تبليغاتX
اندیشه و خیال - ترجمه از آلمانی

اندیشه و خیال


داستانی از پتر بیکسل / برگردان از نیما


شیرها*

پدربزرگ هم می‌خواست مربی ِ حیوانات وحشی شود تا بتواند کسانی را که به او اعتماد نداشتند، عصبانی کند. می‌خواست همه را عصبانی کند. او هیچگاه درین باره صحبت نمی‌کرد. کنار برکه‌ی کوچک ِ مرغابی‌ها اقامت داشت، و اکنون مُرده است. او خیلی زیاد می‌نوشید.
مرد باید یک ‌بار در زندگی‌اش متوجه شده باشد که مربی ِ حیوانات وحشی نخواهد شد. از آن به بعد فهمید که ورود به سیرک خیلی گران است.
مرد با دوشیزه‌ی زیبایی ازدواج کرد و در یک تقویم چیزهایی را درباره‌ی وضعیت هوا، درجه‌ی حرارت و شدت باد یادداشت کرد. پس از مرگش پول‌های او تقسیم شدند. اکنون همه یک تکه پدربزرگ دارند.
به تازگی یکی از خوانندگانِ روزنامه از هیأت تحریریه پرسیده که آیا امکان دارد در ۴۳ سالگی و بدون شناختِ مقدماتی نواختن فلوت را فراگرفت. به او پاسخ دادند که اتفاقاً یکی را می‌شناسند. این شخص در ۶۴ سالگی نوازندگی را یاد گرفته است، البته با پشتکار، عشق، شکیبایی.
او وقتی مُرد، دیگر ارزشی نداشت. کوچک‌تر شد، غرورش را از دست داد، فهمش کمتر و کمتر شد، نیروی نگه‌داشتن لیوانِ آب را از دست داد، توانِ بستن بند کفش را نداشت، و وقتی مُرد، دیگر ارزشی نداشت. او مُرده شده بود.
مرد هنگام پیری در مراسم‌های تدفین ِ زیادی شرکت ‌کرد. با تأثر در گوشه‌ای روی نیمکتِ کلیسا می‌نشست و کلاهش را در دستش می‌چرخاند.
خوابش نامنظم بود. زیاد می‌خوابید، و همه جا خیلی زود خوابش می‌برد، و پس از مدتِ کوتاهی از خواب می‌پرید. شیرها از درونِ رویاهایش محو شده بودند و به همراهشان خودِ رویاها نیز رفته بودند.  زیبایی ِ دوشیزگان را دیگر درک نمی‌کرد، و به پیشخدمت بیش از حد انعام می‌‌داد.
اکنون پول‌هایش تقسیم شده‌اند. نوه‌ها شیرها را با خود بردند و آن‌ها را با دقت زیر تختخواب‌هایشان پنهان کردند. این هم برای مرد خوب بود و هم برای ما.
هرگز از پدربزرگ سؤال نمی‌شد، او عاقل نشده بود، اما پیر شده بود. این خیلی مهم است که انسان پیر شود. این که باید شیرها را ترک کرد، دردناک است. شیرها آهسته رفته بودند. پدربزرگ متوجه آن‌ها نشد. او مُرده، چون خیلی زیاد می‌نوشید.

--------------
* Die Löwen

+  نیما | 87/06/22