در ناکجا سرگشتگان،
بی زمزمه و بانگی
بی امیدِ تندبادی و خروشی.
سکوتِ زمان،
و جهانی که لب فروبسته بود.
دیری نپایید و
گامهایی سنگین
بر همه چیز لرزه فکندند.
از دوردستها
دیو ِ مرگ
چهره برگشود!
+ نیما | 87/11/17
در ناکجا سرگشتگان،
بی زمزمه و بانگی
بی امیدِ تندبادی و خروشی.
سکوتِ زمان،
و جهانی که لب فروبسته بود.
دیری نپایید و
گامهایی سنگین
بر همه چیز لرزه فکندند.
از دوردستها
دیو ِ مرگ
چهره برگشود!