تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


چند داستانک از پتر بیکسل

برگردان از نیما

 

 

یک داستانِ بلند

 

فقرا گاهی به دلیل ِ طلاق‌هایشان می‌افتند به‌ زندان، زیرا نفقه‌‌‌هایی را که می‌بایست پرداخت کنند – به‌درستی و منصفانه – هنگفت است، و متناسب با درآمدِ آن‌ها نیست. در حالی که نفقه‌های ثروتمندان این‌طور نیست، و آن‌ها نه تنها توانایی ِ پرداختِ نفقه‌هایشان را دارند، بلکه از عهده‌ی چیزهای دیگری نیز برمی‌آیند – همسر ِ دوم، اتومبیل دوم، خانه‌ی دوم. 

بعد هم می‌توان پروازکردن را یاد گرفت و یک هوایپما خرید. بعد هم می‌توان با آن پرواز کرد. سپس لازم است هواپیما مسافرینی داشته باشد. آن‌ها خوشحالند که می‌توانند یک‌بار پرواز کنند.

درین منطقه ثروتمندانِ زیادی وجود دارند که صاحبِ هواپیما هستند، و بدین ترتیب هر فقیری بالاخره این فرصت را می‌یابد که بتواند همراهِ یک ثروتمند پرواز کند، و کسانی که برای نخستین بار پرواز می‌کنند، نفس ِ عمیق می‌کشند، صندلی‌شان را محکم می‌گیرند، با احتیاط پایین را نگاه می‌کنند، کم‌کم‌ به وجد می‌آیند و خوشحال می‌شوند – و اتفاقاً این عده در منطقه‌ی ما کمتر شده‌اند، در حالی که صاحبانِ هواپیماها دیگر چندان اندک نیستند.

هر کسی که ثروتمند می‌شود، خیلی دیر به آن ثروت دست می‌یابد.

این مقدمه‌ی بلندی‌ست بر داستانِ فرانتس آلبرت اِبه‌نوتِرس، و همینجا نیز به پایان رسید.

 

***

 

عدالت

 

مردِ مستی که روی نیمکتِ پارک نشسته بود – بامداد خیلی گرم بود – گفت: «او را به خاطر می‌آوری»، مرد اسمی گفت، «همان که ۲۵ سالِ پیش همسرش را با ضربه‌ی تبر کشت؟»

من گفتم: «نه».

مرد گفت: «کار ِ من بود.» مرد گفت: « ۲۵ سالِ پیش بود. یادت می‌آید؟»

در بعدازظهر – هوا گرم بود – این فکر عذابم می‌داد که ممکن است به‌درستی متوجه منظورش نشده باشم.

 

***

 

زمان

 

از مردِ محکوم به حبس ِ ابد پرسیده می‌شود که آن را چگونه تحمل می‌کند، یا تمام ِ این سال‌ها در زندان چه‌کار می‌کند، پاسخ می‌دهد: «می‌دانی، همیشه به خودم می‌گویم، زمانی را که اینجا می‌گذرانم، می‌بایست بیرون هم بگذرانم.»  

 

***

 

خاطره

 

مرد پشتِ آبجویش، که مدتِ زیادی پشتِ آن نشسته بود، صاف می‌نشیند، و می‌گوید: «ناتالی، این نام ِ زنی بود که دوستش داشتم.»

 

***

 

یک زن

 

نورای سه‌ساله به چیزی نگاه کرد، یعنی به همان حرکتِ سر، که با آن زنی موهایش را از روی چهره کنار ‌زند.

اکنون او نیز این کار را انجام می‌دهد – در سراسر زندگی‌اش – و او نیز یک زن است.

 

***  

 

زنده‌ماندن

 

مردِ هشتاد‌ساله به مناسبتِ سالروز تولدش و هنگامی که به‌خاطر حافظه‌ی قوی‌اش تحسین شد، گفت: «بله، البته». مرد گفت: «بله، البته. اما این احساس ِ مداوم که چیزی را فراموش کرده‌ام.»

او در بیست‌و‌دو‌سالگی تصمیم داشت خودش را بکشد.

 

***

 

غیاب

 

یک نفر تعریف می‌کند که چطور می‌خواستند تیربارانش کنند، چطور دست و پایش را بسته بودند، چطور لوله‌ی تپانچه را روی گیجگاه گذاشته و فریاد می‌زدند.

 

او زنده است، و تعریف می‌کند.

 

ما نیز زنده‌ایم و گوش می‌دهیم.

 

 

+  نیما | 87/05/10



نویسنده: آرتور شنیتسلر

برگردان از نیما

 

                                           

                                                           کراواتِ سبز *

 

مردِ جوانی به نام کلِئوفاس دور از مردم در منزلش در نزدیکی ِ شهر سکونت داشت. یک روز صبح این احساس به او دست داد که برود میانِ انسان‌ها. مانند همیشه لباس شیکی پوشید، کراواتِ سبز ِ نویی بست و رفت داخل ِ پارک. مردم با احترام به او سلام می‌کردند، و به نظرشان کراواتِ سبز به چهره‌‌اش فوق‌العاده می‌آمد، و آن‌ها تا چند روز با ستایش ِ بسیار از کراواتِ سبز آقای کلئوفاس سخن می‌گفتند. برخی از آن‌ها سعی کردند تا از او تقلید کنند و مانندِ او کراواتِ سبز بستند – البته کراوات‌ها از جنس ِ مرغوبی نبودند و نامرتب بسته شده بودند.

چندی بعد آقای کلئوفاس دوباره برای پیاده‌روی رفت داخل ِ پارک. او این بار جامه‌ی نویی پوشیده بود، اما همان کراواتِ سبز را بسته بود. اینجا بود که برخی از مردم با تردید سرهایشان را تکان دادند و گفتند: «او دوباره همان کراواتِ سبز را بسته... شاید کراواتِ دیگری ندارد...» کسانی که اندکی برآشفته‌تر بودند، با صدای بلند گفتند: «او با آن کراواتِ سبزش ما را دیوانه خواهد کرد!»

وقتی آقای کلئوفاس یک بار دیگر به میان مردم رفت، کراواتِ آبی بسته بود. اینجا بود که برخی گفتند: «عجب فکری، ناگهان با یک کراواتِ آبی آمده اینجا!» ولی آن‌هایی که برآشفته‌تر بودند، بلند گفتند: «عادت کرده‌ایم او را با کراواتِ سبز ببینیم! نیازی نداریم او را امروز با کراواتِ آبی تحمل کنیم!» اما تعدادی از آن‌ها خیلی باهوش بودند و گفتند: «نخواهد توانست به ما بقبولاند که آن کراوات آبی است. آن را آقای کلئوفاس بسته، پس آن کراوات سبز است.»

دفعه‌ی بعد آقای کلئوفاس مانندِ همیشه با لباسی شیک و کراواتی به رنگِ زیباترین بنفش ظاهر شد. وقتی مردم از دور آمدنش را دیدند، تمسخر‌کنان و بلند گفتند: «آن آقا که کراواتِ سبز بسته دارد می‌آید!» خاصه در میان مردم جمعیتی وجود داشت که امکانِ مالی‌‌‌‌‌ِشان چیز دیگری جز بستن ِ نخ ِ چند‌لا به دور گردن را به آن‌‌ها اجازه نمی‌داد. آن‌ها توضیح دادند که نخ شیک‌ترین و موقرترین چیز است. آ‌ن‌ها اصولاً از کسی که کراوات می‌بست متنفر بودند و به‌ویژه از آقای کلئوفاس، که همیشه لباس‌های شیک می‌پوشید، و نسبت به دیگران کراوات‌های گره‌زده‌شده‌ی بهتر و زیباتری را می‌بست. آن که در میان مردم صدایش از همه بلندتر بود، وقتی آقای کلئوفاس را در حالِ آمدن دید، به ‌یک‌باره فریاد زد: «آقایانی که کراواتِ سبز بسته‌اند، هرزه‌‌اند!» آقای کلئوفاس به او توجهی نکرد و به راهش ادامه داد.

وقتی دفعه‌ی بعد آقای کلئوفاس برای پیاده‌روی رفت داخل ِ پارک، مردِ پُرسرو‌صدایی که نخ دور ِ گردنش بسته بود، فریاد زد: «آقایانی که کراواتِ سبز بسته‌اند، دزدند!» و عده‌ای همراهِش فریاد زدند. کلئوفاس شانه‌هایش را بالا انداخت و با خود اندیشید که دیگر می‌بایست کار این‌ عده با آقایانی که کراواتِ سبز می‌بندند تمام شده باشد. وقتی او دوباره و برای سومین بار آمد، همه فریاد زدند، و جلوتر از همه مردِ پُرسرو‌صدایی که نخ دور ِ گردنش داشت: «آقایانی که کراواتِ سبز بسته‌اند، جانی‌اند!» اینجا بود که کلئوفاس متوجه شد چشمانِ زیادی به او خیره شده‌اند. یادش آمد که خودش نیز  به دفعات کراواتِ سبز بسته است. به جوانکی که نخ دور ِ گردنش بسته بود، نزدیک شد و پرسید: «منظورتان در اصل چه کسی است؟ منظورتان در نهایت من نیز هستم؟» اینجا بود که آن جوانک در پاسخ گفت: «اما، آقای کلئوفاس، چطور می‌توانید تصور کنید – شما که اصلاً کراواتِ سبز نبسته‌اید!»، و با مرد دست داد و به او اطمینان داد که برایش احترام قائل است.

کلئوفاس خداحافظی کرد و رفت. اما وقتی به اندازه‌ی کافی دور شد، مردی که نخ دور ِ گردنش داشت، دست زد و بلند گفت: «می‌بینید او چقدر متأثر شده؟ چه کسی هنوز می‌تواند در این تردید کند که کلئوفاس یک هرزه، دزد و جانی است؟!»   

 

-------------------

*  Die grüne Krawatte

 

 

+  نیما | 87/05/03