاق به جهانی که در آن همهی چیزها خود را با خویشتنشان یکسان بپندارند، جهانی که در آن کارمندِ بانک حاضر است یک کارمندِ بانک باشد، سرمایهدار حاضر است یک سرمایهدار باشد، و آموزگار هم یک آموزگار است.
من به هیچ رو نمیخواهم برای این از دشنام ِ «جهانِ سعادتمند» استفاده کنم، و همچنین نمیخواهم از یک جهانِ بیاشکال سخن بگویم. افزون برین شاید جستجوی چنین جهانی یا طرح نظریِ آن بیمعنی است. به هر رو چنین جهانی دیگر قابل ساخت نخواهد بود، و گفتگو درین باره که آیا اصلاً معنایی دارد، بیفایده است.
ازین بگذریم.
اما درین ارتباط یادِ چیز دیگری افتادم. اگر شغل ِ یک نفر را از او بپرسم، با درنگ پاسخ میدهد و ناز میکند، برای پاسخش نیاز به واژگانی مانندِ «در اصل» یا «در واقع» یا «نمیتوانید تصورش را بکنید، اما...» دارد.
و پاسخهایی ازین دست کم نیستند: «حدس بزنید!» اگر حدس من آگاهانه به خطا رود، باعثِ خوشحالی ِ زیادِ او میشوم. مردی خود را فروشندهی سوسیس میخواند، سپستر معلوم میشود او مدیریتِ تجاریِ یک کشتارگاهِ بزرگ را بر عهده دارد، و کشیشی که ملاقات میکنم، آرزو میکند من خیلی شگفتزده باشم، زیرا او به هیچ رو مانندِ یک کشیش نیست، و عجالتاً و تنها از چیزهایی صحبت میکند که با یک کشیش هیچ ارتباطی ندارند. او کشیش نیست، آنگونه که کشیشها هستند، و او گمان میکند همهی کشیشهای دیگر واقعاً کشیشهای درستوحسابی هستند، و ظاهراً نمیداند که بیشتر ِ کشیشها نیز دقیقاً اینطور رفتار میکنند.
برنامهی تلویزیونی پربینندهی «شغل ِ من چیست؟» فرض را برین گذاشته که به شغل عجیبِ بعضی از افراد نمیشود پی بُرد. این تأثیر ِ غافلگیرکنندهی برنامه است. برای من این برنامه کسالتآور است، زیرا به هیچ رو غافلگیرکننده نیست، بلکه در جهانِ ما کاملاً بدیهی است.
اگر در کودکی میخواستیم کارهای شویم، چیزی بیش از شغلی برای اشتغالداشتن را تصور میکردیم. نمیخواستیم مثلاً به عنوان لوکوموتیوران کار کنیم، بلکه میخواستیم کمکم یک لوکوموتیوران شویم. برای نمونه همسایهی ما، آقای کارلِن، که برای من همیشه لوکوموتیوران بود، حتی زمانی که در باغش کار میکرد، حتی زمانی که جلوی خانهاش میایستاد و با مردم گپ میزد. وقتی او به خانه میآمد، لوکوموتیوران به خانه برمیگشت، و وقتی میرفت بیرون، لوکوموتیوران میرفت بیرون.
به کتابهای کودکان فکر میکنم – برای نمونه نام یکی از بینظیرترین ِ آنها «جیم کنوپف و لوکاس ِ لوکوموتیوران» است، به کتابهای کودکانی فکر میکنم که در آنها یک ناخدا خیلی بیشتر از یک کسی است که کشتی را میراند، یا یک نجار کسی است که زندگیاش را با چوب سپری میکند.
در واقع ادبیاتِ بزرگسالان نیز همیشه کلیشههای شغلی ِ مشخصی را برایمان ترسیم میکند، کارگر، آموزگار، مدیر، سیاستمدار.
وقتی در شانزدهسالگی واردِ سمینار شدم، میخواستم یک آموزگار بشوم، وقتی در بیستسالگی آنجا را ترک کردم، تصور کلیشهایِ دقیقی از یک آموزگار داشتم، و میخواستم هر چیز دیگری باشم جز یک چنین کسی. خوشحال میشدم اگر در میکده کسی شغلم را باور نمیکرد.
کشیش فوتبال بازی میکند، و درین حال تصور میکند که یک کشیش فوتبال بازی نمیکند. آموزگار موهایش را بلند میکند، و تصور میکند که یک آموزگار موهایش را بلند نمیکند، استاد زبانهای کهن عضو باشگاهِ دوچرخهسواران است، و تصور میکند که یک استاد زبانهای کهن عضو باشگاهِ دوچرخهسواران نیست.
تردیدهای جدیدی نیز بر این افزوده میشوند. برای چه کسی کار میکنید؟ شما به عنوان روزنامهنگار، گرافیست، تعمیرکار، آموزگار، روانشناس – ما همه با هم درونِ سرمایهداری و برای سرمایهداری کار میکنیم. این به همهی ما، و نه فقط به چپها، کمکم یاد داده شد. و اکنون همهی ما رفتهرفته احساس گناه میکنیم. حتی وقتی شغل رییس یک شرکتِ بزرگ از او پرسیده میشود، درنگ میکند، و همانوقت نیز عذر میخواهد و بر گفتههایش نکتهی انتقادیِ ملایمی نسبت به شرکت اضافه میکند.
حتی آن افرادِ خوشبختی که همان چیزی شدند که میخواستند بشوند، در نهایت به چیزی جز احساس ِ گناهشان دست نمییابند. راستش دوست داشتم آن کشیش را یک بار دیگر ببینم، همانطوری که در کتاب توصیف میشود (همانطوری که امروزه نیز در کتابِ مدرنِ ادبی توصیف میشود).
گهگاه دوست داشتم در جهانی زندگی کنم که در آن لوکاس نه یک لوکوموتیوران، بلکه لوکوموتیوران است.
ولی اگر از من بپرسید – یا از خودتان بپرسید – نه، نمیتوانستم آنجا همکاری کنم، نمیخواهم یک آموزگار باشم، آنطوری که آموزگاران هستند، نمیخواهم یک روزنامهنگار باشم، آنطوری که روزنامهنگاران هستند، نمیخواهم یک نویسنده باشم، آنطوری که نویسندگان هستند.
همهی ما این را نمیخواهیم.
به این ترتیب اینها اصلاً وجود ندارند، آموزگاران، پروفسورها، هنرمندانِ نقاش، کارگران.
پس داریم پیوسته از برابر ِ چه چیزی فرار میکنیم؟ پس میکوشیم تا پیوسته میانِ خودمان و چه چیزی فرق بگذاریم؟
شاید فقط از تخیلاتِ ادبی، و شاید ضروری است که این ادبیات همواره برایمان جهانی ترسیم کند که وجود ندارد، تا بدینسان همهی ما این امکان را داشته باشیم که خود را از آن متمایز کنیم – تا بدینسان همهی ما بتوانیم کاملاً چیز دیگری باشیم از آنچه دیگران هستند و بدینسان عذاب بکشیم و تنهاتر شویم.
6.12.1975
--------------------
1 Was bin ich?
2 Solothurn نام شهری کوچک و قدیمی در کشور سوییس.
