تبليغاتX
اندیشه و خیال

اندیشه و خیال


نویسنده: یولیا فرانک / برگردان از نیما

شیرینی حلزونی [۱]

چهارده‌سالم بود که تلفن زنگ زد. از یک سال پیش دیگر با مادر و خواهرهایم زندگی نمی‌کردم، بلکه همراهِ دوستانم در برلین اقامت داشتم. صدای ناآشنایی خودش را معرفی کرد. مردی نامش را گفت. به من گفت در برلین زندگی می‌کند، و پرسید آیا می‌خواهم با او آشنا شوم. تردید داشتم و کاملاً مطمئن نبودم. گرچه درباره‌ی اینگونه دیدارها زیاد شنیده بودم و آن را بارها برای خودم تصور کرده بودم، اما وقت دیدار که رسید، احساس ناخوشایندی به من دست داد. با هم قرار گذاشتیم. مرد کت و شلوار جین به تن داشت. من آرایش کرده بودم. مرا برد به کافه ریشتر [۲] در میدانِ هینده‌میث [۳] و بعد رفتیم سینما. فیلمی از رومر. مرد دوست‌داشتنی بود و خجالتی به‌نظر می‌رسید. مرا با خود به رستوران برد. آنجا مرا به دوستانش معرفی کرد. لبخندِ ملیح و طنزآلودی به آنها زد. حدس زدم که لبخند گویای چه بود. چندین بار اجازه یافتم او را در محل کارش ببینم. نویسنده‌ی فیلمنامه و کارگردان بود. از خودم می‌پرسیدم که آیا وقتی همدیگر را می‌بینیم به من پول می‌دهد. اما پولی به من نداد و من هم جرأت نکردم سؤال کنم. عیبی هم نداشت. من که زیاد نمی‌شناختمش، پس چه توقعی از او داشتم؟ تازه خودم هم می‌توانستم نیازهایم را تأمین کنم. به مدرسه می‌رفتم و نظافت می‌کردم و از بچه‌ها نگهداری می‌کردم. به‌زودی به آن سنی می‌رسیدم که بتوانم به‌عنوان پیشخدمت کار کنم. شاید هم روزی یک آدم درست‌ و ‌حسابی می‌شدم. دو سال گذشته بود. من و مرد هنوز با هم کمی بیگانه بودیم. به من گفت که بیمار است. مرگش یک سال به درازا کشید. می‌رفتم ملاقاتش به بیمارستان. پرسیدم که چه میل دارد. گفت از مرگ می‌ترسد و می‌خواهد هر چه زودتر کار را به آخر برساند. پرسید آیا می‌توانم برایش مرفین تهیه کنم. یادم افتاد چند تا دوست دارم که مخدر مصرف می‌کنند. اما هیچ‌کدامشان مرفین را نمی‌شناخت. همچنین مطمئن نبودم آیا مسئولین ِ بیمارستان می‌خواستند به این موضوع پی ببرند که مرفین از کجا آمده. خواهشش را فراموش کردم. گاهی برایش گل می‌آوردم. سراغ مرفین را می‌گرفت، و من می‌پرسیدم آیا شیرینی میل دارد. هر چه باشد می‌دانستم که چقدر از خوردنِ کیک لذت می‌برد. گفت الآن چیزهای ساده برایش دوست‌داشتنی‌ترند – فقط شیرینی حلزونی می‌خواست، و نه چیز دیگری. رفتم خانه و برایش شیرینی حلزونی پختم. دو تا سینی ِ پُر. وقتی آنها را به بیمارستان بردم، هنوز گرم بودند. گفت دلش می‌خواست با من زندگی کند، حداقل دوست داشت امتحان کند. همیشه فکر می‌کرد که هنوز فرصت دارد. یک روزی – ولی الآن دیگر دیر شده. مدت کوتاهی بعد از هفدهمین سالروز تولدم درگذشت. خواهر کوچکم آمد برلین و با هم رفتیم به خاکسپاری. مادرم نیامد. تصور می‌کنم با کس دیگری مشغول بود. علاوه بر این پدرم را خوب نشناخت و دوستش نداشت.      

 -------------

۱ Streuselschnecke

۲ Richter  نام قهوه‌خانه – م.

۳  Hindemithplatz  

+  نیما | 87/09/19



برگردان از نیما

سروده‌ای از گئورگ بریتینگ

بی‌قراری 1

بارها و بارها

می‌شکفند باغ‌ها،

می‌خوانند پرندگان

هر سال نغمه‌هاشان را.

 

 و ستارگان در آسمان

سفید و باشکوه،

و دوردست

همچو طلا

با عظمت پدیدار می‌شود.

 

گر نمی‌بود ماهِ زرین

بر فراز باغ ِ پرندگانت،

بر فراز خانه‌ی خاموشت،

انتظار ِ طولانی را

نمی‌آوردی تاب.

***

سروده‌ای از تئودور شتورم

عشق 2

عشق،

چه مه دلپذیری،

لیک اندر زندگی ِ زناشویی،

هنر آنجا نهفته است.

***

سروده‌ای ‌از برتولت برشت

گورنوشته 3

از ببرها گریختم

به ساس‌ها غذا دادم

میان‌مایگی‌ها

مرا بلعیدند.

---------------

1 Unruhe

2 Die Liebe

3 Epitaph

+  نیما | 87/09/01