تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


نویسنده: پتر بیکسل / برگردان از نیما 

 

جعبه‌های موسیقی*

زن یک‌بار گفت: «من یک پیانو می‌خواهم»، و مرد می‌دانست که به زودی هیولای سیاهی در اتاق قرار خواهد گرفت. مرد گفت: «نه، من پیانو نمی‌خرم.» زن گریست. مرد گفت: « من پیانو نمی‌خواهم»، و رفت به سراغ جعبه‌های موسیقی‌اش. آن‌ها در کِشوهای مخفی میز تحریرش پنهان شده بودند. هیچ‌کس از این موضوع خبر نداشت. هیچ‌کس نمی‌دانست که مرد همیشه یکی از آن‌ها را همراهِ خود داشت، همان که از چوب تیره با تراشه‌های سنگِ سفید مرغوبی ساخته شده بود. هیچ‌کس صدای آن را نمی‌شنید. جعبه‌های موسیقی آرامند، و مرد هر گاه اُرگِ بزرگِ بازار مکاره را می‌نواخت، آن را با پارچه می‌پوشاند. اُرگ در زیرزمین قرار داشت. زن می‌خواست یک پیانو داشته باشد و مرد یک پیانو خرید. مرد می‌توانست برای زن یک اُرگِ بازار مکاره بخرد، ولی با این کار خودش را لو می‌داد، زن می‌گریست و دیگر هیچ‌گاه به مرد سلام نمی‌کرد و نیمه‌شب‌ها بیدار می‌شد و ساعت زنگ‌دار مرد را خراب می‌کرد تا او را عصبانی کند. زن حتماً کشوهای مخفی را می‌شکست و باز می‌کرد. زن در مدرسه یاد گرفته بود که جعبه‌های موسیقی بی‌ارزشند. به او گفته بودند که انگلیسی‌ها خریدارانِ جعبه‌های موسیقی هستند. از وقتی این موضوع در مدرسه فرا گرفته می‌شود، مرد یک کشوی مخفی بر ضدِ هر چیزی که در مدرسه آموخته می‌شود مهیا کرد. زن که اکنون داشت پیانو می‌نواخت، گفت: «می‌دانم از موسیقی خوشت می‌آید.» و مرد به نواختن زن گوش داد و با خود فکر کرد که چه مغایرتی میان جعبه‌ی موسیقی و پیانو وجود دارد. مرد می‌بایست بگوید: «نمی‌خواهم تو پیانو بزنی»، و ترسید که ممکن است جعبه‌های موسیقی‌اش را از یاد ببرد، ممکن است کلید میز تحریرش را گم کند، ممکن است یک نفر کشوهای مخفی‌اش را بشکند و باز کند. شاید می‌بایست درین باره با زن صحبت کند، ولی زن او را به سرعت می‌فهمید و می‌گفت که از علاقه‌ی مرد به موسیقی آگاه است. و جرأت مرد برای نواختن جعبه‌های موسیقی‌اش همواره کمتر می‌شد، در اتاق می‌نشست، به نواختن زن گوش می‌داد، پیانو و انگشتان تازه‌کار ِ زن را می‌نگریست، و زن شامگاهان او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت: «می‌دانم از موسیقی خوشت می‌آید.»

---------------
Musikdosen 

+  نیما | 87/08/21