چند سروده از گئورگ بریتینگ
برگردان از نیما
مرگ و بیمار
«دوش بغایت خوب خوابیدم.»
به چه میگویی خوب؟ «اینک: دلانگیز، ژرف و استوار،
آنگونه که پرنده در آشیانهاش میخوابد
آنگونه که کودکی در مأمن ِ مادر
بیخیال در گهوارهای نرم میآرمد،
آنگونه که مُشتان ِ گرهکرده بر چهره فرومیروند.»
خوابت چنین بود؟ «آری، چنین! ضیافت بود این!
بسیار زیبا بود! هنوز در خونِ خویش احساسش میکنم!»
و تا چه هنگام خوابت به درازا کشید؟
«اینک، سراسر شب!»
تنها این چند ساعت! این که زیاد نیست!
و تو بسی ارزشمندش مینمایانی؟
اینسان اندک و اینچنین شکرگزار؟
این را همچو ستایشی میپذیرم
پیشکش به من برای آینده!
بهاندرون آی! اینجا خانهی من است!
***
نور شمع
میان ِ باغ،
در نیمهشبِ سیاه،
زیر ِ ستارگان،
آنگاه که بوته به لرزه میافتد –
برافروز شمع را!
پرپرزنان میگذرد خفاش
و پروانهی آبی،
و خارپشت،
سرشار از خار،
راهِ خود را دارد اندر پیش،
و غوکِ زرینچشم.
شب است این تنها
برادر ِ سیاهِ روز
و تا آن زمان که روز
دیگر بار بَرَت پرتو افکند –
میسوزد همچنان این آتش ِ شمع.
تهی کن پیالهی می را!
بنگر رُخ ِ زرین ِ شعله را!
نمیدانی؟
هیچ تصویری فریب نیست.
بشنو این سخن از نور ِ شمع:
زیر ِ گردش ِ ستارگان –
پرواز ِ پروانه، پرواز ِ عقاب،
کوتاه یا بلند:
کافیست.
***
دریاچه
دریاچه دَممیزند آرام،
با چهرهای کودکانه، معصوم، درخشان.
اما تو میدانی که در آن اعماق
چه چیز لانه دارد:
ماهیانِ سیاه، گربهماهی
و ماهی ِ بزرگ و درنده اردکماهی.
حبابِ نقرهای گهگاه
از درونِ آب میرود بههوا،
نیزار در خلیج
گهگاه آوازخوان میخورد تکان:
اردکماهی ِ درنده آیا اکنون
بیرحم و پُرشتاب
در ژرفترین ِ اعماق
سرگرم ِ شکار است؟
***
همچو برف سپید است شراب!
همچو خون سرخ است شراب!
بنوشید! بنوشید! و مترسید!
بر گونهی یکی کودک
میتوانید دو رنگ را ببینید
که در صلح کنار ِ هم ایستادهاند!
برگردان از نیما
مرگ و بیمار
«دوش بغایت خوب خوابیدم.»
به چه میگویی خوب؟ «اینک: دلانگیز، ژرف و استوار،
آنگونه که پرنده در آشیانهاش میخوابد
آنگونه که کودکی در مأمن ِ مادر
بیخیال در گهوارهای نرم میآرمد،
آنگونه که مُشتان ِ گرهکرده بر چهره فرومیروند.»
خوابت چنین بود؟ «آری، چنین! ضیافت بود این!
بسیار زیبا بود! هنوز در خونِ خویش احساسش میکنم!»
و تا چه هنگام خوابت به درازا کشید؟
«اینک، سراسر شب!»
تنها این چند ساعت! این که زیاد نیست!
و تو بسی ارزشمندش مینمایانی؟
اینسان اندک و اینچنین شکرگزار؟
این را همچو ستایشی میپذیرم
پیشکش به من برای آینده!
بهاندرون آی! اینجا خانهی من است!
***
نور شمع
میان ِ باغ،
در نیمهشبِ سیاه،
زیر ِ ستارگان،
آنگاه که بوته به لرزه میافتد –
برافروز شمع را!
پرپرزنان میگذرد خفاش
و پروانهی آبی،
و خارپشت،
سرشار از خار،
راهِ خود را دارد اندر پیش،
و غوکِ زرینچشم.
شب است این تنها
برادر ِ سیاهِ روز
و تا آن زمان که روز
دیگر بار بَرَت پرتو افکند –
میسوزد همچنان این آتش ِ شمع.
تهی کن پیالهی می را!
بنگر رُخ ِ زرین ِ شعله را!
نمیدانی؟
هیچ تصویری فریب نیست.
بشنو این سخن از نور ِ شمع:
زیر ِ گردش ِ ستارگان –
پرواز ِ پروانه، پرواز ِ عقاب،
کوتاه یا بلند:
کافیست.
***
دریاچه
دریاچه دَممیزند آرام،
با چهرهای کودکانه، معصوم، درخشان.
اما تو میدانی که در آن اعماق
چه چیز لانه دارد:
ماهیانِ سیاه، گربهماهی
و ماهی ِ بزرگ و درنده اردکماهی.
حبابِ نقرهای گهگاه
از درونِ آب میرود بههوا،
نیزار در خلیج
گهگاه آوازخوان میخورد تکان:
اردکماهی ِ درنده آیا اکنون
بیرحم و پُرشتاب
در ژرفترین ِ اعماق
سرگرم ِ شکار است؟
***
همچو برف سپید است شراب!
همچو خون سرخ است شراب!
بنوشید! بنوشید! و مترسید!
بر گونهی یکی کودک
میتوانید دو رنگ را ببینید
که در صلح کنار ِ هم ایستادهاند!
********

دریاچه، هِپْوُرث: شامگاه، گوزنی در حال نوشیدن آب (۱۸۲۹)
ویلیام ترنر