تبليغاتX
اندیشه و خیال - ترجمه‌ی داستان از آلمانی

اندیشه و خیال


نویسنده: گئورگ بریتینگ / برگردان از نیما

گِئورگ بریتینگ 1، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی در سال ۱۸۹۱ در شهر رگِنسبورگ به دنیا آمد. از سال ۱۹۱۱ سرودنِ شعر و نوشتن پاورقی‌های ادبی را آغاز کرد. داوطلبانه در جنگ جهانی اول شرکت کرد و زخمی شد. پس از جنگ به‌همراهِ یوزف آخمان مجله‌ای درباره‌ی شعر و طراحی انتشار داد. در سال ۱۹۳۲ تنها رُمانش را با نام ِ سرگذشتِ مردِ چاقی که نامش هملت بود انتشار داد. در آلمانِ نازی یادداشت‌هایش را در مجله‌ی ادبی قلمرو درونی منتشر کرد. از سال ۱۹۵۱ ساکن شهر مونیخ شد و همانجا در سال ۱۹۶۴ چشم از جهان فروبست. بریتینگ در آفرینش هنری از اکسپرسیونیسم عصر خود تأثیر گرفته. گاهی نیز آثارش را به رئالیسم جادویی نسبت داده‌اند.

***

برادرکُشی در آبراهِ قدیمی 2

این‌ها برکه‌های سیاه و سبزی هستند پوشیده‌شده از چراگاه‌ها و وزوز ِ سنجاقک‌ها، بدین معنا که: هم برکه‌ و آبگیرهای کوچک، و هم آبگیرهای بزرگ را می‌بایست تماشا کرد. و البته این فقط آبِ دانوب است که توسطِ سد‌های سنگی از رودخانه‌ی بزرگ و سبز جدا شده، و ساکنین ِ منطقه نام ِ آبراهِ قدیمی را رویش گذاشته‌اند. در آبراهِ قدیمی ماهیانِ زیادی وجود دارند. ماهی ِ خاردار در اینجا شاه‌ماهی است، حیوانی درنده‌با باله‌ی پُشتی ِ  تیز و بُرنده، با چشمانی شرور، دهانی حریص، و بدنی به‌رنگِ سیاه و سبز، همچون آبی که در آن شکار می‌کند. و چقدر اینجا در تابستان گرم است! چراگاه‌ها بادی را که همیشه بر فراز ِ رودخانه می‌وزد در خود فرومی‌بَرَند. و از درونِ گِل‌و‌لای بویی شبیه گندیدگی و مدفوع و مرگ به‌مشام می‌رسد. برای بازیِ پسربچه‌ها جایی بهتر از این منطقه‌ی سبز، که رو به زردی گذاشته، یافت نمی‌شود. و آنچه را اکنون شرح می‌دهم، در همینجا اتفاق افتاد.
سه پسربچه، یازده‌ساله، دوازده‌ساله، سیزده‌ساله، اهل ِ‌ هوف‌برگ3، پیشترها در یکایکِ روزهای ماهِ اوت می‌رفتند روی سدهای سنگی ِ داغ، پایین ِ چراگاه‌ها چمباتمه می‌زدند، سرخ‌پوستانی می‌شدند در میانِ جنگل و انبوهی از ریشه‌ها، تمشک‌های سیاه و رسیده‌ای را که توسطِ تیغ‌هایشان محافظت می‌شدند، می‌چیدند، چهره‌‌هایشان می‌درخشیدند، دزدانه از میانِ علفزاری که قد کشیده بود، می‌گذشتند، برای خودشان ساقه‌ می‌چیدند، با هم دعوا می‌کردند، و شاید هم یک‌بار خراش ِ عمیقی بر چهره‌ی کوچکترین برادر، پسرک یازده‌ساله، انداختند، به‌طوری که چهره‌اش همچون نقابِ یک آدم‌خوار سرخ شد، فریادزنان و مانندِ گوزن‌ها از میانِ بوته‌زار و گودال به‌سوی دانوبِ پهن و روان دویدند، سَر ِ خونین را شستند، و سپس زخمْ زیر ِ مو‌ها پنهان شد، و آن‌ها همان‌وقت دوباره با هم آشتی کردند. طبعاً پدر و مادر اجازه نداشتند از چنین شوخی‌های بدی آگاه شوند، و هر سه‌ خندیدند و مانندِ همیشه این قرار را گذاشتند: «ولی تو خونه راجع به این چیزی نمی‌گیم!»
آبراه‌های قدیمی ساعت‌ها در امتدادِ دانوب جریان دارند. یک‌بار در گردشی هر سه پسربچه به اعماقِ جنگل ِ سبز وارد شدند، تاکنون این‌قدر جلو نرفته بودند، و به آبگیری رسیدند بزرگ‌تر از تمامی ِ آبگیرهایی که تا به‌حال دیده بودند. سطح ِ آب سیاه بود و کنار ساحل یک قایق ِ ماهی‌گیری بسته شده بود. تیرکی که زنجیر به آن وصل بود از درونِ زمین ِ گل‌آلود بیرون کشیدند، زنجیر و تیرک را داخل قایق انداختند، سوار قایق شدند، پارویی نیز آنجا قرار داشت، پاروزنان به وسطِ آبگیر رفتند. آن‌ها اکنون دزدانِ دریایی بودند و در عالم رؤیا سیر می‌کردند و نقشه‌های شیطانی می‌کشیدند. خورشید بر سَرهای برهنه‌ی‌شان می‌تابید، قایق بدونِ حرکت روی آب قرار داشت، علفزار در آنسوی ساحل بی‌حرکت بود، پشه‌ها آهسته و وزوزکنان از میانِ هوای دَم‌کرده پرواز می‌کردند، اما پسربچه‌های مقاوم گزش ِ خون‌آشام‌های کوچک را دیگر احساس نمی‌کردند.
پسرکِ سیزده‌ساله شروع کرد به تکان‌دادنِ آهسته‌ی قایق. دو پسر دیگر نیز همزمان خودشان را تکان دادند، بالا و پایین، حلقه‌های آب به‌راه افتادند، موج‌ها با سرو‌صدا به ساحل برخورد کردند، ساقه‌ها تکان خوردند و لرزیدند. پسرها محکم‌تر بالا و پایین پریدند، به‌طوری که لبه‌‌ی قایق تا سطح آب خم شد و آبِ ناآرام به درونِ قایق ریخت. کوچک‌ترین پسربچه، پسر یازده‌ساله، یک پایش را روی لبه‌ی قایق گذاشت و با فریادی از سر شوق به بالا و پایین پریدنش ادامه داد. اینجا بود که بزرگ‌ترینشان به پسرکِ دوازده‌ساله علامت داد تا خُردسال‌ترین پسر را بترساند، و ناگهان هر دو پریدند به آن سمتی از قایق که او آنجا ایستاده بود، و قایق بیشتر خم شد، و سپس خُردسال‌ترین پسربچه درونِ آب بود و فریاد ‌می‌زد، و در آب فرورفت و از پایین به قایق کوبید، و دیگر فریاد نزد و دیگر سرو‌صدا نکرد، و نیز دیگر هیچ‌گاه زیر ِ قایق پیدایش نشد. دو برادر خاموش و رنگ‌پریده در زلِ آفتاب روی دسته‌ی پارو نشستند، یک ماهی تکان خورد و از آب بیرون پرید. حلقه‌های آب ناپدید شدند، ساقه‌‌ها دوباره از حرکت بازایستادند، پشه‌ها شرورانه وزوز کردند و نیش زدند. برادرها پاروزنان قایق را به ساحل بردند، تیرک و زنجیر ِ دورش را داخل ِ گل‌و‌لای فروکردند، از قایق پیاده شدند، از روی سدِ سنگی ِ دراز به‌سوی شهر رفتند، جرأت نداشتند به هم نگاه کنند، پشتِ سر ِ هم می‌دویدند، به چراگاه‌هایی که با ‌صورتشان برخورد می‌کردند توجه ‌نمی‌کردند، به‌خارهای بوته‌‌های تمشکی که خودشان را به آن‌دو می‌چسباندند توجه نمی‌کردند، پاهایشان به ریشه‌های دراز گیر می‌کردند، آن‌دو می‌دویدند، می‌دویدند، می‌دویدند.
آبراه‌های قدیمی همانجا ماندند، دانوبِ سبزْ پهن و آرام آمد و به‌سوی شهر جاری شد. آن‌دو نخستین خانه‌ها را دیدند، کلیسا را دیدند، سقفِ خانه‌ی پدری را دیدند. ایستادند، عرق از سر و رویشان می‌ریخت، آشفته بودند و می‌لرزیدند، پسربچه‌ها، قاتل‌ها، و سپس پسر ِ بزرگ‌تر همان چیزی را گفت که همیشه بعد از  یک شوخی می‌گفت: «ولی تو خونه راجع به این چیزی نمی‌گیم!» آن یکی سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و از امیدِ آتشین لبریز شد، و آن‌ها در حالی که مصمم بودند تا ابد سکوت کنند، به‌سوی در ِ خانه ‌رفتند، همان دری که آن‌ها را چونان حلقه‌ی مویی در خود فرو‌بُرد. 


--------------------
1  Georg Britting
 Brudermord im Altwasser 
2
3  نام قلعه‌ای بر روی تپه در شهر بَد‌آیبلینگ – م. 

+  نیما | 87/06/01